داستان کوتاه پیادهروهای پایتخت و سلیمه
به هرکه گفت
تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است
شک خواهم کرد(1)
چای کمرنگی را که دیگر سرد شده بود هورتی بالا میکشد اما سرفهاش بدتر میشود.همه لباسهایی را که روی قالی و تخت ولو شدهاند یکجا،با چوب لباسهای لای آن را توی قفسه میچپاند.
هرچه فکر میکند نمیداند جورابهای پشمی را کجا گذاشته.بالاخره دو تا جوراب پاریزین سیاه و نازک را روی هم میپوشد اما بیفایده است و شروع میکند به ورجهورجه کردن تا مگر گرمش شود و همانطور لیلیکنان به آشپزخانه میرود تا چیزی برای خوردن پیدا کند.آشپزخانه از زبالههای مانده بو گرفته،چند ظرف کثیف هم در ظرفشویی رها شده،پیازهای سرخ و سفید هم سرسبز درآوردهاند و سیب زمینیها پیر و چروک شدهاند.
در یخچال مشتقات خرماست.حلوای خرما، ترشی خرما،خرمای خشک،خرمای رطب که مادرش با چه وسواسی برایش از جنوب فرستاده.
شیرینی محتویات یخچال دلش را میزند و ترجیح میدهد برود سراغ طرحهایی که به او سفارش دادهاند،تبعیض زنان،دادگاه زنان، حقوق زنان و لابلای همه آنها با مناسبت و بی مناسبت سیب و اناری را که هوس کرده میکشد،تا این طرحها پول شود،ماهها باید بگذرد و میخواند:
یعنی ما در مظان همین سادگیهامان راضی به لرزش لبی در گفتگو نبودهایم حاشا مکن ای شوق باکره به ولای آن دقیقهی جادو میان زادن و مردن حرفی نیست و او میان مظان همین سادگی بالاخره باید تصمیمش را میگرفت و زنجیر طلای 22 عیارش را میفروخت و باز افکار شوم و به قول دکتر جعفر مصفا،تفکر زائد به سراغش میآید،«کاش با سردبیر بحثم نمیشد.چرا جواب سلامش را نمیدادی؟؟باید هر وقت که سرکارخانم سردبیر میآمدند،بلند میشدی ،دستانش را به گرمی میفشردی و متناسب با زمان و مکان دولا،راست یا خم میشدی آخه بچهجان تو را چه به فکر تیراژ مجله و فروش آن.مینشستی و مانند بقیه که متناسب با زمان
و مکان و آدمهای پشت میزی برخوردشان را تنظیم میکنند،به امر مهم صفحهبندی مشغول میشدی تا سردبیر محترم را از تماسهای مکرر به مشاوران و مسئولان معاف میکردی اینجا که جنوب نیست که هرچه در دلت باشد بریزی روی زبان و دستت.
مهم نیست گرافیست باشی یا خدمه یا سردبیر به وقتش میتوانی دروغ بگویی برای حفظ یک تخته چوب افرا یا نئوپان باید گاهی صدایت را نازک کنی و گاهی مظلوموار بگویی این یا آن جواب سلامت را ندادند.
آخر سر هم محترمانه در دستهایت به جای قلممو و رنگ،حکم بازخریدت را گذاشتند و آنقدر هم به اسم مالیات و بدهی و چی و چی از پول حکم جدیدت کم کردن تا همین 100 تومانی که دستت را گرفت و شد پول 5 کیلو باقالا،یک شانه صورتی،یک کتاب از سید علی صالحی و دو برج کرایهی عقبافتاده.
توی این هیرو ویری هم مادرش دیشب زنگ زده بود که«اگر پول داری برایم بفرست»و سلیمه با زبان گفته بود«چشم»و در دلش گفته بود «یوما کجایی تا ببینی سلیمه تمام این روزها باقلا خورده و نان ماشینی،کجایی تا با دستهایت برایش نان تنوری بپزی .یوما(2)کجایی تا ببینی صورت سبزه سلیمه سرخ میشود چون لای قبضهای تلفن و آب و برق شارژ ساختمان گیر کرده و مجبور است بالاخره زنجیر 22 عیاری که هدیهی توست بفروشد،معلوم نیست چند طبق خرما جا به جا کردی که دستمزدش شد زنجیر طلا تا بتوانی به دخترت که مثلا دانشگاه قبول شده بدهی.»
سلیمه بیمقصد با کوهی از شعرهایی که باید حفظ کند درخیابان راه میرود و به هر طلافروشی که میرسد،دستپاچه و خجل میگوید:آقا زنجیر 22 عیار نمیخرید؟
-فاکتور ندارید،نه.
یعنی که هیچ نرگسی در این برکهی تاریک نمیروید
فاکتور ندارید،نه.
یعنی که ما تنها میمانیم
تا به یاد آوریم که از توجه تبسم
خویش ترسیدهایم
-اتحادیه جریمه میکند.طلای 22 عیار هم که هست بدتر،معلوم نیست از کجا آوردید.
شما شاهد من باشید
تمام تقصیرها
عبور از پشتهی پلی بود
که نمیدانستم آن سوی ساحلش دریا نیست.
-خانم چانه نزنید.فاکتور نباشد نمیخریم. سلیمه ناامید از جواب طلافروشها راه بیمقصدش را ادامه میدهد.پیادهروهای شلوغ پایتخت همیشه همینطور بوده،آدم را هول میدهند،به آدم تنه میزنند و او خسته راهش را از هجوم تنه و شلوغی از کنار جدول ادامه میدهد.
آدمی از آواز آدمی
خبر به حیرت رویا نمیبرد
ماشینها بوق میزنند.ماشینهای آخرین سیستم.
-خانم بفرمایید در خدمت باشیم.
-آقا مسیرم همینجاست.ممنون.
-مانعی ندارد خانم،درخدمتیم.
و او از بوق و تعارف ماشینهایی که اکنون صف کشیدهاند در لابهلای جمعیت پیادهرو پنهان میشود.
یک ماشین بنز زرشکی جلوی پای سلیمه میایستد،در جلو که باز میشود صدای آواز تندی بیرون میریزد.سلیمه آرام روی صندلی مینشیند و شیشه را پایین میکشد تا باد با روسری و چند تار مویی که بیرون مانده است، بازی کند.راننده که بلوز زرد قناری و چشمان خماری دارد،دهانش را به گونه سلیمه نزدیک میکند دندانهای زردش پیدا میشود:«خودم زنجیر طلایت را میخرم.حالا خانم شام را در کدام هتل در خدمتشان باشیم؟؟»
صدای رعد و برق و بازی باد با لولا و دستگیره، سلیمه را وحشتزده از خواب بیدار میکند.تنگ پلاستیکی را روی لبهایش میگذارد و تا نفس دارد آب را میبلعد.
سلیمه در حالی که پلکهایش برای خوابی دوباره سنگین میشود زیر لب صلوات میفرستد که ماشین بنز زرشکی و دندانهای زرد خواب بوده و برای کبوتران امامزاده صالح نذر میکند که این روزها بگذرد،فردا زنجیرش را حتما خواهد فروخت.یک آگهی هم به روزنامه خواهد داد:«کاری نیمهوقت برای یک گرافیست آشنا با کامپیوتر و کارهای تبلیغاتی»
و خوابآلوده زمزمه میکند:
پرنده،هی پرندهی بیپروا
در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز
من ساختم،باد آمد و همه رویاها را با خود برد
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1)-شعرها از کتابنامهها(سید علی صالحی) (2)-مادر به زبان جنوبی بقیه از صفحه 7
نویسنده : شهناز سبحانی
منبع : مجله ی حقوق زنان
No comments:
Post a Comment