Monday, July 25, 2011

دو مسیر متضاد

اگر اندکی ارتفاع بگیریم و وضعیت و جریان‌های غالب جامعه‌ی خود را از بالا نگاه کنیم، دو مسیر متضاد و اصلی بیش از سایر مسیرها به چشم می‌آید. در یک سو سیاست‌های رسمی و یا نیمه‌رسمی قرار دارد و در سوی دیگر نیز مسیر غیررسمی است که بخش قابل توجهی از مردم در آن طی طریق می‌کنند، و این دو مسیر تقریباً در دو نقطه‌ی مقابل هم قرار گرفته‌اند و ادامه یافتن آن‌ها موجب تشدید شکاف میان رهروان آن‌ها خواهد شد. کافی‌ است که برخی از ویژگی‌های مسیر رسمی طرح، تا ویژگی‌های مسیر غیررسمی نیز شناخته شود.
بسیج نیروهای انتظامی برای مواجه و برخورد با ماهواره‌ها و پوشش بانوان و حتی آقایان چنان در اندازه‌ها‌ی گسترده‌ای است که در عمل موجب شده، که این نیروها برای انجام سایر وظایف عادی خود دچار مشکل شوند. از سوی دیگر و در جهت تکمیل این اقدام برای اولین بار پس از انقلاب، جداسازی جنسیتی در دانشگاه‌ها به شکل عجیبی برای مدت‌هاست که در دستور کار وزارت علوم قرار گرفته است و عجیب‌تر از آن برخورد دیرهنگام و البته رسانه‌ای رئیس دولت با این موضوع است که می‌توانست از ماه‌ها پیش به صورت حضوری به وزرای تحت‌الامر تذکر داده ‌شود و یا حتی مهم‌تر از آن درخواست می‌شد که درباره این طرح در سطح هیئت دولت بررسی و تصمیم‌گیری شود هر چند نیازی هم به این کار نبود چون آقایان وزرا بدون اجازه هیچ کاری نمی‌کنند. به همین دلیل وضعیت به گونه‌ای است که گمان می‌رود کل موضوع برنامه‌ریزی شده بوده تا وزیر علوم که از نزدیکان رئیس دولت است، این طرح را پیش برده تا در موقع مناسب سیاسی و انتخاباتی، از سوی رئیس دولت لغو شود و دستور لغو هم به سرعت از جانب دست‌اندرکاران پذیرفته شود. هم‌چنین رفتارهای افراطی دیگر مصداقی از این جریان رسمی است، مثل برچیدن مجسمه‌هایی که از سال‌های بسیار دور و بعد از انقلاب در شهرها بوده‌اند و کسی با آن‌ها کاری نداشته است و برخی از آن‌ها هم بعد از انقلاب ساخته و نصب شده‌اند. بجز این رفتارهای سلبی برخی اعمال ایجابی نیز بطور رسمی تبلیغ و ترویج می‌شوند، مثل تبلیغ وسیع برخی رفتارهای مذهبی از جمله اعتکاف، رفتن به جمکران و مسایل حاشیه‌ای مربوط به این موضوع یا دادن گل به زنان چادری در خیابان و... وقتی که این سیاست‌ها را در کنار تعداد اندک حاضرین در نمازهای جمعه و جماعات بگذاریم و هر دو را با دهه‌ی اول انقلاب مقایسه کنیم، روشن می‌شود که تأکید بر مبارزه‌ی فیریکی و شدید با مظاهری که از نظرگاه رسمی غیراسلامی است در کنار تشویق مادی و تبلیغ گسترده‌ی رفتارهایی که معرف مظاهر اسلامی، چیزی را جز وجود دو جریان متضاد در جامعه نشان نمی‌دهد. یک جریان همان است که برخی از ویژگی‌های آن در فوق آمد و جریان دیگر در نقطه‌ی مقابل قرار دارد. جریان اول در سطح جامعه خود را نشان می‌دهد و جریان دوم در عمق جامعه در حال پیشروی است. این‌گونه اقدامات نه تنها موجب تقویت جریان رسمی و تضعیف جریان غیررسمی نمی‌شود، بلکه بر اساس قاعده‌ی «الناس حریصٌ عَلی ما مُنِعه» مردم را به همراهی با جریان غیررسمی حریص‌تر می‌کند.
مشکل سیاست جریان رسمی، در این است که برای مواجه با آن‌چه که نمی‌پسندد از توان فیزیکی و قهری سود می‌جوید و برای حمایت آن‌چه که می‌پسندد فقط از توان تبلیغی و مادی خود استفاده می‌کند و این هر دو راه غلط یا ناقص است، زیرا هیچ‌کدام از آن‌ها در این‌جا به تنهایی کاربرد ندارند. استفاده از توان قهریه و قانونی دولت برای برخورد با رفتارهای ناپسند در اموری مؤثر است که آن امر مربوط به نظم اجتماعی باشد. برای مثال در مواجهه با قتل یا دزدی یا حتی تخلفات رانندگی می باید از قدرت دولت استفاده کرد و فرد خاطی را مجازات یا جریمه کرد و همه‌ی مردم (تحت شرایطی) این را می‌پذیرند، ولی استفاده از این ابزار برای تغییر در لباس پوشیدن افراد کارایی ندارد. اگر در این مورد شک دارید کافی است به گزارش‌های مأموران پلیس درباره‌ی برخورد با زنان یا مردانی که تحت این عنوان مورد بازداشت یا بازخواست قرار گرفته‌اند، مراجعه و آن را با اقدامات پلیس در مقابله با دزد و قاتل مقایسه کنید. این مقایسه نشان خواهد داد که نیروی انتظامی در مبارزه برای تغییر پوشش افراد تا چه حد مستهلک و فرسوده می‌شود، در حالی که در مبارزه با دزد و قاتل، اعتبار و منزلت و در نتیجه قدرت آن بیشتر می‌شود. راه دیگر نظر سنجی است. مثلا برای تفکیک جنسیتی کافی است از دانشجویان نظرخواهی شود قطعا بیش از 90 درصد آنان با این کار مخالف هساند زیرا آن را نافی اخلاق و دین نمی‌دانند اما در باره تفکیک جنسیتی در اتوبوس احتمالا اغلب مردم و نیز همان دانشجویان نظر موافق ابراز خواهد داشت. این مشکل در رژیم گذشته هم وجود داشت. آن رژیم سعی می‌کرد که با ابزار دولتی، بی‌حجابی را تشویق و حجاب را منع کند، ولی نتیجه‌ی معکوس گرفت. حتی کسانی بودن که چندان اعتقادی به حجاب نداشتند ولی به دلیل مخالفت آن رژیم با حجاب به آن گرایش یافتند. شاید اگر آزاد بودند از حجاب استفاده نمی‌کردند، ولی بی‌حجابی را نوعی تحمیل از سوی رژیم تلقی می‌کردند که نافی هویت و آزادی اوست و حجاب به نوعی نشانه‌ای از تحقق اراده‌ی آزاد او بود، این وضعیت، امروز ممکن است معکوس شده باشد.
استفاده از تشویق مادی نیز معمولا برای انجام رفتاری مؤثر است که آن رفتار دارای نتایج مادی برای فرد باشد. در حالی که در امور غیرمادی که به عقاید و ایمان و آرمان‌های فرد مربوط است، تشویق مادی منجر به ظاهرسازی و ریاکاری می‌شود و اعتبار و اصالت آن رفتار را مخدوش می‌کند، برای مثال با تشویق مادی و پرداخت پول نمی‌توان مردم را نمازخوان یا معتکف نمود.
مبارزه‌ی رسمی فیزیکی با رفتارهای منفی مورد نظر این سیاست و تشویق گسترده مادی رفتارهای مثبت مورد نظر، که تعیین بودجه‌های کلان دولتی برای این امور گونه‌‌ای از این تشویق است، به یک دلیل دیگر نیز فاقد کارایی خواهد بود. در غیاب یک جریان فکری اسلامی و پیشرو، امکان ندارد که این سیاست‌های رسمی نتیجه‌ای مثبت داشته باشد. کافی است که وضع امروز را با دهه‌ی چهل و پنجاه مقایسه کنیم که پیشروان این جریان فکری مذهبی در جامعه چه کسانی بودند و امروز چه کسانی هستند؟ در آن روز کسانی پیشرو این جریان فکری بودند که کتاب‌های آنان هنوز هم مرجع فکری است ولی امروز مداحان وابسته به خزانه‌ی عمومی منادیان این جریان هستند! جریانی که صرفاً و در سطح نازل به امور سیاسی روزمره سرگرم است و حتی در سیاست نیز فاقد حداقل‌های لازم اخلاقی برای پیشبرد اهداف انقلاب است.
بنابراین مبارزه‌ی سلبی سیاست رسمی، علیه مظاهری که آن را غیراسلامی می‌داند، به دلیل قاعده‌ی "انسان حریص بر چیزی است که منع می‌شود" و نیز فقدان جریان قدرتمند فکری اسلامی و بالاخره احساس فرد از این که آزادی و هویت او تهدید می‌شود، ناکارآمد است. ضمن این که همین ناکار‌آمدی موجب می‌شود که مجریان این سیاست‌ها پس از مواجهه با ناکامی در برنامه‌های خود بجای اصلاح امور، برای متهم نشدن به عقب‌نشینی، چشم‌بسته پیشروی کنند و آثار منفی دیگری از خود به جا بگذارند.
فعالیت ایجابی و تشویق مادی سیاست رسمی برای مظاهری که آن را اسلامی می‌دانند نیز، کارآمد نیست و در نهایت دورویی و ریا را تقویت می‌کند و افراد سطحی و نان به نرخ روز خور را در مناصبی می‌نشاندکه شایستگی کافی ندارند و تمام این‌ها موجب می‌شود که سیاست رسمی در سطح جامعه جریان بیابد و بیش از وزنی که دارد، به چشم بیاید و جریان غیررسمی در سطوح زیرین و عمیق جامعه و داخل خانه‌ها و با قدرت جریان یابد و خود را نیز بی‌نیاز از حکومت تلقی کند و نتیجه‌ی این وضع جز به فروپاشی اجتماعی و اخلاقی کمکی نمی‌کند.
منتشر شده در روزنامه روزگار 18-4-1390

Wednesday, July 20, 2011

بی‌تفاوت‌ها

 به نظر من چند دسته از افراد هستند که کلا در تاریخ ایران مخصوصا تاریخ معاصر ما کنش های سیاسی مضر و مخربی داشته اند، هنوز هم با نگاهی دقیق می توان این افراد را در جامعه دید:
1- دسته از افراد که سیاست را امری کثیف ، زشت و صرفا غیر اخلاقی تلقی می کنند و ادعا می کنند که با این امر بد و ناپسند کاری ندارند و خود را آلوده نمی کنند
2- دسته ای دیگر افرادی هستند که اصلا خود را کنشگر نمی بینند و فکر می کنند در همه ی موارد دست های پشت پرده ای وجود دارد ، در نتیجه اساسا تا دست های پشت پرده نخواهند از آنها کاری ساخته نیست. به همین علت به قول خودشان دست به عمل سیاسی نمی زنند.(تئوری توطئه)
 3-دسته ای اساسا به جبر گرایی اعتقاد دارند، و هر کاری که انجام شود به حساب جبر زمانه می گذارند ، بقیه را از کنش سیاسی منع می کنند یا حداقل بی تقاوت از کنار هر اتفاقی عبور می کنند ، این دسته از افراد در بین معتقدان به عرفان بیشتر دیده می شوند ، مخصوصا عرفان های به اصطلاح نو ظهور، در جایی خواندم که ضربه ای که عرفان به جامعه و سیاست ما در طول تاریخ به سبب تارک دنیا بودن و بی کنشی شان و همچنین ترویج این اندیشه زده ، از حمله ی مغول ها سهمگین تر بوده است.
4- دسته دیگری اصولا دچار کلبی مسلکی هستند و در کل به جز مسایل روزمره و شخصیشان به هیچ امری کار ندارند و تا مورد سوال قرار می گیرند با جملاتی از قبیل ما رو چه به سیاست، به ما چه؟ بزار اینا بزنن تو سر و کله ی هم ، بابا این ها همش سیاه بازایه....  حتی برخی از آنها مبارزان سیاسی را تحسین می کنند اما تا نزدیکانشان کوچک ترین کار سیاسی(حتی در حد مطالعه سیاسی) انجام دهند آنها را از این کار منع می کنند.


شاید به نظر بیاید که این مواردی که گفتم با جمله ی دوم که گفته ام: « کلا در تاریخ ایران مخصوصا تاریخ معاصر ما کنش های سیاسی مضر و مخربی داشته اند» در تناقض باشد چون اساسا این ها کنش سیاسی ندارند که مخرب یا مضر باشد. اما مساله و بدبختی ما همین جاست!!! اتفاقا همان به زعم آنها بی کنشی و بی تفاوتی ، عین کنش و عمل سیاسی است، یعنی اینکه من تصمیم بگیرم که به سیاست کاری نداشته باشم دقیقا یک کار و عمل  سیاسی انجام داده ام.مثلا اینکه من نسبت به زندانیان سیاسی و مظالمی که به آنها می رود بی تفاوت باشم و خیلی راحت از کنارشان عبور کنم دقیقا یک موضوع سیاسی اتخاذ کرده ام. به قول دوست عزیزی که می گفت وقتی در روزهایی که احتمال تجمعات خیابانی وجود داشت تلویزیون برای نگه داشتن مردم در خانه هر 80 قسمت لورل و هاردی را پخش می کرد، بنابر این در شرایطی پخش یک فیلم طنز نیز می تواند یک عمل سیاسی تلقی بشود.

در ادامه مقاله ای از آنتونیو گرامشی را قرار داده ایم که به این موضوع مربوط است و خواندن آنرا به شدت  توصیه می کنیم

**خارج از دستور:
1- هر نظری ، موافقتی ، مخالفتی،مقاله ی دیگری در همین رابطه  و... را در کامنت های همین مطلب قرار دهید، حتی قسمت هایی از مقاله که به نظر شما خیلی خوب و تاثیر گذار بود یا حتی به نظر شما چرند بود را در کامنتی کپی کنید تا در نظر بقیه که شاید به اون قسمت توجه نکرده اند برجسته شود
2- لطفا از این که ممکن از نظرتان مورد استقبال قرار نگیرد یا  این که نظرتان اشتباه باشد نترسید و اعتماد به نفس داشته باشید.
3- به معنای پارتیزان که در انتهای مقاله در توضیح مترجم آمده دقت کنید.

بی‌تفاوت‌ها
   آنتونیو گرامشی
برگردان:
مهدی فتوحی

آنتونیو گرامشی − بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است.[1] انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگل‌وارگی است، بی‌جربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم.

بی تفاوتی وزن مرده‌ی تاریخ است. گلوله‌ای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و ماده‌ی راکدی که در آن غالب هیجان‌های درخشان غرق می‌شوند. باتلاقی است که شهری کهنه را در بر می‌گیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینه‌ی جنگجویان از آن شهر محافظت می‌کند. زیرا در مردابهای غلیظ گل آلود خویش حمله کنندگان را می‌بلعد و از میان می‌برد و دلسرد می‌کند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف می‌کند.

بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند امّا عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران می‌کند، که طرح های خوش ساخت را واژگون می‌کند. ماده‌ی زشتی است که علیه شعور طغیان می‌کند و آن را خفه می‌کند؛ و اینچنین است آنچه روی می‌دهد که در شرّی روی همه هوار می‌شود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه ( با ارزش جهانشمول آن ) می‌تواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از  ابتکار معدود افرادی  که عمل می‌کنند نیست، بلکه به بی تفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.

    بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند امّا عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران می‌کند، که طرح های خوش ساخت را واژگون می‌کند. ماده‌ی زشتی است که علیه شعور طغیان می‌کند و آن را خفه می‌کند.

آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.

تقدیری که به نظر می‌رسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بی تفاوتی و عدم حضور که در سایه‌ی عواملی پخته می‌شوند، دست‌های معدودی که دام زندگی همگانی را می‌بافند ، دست‌هایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمی کند، و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمی دهد.

تقدیرهای یک عصر، همه دست ساز بینش های باریک و اهداف کوتاه مدت و بلندپروازی ها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگر است. ولی توده‌ی انسانها غافل است. زیرا بدان وقعی نمی گذارد. آنگاه عواملی که دیگر پخته شده‌اند سر بر می‌آورند و دامِ در سایه بافته شده نیز برای ایفای نقش خویش سر می‌رسد.

    آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.

به همین روی به نظر چنین می‌رسد که تقدیری هست در فروفکندن همه چیز وهمه کس. به نظر می‌رسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیده‌ی طبیعی عظیم. یک فوران. یک زمین لرزه که همه قربانی او می‌شوند: آن که خواسته و آن که نخواسته، آن که می‌دانسته و آن که نمی‌دانسته، آن که کنشگر بوده و آن که بی تفاوت؛ و این آخری به خشم می‌آید و می‌خواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرّا کند. می‌خواهد آشکارا بگوید که او نمی خواسته ؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحم آمیزانه ناله می‌کنند ، بقیه وقاحت بارانه دشنام می‌گویند، ولی هیچ کس از خویش نمی پرسد یا‌اندک‌اند آنان که از خویش می‌پرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به اراده‌ی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی می‌داد؟ ولی هیچ کس نیست یا‌اندک‌اند آنان که از بی تفاوتی خویش ضربه‌ای می‌خورند و از دیرباوری شان و از آغوش نگشودن برای....و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر می‌جنگیدند و تکلیف خویش را برای بازآوردن آن خیر به انجام می‌رساندند.

بیشترشان اما ترجیح می‌دهند در رویدادهای رخ‌داده سخن از ورشکستگی آرمان‌ها بگویند و برنامه های به شکست انجامیده و از این دست دلخوشکنک‌های دیگر؛ و این‌گونه غیبت خویش را در ایفای هر مسئولیت از سر می‌گیرند. البته نه از این بابت که از قبل نمی توانند چیزها را واضح ببینند و چندباری قادر نبوده‌اند راه حل های خوبی را پیشنهاد بدهند برای مشکلات حاد یا مشکلاتی که نیاز به آمادگی وسیع و زمان کافی داشته‌اند و به همان نسبت اضطراری بوده‌اند، بلکه به این دلیل که این راه حل ها با حالتی بسیار زیبا عقیم می‌مانند و این مشارکت در زندگی همگانی با هیچ نور اخلاقی‌ای جان نمی‌یابد. چون یک محصول کنجکاوی روشنفکرانه است و نه ناشی از احساس گزنده‌ی یک مسئولیت تاریخی که همه را در زندگی کنشگر می‌خواهد و لاادری گرایی و بی تفاوتی را به هیچ روی نمی پذیرد.

    هیچ کس از خویش نمی پرسد یا‌اندک‌اند آنان که از خویش می‌پرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به اراده‌ی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی می‌داد؟

همچنین بدین خاطر نیز بیزارم از بی تفاوت‌ها: زیرا ناله‌ی معصوم جاوید بودنشان ملولم می‌کند. من از هر یک از ایشان حساب می‌پرسم که چگونه تکلیفی را که زندگی برایشان مقرر کرده و روز به روز مقرر می‌کند به انجام رسانده‌اند؟ از هرآنچه کرده‌اند و به ویژه از هرآنچه نکرده‌اند و احساس می‌کنم بتوانم سخت باشم و ترحم خویش را تلف و اشک هایم را با آنها قسمت نکنم.

من پارتیزانم، زنده ام و در وجدانهای ستبرِ همسوی خویش صدای تپشِ کنشگریِ شهرآینده‌ای را می‌شنوم که بخش من دارد آن را می‌سازد؛ و در آن، زنجیره‌ی اجتماعی روی معدودی افراد سنگینی نمی کند و در آن هر چیزی که روی می‌دهد اتفاقی و قضا قدری نیست و هوشمندانه است عملکرد شهروندان. در آن شهر هیچ کس نیست که بر پنجره به تماشا بماند آن گاه که‌اندک کسانی دارند از جان خویش در می‌گذرند و رگ هایشان در این فداکاری دریده می‌شوند و به همراه او کسی هم نیست که بر پنجره بماند و  کمین کند تا از‌اندک خیری که کنشگریِ کسانی چون او به همراه آورده استفاده کند و اوهام خویش را با توهین به آن که دست از جان شسته و رگش دریده شده بیرون بریزد که چرا در نیل به اراده‌ی خویش موفق نبوده است.

من زنده ام. من پارتیزانم. پس بیزارم از آن که مشارکت نمی کند. من از بی تفاوت ها بیزارم.

۱۱ فوریه ۱۹۱۷

[1]فریدرش هبل یادداشت های روزانه. با مقدمه‌ی شیپیو ازلاتاپر.کارابّا،لانچانو ۱۹۱۲ . فرهنگ روح ، صفحه‌ی ۸۲. زنده بودن به معنای پارتیزان بودن است. درنگها . شماره‌ی ۲۱۲۷ . این سخن فریدیرش هبل در شماره‌ای از مجله‌ی فریاد خلق در ماه می‌۱۹۱۶ منتشر شده بوده البته به همراه دو درنگ زیر: ۱- زندانی مبلغ آزادی است. ۲- جوان غالباً به خاطر این تفکر که جهان با او آغاز می‌شود، سرزنش می‌شود. ولی پیر را غالبا ً گمان بر این است که جهان با او خاتمه خواهد یافت. کدام بدتر است؟

توضیح مترجم: پارتیزان در این متن گرامشی معنایی دوگانه دارد هم به معنای طرفدار و جانبدار است و هم به معنای چریک و به خاطر همین از ترجمه‌ی این واژه خوداری ورزیدم و اصل واژه را به کار بردم تا هر دو معنی به ذهن خواننده متبادر شود.

منبع : رادیو زمانه

Monday, July 18, 2011

جزوه ی خطاهای روزمره

با سلام 
این بخش برای اظهار نظر راجع به جزوه ی خطاهای روزمره ایجاد شده ، پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو