Monday, March 7, 2011

به مناسبت روز جهانی زن(3):داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه


داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه

باد بدجوری با لولا و دستگیره‏ی در و پنجره‏ بازی می‏کرد.صدای بارانی که خیال بند شدن‏ نداشت با سرفه‏های سلیمه و شعری را که داشت‏ حفظ می‏کرد،قاطی شده بود.

به هرکه گفت

تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است

شک خواهم کرد(1)

چای کم‏رنگی را که دیگر سرد شده بود هورتی‏ بالا می‏کشد اما سرفه‏اش بدتر می‏شود.همه‏ لباس‏هایی را که روی قالی و تخت ولو شده‏اند یکجا،با چوب لباس‏های لای آن را توی قفسه‏ می‏چپاند.

هرچه فکر می‏کند نمی‏داند جوراب‏های پشمی را کجا گذاشته.بالاخره دو تا جوراب پاریزین سیاه‏ و نازک را روی هم می‏پوشد اما بی‏فایده است‏ و شروع می‏کند به ورجه‏ورجه کردن‏ تا مگر گرمش شود و همان‏طور لی‏لی‏کنان به‏ آشپزخانه می‏رود تا چیزی برای خوردن پیدا کند.آشپزخانه از زباله‏های مانده بو گرفته،چند ظرف کثیف هم در ظرفشویی رها شده،پیازهای‏ سرخ و سفید هم سرسبز درآورده‏اند و سیب‏ زمینی‏ها پیر و چروک شده‏اند.

در یخچال مشتقات خرماست.حلوای خرما، ترشی خرما،خرمای خشک،خرمای رطب که‏ مادرش با چه وسواسی برایش از جنوب‏ فرستاده.

شیرینی محتویات یخچال دلش را می‏زند و ترجیح می‏دهد برود سراغ طرح‏هایی که به او سفارش داده‏اند،تبعیض زنان،دادگاه زنان، حقوق زنان و لابلای همه آن‏ها با مناسبت و بی‏ مناسبت سیب و اناری را که هوس کرده‏ می‏کشد،تا این طرح‏ها پول شود،ماه‏ها باید بگذرد و می‏خواند:

یعنی ما در مظان همین سادگی‏هامان‏ راضی به لرزش لبی در گفتگو نبوده‏ایم‏ حاشا مکن ای شوق باکره‏ به ولای آن دقیقه‏ی جادو میان زادن و مردن حرفی نیست‏ و او میان مظان همین سادگی بالاخره‏ باید تصمیمش را می‏گرفت و زنجیر طلای‏ 22 عیارش را می‏فروخت و باز افکار شوم و به‏ قول دکتر جعفر مصفا،تفکر زائد به سراغش‏ می‏آید،«کاش با سردبیر بحثم نمی‏شد.چرا جواب سلامش را نمی‏دادی؟؟باید هر وقت که‏ سرکارخانم سردبیر می‏آمدند،بلند می‏شدی‏ ،دستانش را به گرمی می‏فشردی و متناسب با زمان و مکان دولا،راست یا خم می‏شدی آخه‏ بچه‏جان تو را چه به فکر تیراژ مجله و فروش‏ آن.می‏نشستی و مانند بقیه که متناسب با زمان

و مکان و آدم‏های پشت میزی برخوردشان‏ را تنظیم می‏کنند،به امر مهم صفحه‏بندی‏ مشغول می‏شدی تا سردبیر محترم را از تماس‏های مکرر به مشاوران و مسئولان معاف می‏کردی اینجا که جنوب نیست‏ که هرچه در دلت باشد بریزی روی زبان و دستت.

مهم نیست گرافیست باشی یا خدمه یا سردبیر به وقتش می‏توانی دروغ بگویی برای حفظ یک‏ تخته چوب افرا یا نئوپان باید گاهی صدایت را نازک کنی و گاهی مظلوم‏وار بگویی این یا آن‏ جواب سلامت را ندادند.

آخر سر هم محترمانه در دستهایت به جای‏ قلم‏مو و رنگ،حکم بازخریدت را گذاشتند و آنقدر هم به اسم مالیات و بدهی و چی و چی‏ از پول حکم جدیدت کم کردن تا همین‏ 100 تومانی که دستت را گرفت و شد پول 5 کیلو باقالا،یک شانه صورتی،یک کتاب از سید علی‏ صالحی و دو برج کرایه‏ی عقب‏افتاده.

توی این هیرو ویری هم مادرش دیشب زنگ زده‏ بود که«اگر پول داری برایم بفرست»و سلیمه‏ با زبان گفته بود«چشم»و در دلش گفته بود «یوما کجایی تا ببینی سلیمه تمام این روزها باقلا خورده و نان ماشینی،کجایی تا با دستهایت برایش نان تنوری بپزی‏ .یوما(2)کجایی تا ببینی صورت سبزه سلیمه‏ سرخ می‏شود چون لای قبض‏های تلفن و آب‏ و برق شارژ ساختمان گیر کرده و مجبور است‏ بالاخره زنجیر 22 عیاری که هدیه‏ی توست‏ بفروشد،معلوم نیست چند طبق خرما جا به‏ جا کردی که دستمزدش شد زنجیر طلا تا بتوانی‏ به دخترت که مثلا دانشگاه قبول شده بدهی.»

سلیمه بی‏مقصد با کوهی از شعرهایی که باید حفظ کند درخیابان راه می‏رود و به هر طلافروشی که می‏رسد،دستپاچه و خجل‏ می‏گوید:آقا زنجیر 22 عیار نمی‏خرید؟

-فاکتور ندارید،نه.

یعنی که هیچ نرگسی در این برکه‏ی‏ تاریک نمی‏روید

فاکتور ندارید،نه.

یعنی که ما تنها می‏مانیم

تا به یاد آوریم که از توجه تبسم

خویش ترسیده‏ایم

-اتحادیه جریمه می‏کند.طلای 22 عیار هم که‏ هست بدتر،معلوم نیست از کجا آوردید.

شما شاهد من باشید

تمام تقصیرها

عبور از پشته‏ی پلی بود

که نمی‏دانستم آن سوی ساحلش دریا نیست.

-خانم چانه نزنید.فاکتور نباشد نمی‏خریم. سلیمه ناامید از جواب طلافروش‏ها راه‏ بی‏مقصدش را ادامه می‏دهد.پیاده‏روهای شلوغ‏ پایتخت همیشه همین‏طور بوده،آدم را هول‏ می‏دهند،به آدم تنه می‏زنند و او خسته راهش را از هجوم تنه و شلوغی از کنار جدول ادامه می‏دهد.

آدمی از آواز آدمی

خبر به حیرت رویا نمی‏برد

ماشین‏ها بوق می‏زنند.ماشین‏های آخرین‏ سیستم.

-خانم بفرمایید در خدمت باشیم.

-آقا مسیرم همین‏جاست.ممنون.

-مانعی ندارد خانم،درخدمتیم.

و او از بوق و تعارف ماشین‏هایی که اکنون‏ صف کشیده‏اند در لابه‏لای جمعیت پیاده‏رو پنهان می‏شود.

یک ماشین بنز زرشکی جلوی پای سلیمه‏ می‏ایستد،در جلو که باز می‏شود صدای آواز تندی بیرون می‏ریزد.سلیمه آرام روی صندلی‏ می‏نشیند و شیشه را پایین می‏کشد تا باد با روسری و چند تار مویی که بیرون مانده است، بازی کند.راننده که بلوز زرد قناری و چشمان‏ خماری دارد،دهانش را به گونه سلیمه نزدیک‏ می‏کند دندانهای زردش پیدا می‏شود:«خودم‏ زنجیر طلایت را می‏خرم.حالا خانم شام را در کدام هتل در خدمتشان باشیم؟؟»

صدای رعد و برق و بازی باد با لولا و دستگیره، سلیمه را وحشت‏زده از خواب بیدار می‏کند.تنگ‏ پلاستیکی را روی لب‏هایش می‏گذارد و تا نفس‏ دارد آب را می‏بلعد.

سلیمه در حالی که پلک‏هایش برای خوابی‏ دوباره سنگین می‏شود زیر لب صلوات‏ می‏فرستد که ماشین بنز زرشکی و دندان‏های‏ زرد خواب بوده و برای کبوتران امامزاده صالح‏ نذر می‏کند که این روزها بگذرد،فردا زنجیرش‏ را حتما خواهد فروخت.یک آگهی هم به روزنامه‏ خواهد داد:«کاری نیمه‏وقت برای یک گرافیست‏ آشنا با کامپیوتر و کارهای تبلیغاتی»

و خواب‏آلوده زمزمه می‏کند:

پرنده،هی پرنده‏ی بی‏پروا

در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز

من ساختم،باد آمد و همه رویاها را با خود برد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1)-شعرها از کتاب‏نامه‏ها(سید علی صالحی) (2)-مادر به زبان جنوبی‏ بقیه از صفحه 7

نویسنده : شهناز سبحانی

منبع : مجله ی حقوق زنان

No comments:

Post a Comment