Saturday, August 13, 2011

مقاومت شادان‌‌‌

نوشته‌ای درباره کارناوال آب و آتش
امین بزرگیان
امین بزرگیان − کارناوال پارک آب و آتش، صدای حاکم را درآورده است. پلیس از اینکه به این تجمع حمله نکرده بسیار ناراحت است. گویی صدای خنده‌ها به قصر رسیده است. از نظر حاکم، خنده‌های بیرون از تقویم رسمی و بدون مشارکت حاکم واطلاع پلیس، خنده‌ای مشکوک است. بیراه نیست که رئیس پلیس تهران این گونه اقدامات را برهم زننده "نظم" و "امنیت" خوانده است.
سؤال اساسی اینجاست که در خلال خنده‌ها وبازی‌های کودکانه جمعی، چه اتفاقی رخ می‌دهد که به حاکم بر می‌خورد؟

تعلیق سلسله مراتب

 میخائیل باختین، در کتاب "رابله و دنیاى او" با بررسی فرهنگ کارناوالى رنسانس، نشان داد که کارناوال‌ها چگونه همه تمایزات سلسله مراتبى و حصارهاى میان افراد و ممنوعیت‌هاى زندگى معمولى را به حالت تعلیق موقتى درمیآوردند. باختین توضیح داده که به تعبیر سردار ساجدی نیا چگونه کارناوال‌ها نظم مستقر را برای لحظاتی برمی‌چینند. کارناوال‌ها مناسکى بودهاند که در آن، افرادِ در رأس قدرت به باد استهزا گرفته می‌شدند و تمامى عقاید رسمى جامعه، اصول خدشه ناپذیرتاریخ، تقدیر و سرنوشت را پوچ جلوه میدادند. کارناوال با ماسک‌ها و پرچم ها، جشن‌ها و بازى‌ها و عربده کشی‌هاى بی پایان، احیاى لذت‌ها را خواستار بود. مجموعه خنده‌ها و حرکات تنانه‌ای بود که به هیچ امر مقدسی ارجاع داده نمی‌شدند، شادی‌هایی که برای موهبت خداوندگارانه وشاهانه برنامه ریزی نمی‌شدند. در کارناوال ها، طبقات بالا و پایین جامعه بدون توجه به هویت‌ها حضور پیدا می‌کردند و "وضعیت" را به تعلیق موقتى می‌بردند، وضعیتی که ماهیتش به این سلسله‌بندی‌ها و تمایزات وابسته است. حضور تنانه و جمعی با تعلیق وضعیت مستقر در خیابان؛ گویی انقلابی رخ داده است. بی راه نیست که بودلر، انقلاب فرانسه را جشن عمومی‌ای توصیف کرد که طولانی شد.
 

باختین می‌نویسد: " بر خلاف جشن رسمى، کارناوال، پیروزى نوعى رهایى گذرا از حقیقت مسلط و نظام حاکم و نابودى موقت تمام مناسباتِ سلسله مراتبى (طبقاتى)، امتیازها، قواعد و محرمات بود.... این خنده پیش از هر چیز خنده جشن است و بنابراین واکنشى فردى در برابر این یا آن پدیده مضحک منفرد نیست. خنده کارناوالى در وهله نخست از آن مجموعه مردم است."

کارناوال آب و آتش و کشف ماهیت سیاسی تمامی چیزها

بی‌شک، کارناوال آب وآتش، به سبب نزدیکی‌اش به انقلاب، پلیس را فراخواند. خنده‌ای بود جمعی وتنانه‌، بدون هماهنگی با حاکم‌، که "مردم" را درخود بازتاب داد. مناسبات جعلی هویتی و طبقاتی ( مذهبی، غیرمذهبی– زن  مرد– متشخص ، قرتی − وغیره) ، با کنشی به غایت ساده وحیوانی (bio ) به استهزا کشیده شدند و بدین ترتیب ویژگى انتزاعى و آرمانى شان را ــ آن گونه که سعى می‌کنند نمایش دهند ــ در لحظاتى، از دست دادند. این لحظات، لحظات رهایى بود. در این جاست که خنده‌ها و دویدن‌ها و آب پاشیدن‌ها و بازی جمعی در خیابان، ماهیت سیاسی خود را نمایش می‌دهند و از فردای آن روز به مجموعه ابژه‌های مخاطره آمیز حاکم اضافه می‌شوند. از امروز هرجا که نام آب بازی بیاید، پلیس بلند می‌شود، می‌ایستد. مقاومت چیزی نیست جزهمین اتفاق: کشف ماهیت سیاسی تمامی چیزها.
 

نقش خنده

باختین در فصل نخستین کتابش، با تبارکاوى خنده در فرهنگ عامه سدههاى میانه، این مسئله را بیان می‌کند که خنداندن و خندیدن به مثابه ابزارى هستند که در جهت مقاومت و غلبه بر ایدئولوژى رسمى عمل می‌کنند: " فقط فرهنگهاى جزمى و استبدادى به طور یکجانبه جدى هستند. خشونت، خنده را نمی‌شناسد."

 به نظر یاختین مکانیسم خنده، همان توان و نیرویى است که تمامى تشریفات فئودالى، اخلاقى، اجتماعى و هر نوع ایدئولوژى را در هم می‌شکند و در واقع آشکارکننده "حقیقت" است.

دامنه خنده، می‌تواند به همه چیز سرایت کند و برای همین برای امر مسلط بسیار مخاطره آمیز است. عبارات "وقیح"، "غیرمتعارف"، " منافی عفت " و "غیراخلاقى" که حاکم براى محکوم کردن مناسک کارناوالى به کار می‌برد، گویاى قدرت نمادین زیادى است که فرهنگ زندگى روزمره در برابر فرهنگ رسمى برخوردار است. او به گونه‌ای شیزوفرنیک مدام به دنبال مقصر می‌گردد. اگر درخلال سخنان کارشناسانش شنیدید که نگهبان پارک مقصر این بی عفتی هاست اصلا تعجب نکنید، کارناوال همچنان ادامه دارد.

نقش زن

"زن"، در کارناوال آب و آتش نقشی به غایت مهم دارد. او در مرکز عکس‌ها و گفته‌های سایت‌ها وخبرگزاری‌های منتقد کارناوال است. در واقع اوست که بار سیاسی کردن کارناوال را بیش از هر عنصر دیگری بر دوش می‌کشد.

اگر این کارناوال بدون زن برگزار می‌شد تا این اندازه برای حاکم مخاطره آمیز بود؟
صدای خنده‌ها او را تا این اندازه می‌آشفت؟
اینجاست که وضعیت ویژه زن برای حاکم معلوم می‌شود. او در دستگاه‌های تبلیغاتی، تمام ارجاعاتش برای محکوم ساختن این حرکت را بر زن حمل می‌کند.

حاکم با استفاده از زن، کارناوال را به "فساد" تبدیل ساخته و با این مکانیزم آشنا سرکوب را توجیه می‌کند.
 
حاکم موضوع حجاب را به میان می‌کشد. حجاب چیزی نیست جز ارجاع به تن زنانه. دویدن زنان، خنده‌های بلند او، استفاده متفاوتش از دست‌ها و حتی آب و.... کنش‌هایی هستند خارج از تلاش مستمر ایدئولوژیک و نهادی او برای ساختن زن نمونه. حال وضعیتی را پیش رو دارد که زن نمونه او به گونه‌ای جمعی در خیابان فرو ریخته است. درخلال کارناوال، زنی دیگر نمایش داده شده که او با اشکال بسیار مرسوم ترش در حال جنگ است– مثلا در خلال گشت ارشاد. کارناوال تمام این سازه و سرمایه گذاری را به هم زده است.

حاکم از عادی سازی تن زن در جامعه می‌ترسد به این دلیل ساده که با زن، "مردم" ساخته می‌شود. او تن زن را غیر عادی می‌کند تا خود زن را با ابزار تن اش، به چیزی عادی و مرسوم تبدیل سازد؛ موجودی با وظایف و کارکردهای ویژه. زن، سیاست را با تن سرکوب شده خود پیش می‌کشد و اجتماع را بیش از پیش، مردم می‌کند. به این معنا که هستی سرکوب شده زن عنصری است که با وجود او سیاست و اعتراض به سرحدات خودش نزدیک می‌شود و امکان ظهور بنیادین اش فراهم می‌شود.

 در واقع هم برای حاکم و هم برای محکومین، زن عنصری است که کارناوال آب و آتش را به چیزی مازاد بر بازی تبدیل ساخته است. اوست که با دست گذاشتن بر نقاط حساسیت برانگیز فرهنگ و دولت بر دیواره‌های آنها می‌کوبد و تغییر را طلب می‌کند.

خنده کارناوالی و زن چیزهایی هستند برای محکومین که هیچگاه به دست حاکم نمی‌رسند: چیزهایی برای مقاومت.

Monday, July 25, 2011

دو مسیر متضاد

اگر اندکی ارتفاع بگیریم و وضعیت و جریان‌های غالب جامعه‌ی خود را از بالا نگاه کنیم، دو مسیر متضاد و اصلی بیش از سایر مسیرها به چشم می‌آید. در یک سو سیاست‌های رسمی و یا نیمه‌رسمی قرار دارد و در سوی دیگر نیز مسیر غیررسمی است که بخش قابل توجهی از مردم در آن طی طریق می‌کنند، و این دو مسیر تقریباً در دو نقطه‌ی مقابل هم قرار گرفته‌اند و ادامه یافتن آن‌ها موجب تشدید شکاف میان رهروان آن‌ها خواهد شد. کافی‌ است که برخی از ویژگی‌های مسیر رسمی طرح، تا ویژگی‌های مسیر غیررسمی نیز شناخته شود.
بسیج نیروهای انتظامی برای مواجه و برخورد با ماهواره‌ها و پوشش بانوان و حتی آقایان چنان در اندازه‌ها‌ی گسترده‌ای است که در عمل موجب شده، که این نیروها برای انجام سایر وظایف عادی خود دچار مشکل شوند. از سوی دیگر و در جهت تکمیل این اقدام برای اولین بار پس از انقلاب، جداسازی جنسیتی در دانشگاه‌ها به شکل عجیبی برای مدت‌هاست که در دستور کار وزارت علوم قرار گرفته است و عجیب‌تر از آن برخورد دیرهنگام و البته رسانه‌ای رئیس دولت با این موضوع است که می‌توانست از ماه‌ها پیش به صورت حضوری به وزرای تحت‌الامر تذکر داده ‌شود و یا حتی مهم‌تر از آن درخواست می‌شد که درباره این طرح در سطح هیئت دولت بررسی و تصمیم‌گیری شود هر چند نیازی هم به این کار نبود چون آقایان وزرا بدون اجازه هیچ کاری نمی‌کنند. به همین دلیل وضعیت به گونه‌ای است که گمان می‌رود کل موضوع برنامه‌ریزی شده بوده تا وزیر علوم که از نزدیکان رئیس دولت است، این طرح را پیش برده تا در موقع مناسب سیاسی و انتخاباتی، از سوی رئیس دولت لغو شود و دستور لغو هم به سرعت از جانب دست‌اندرکاران پذیرفته شود. هم‌چنین رفتارهای افراطی دیگر مصداقی از این جریان رسمی است، مثل برچیدن مجسمه‌هایی که از سال‌های بسیار دور و بعد از انقلاب در شهرها بوده‌اند و کسی با آن‌ها کاری نداشته است و برخی از آن‌ها هم بعد از انقلاب ساخته و نصب شده‌اند. بجز این رفتارهای سلبی برخی اعمال ایجابی نیز بطور رسمی تبلیغ و ترویج می‌شوند، مثل تبلیغ وسیع برخی رفتارهای مذهبی از جمله اعتکاف، رفتن به جمکران و مسایل حاشیه‌ای مربوط به این موضوع یا دادن گل به زنان چادری در خیابان و... وقتی که این سیاست‌ها را در کنار تعداد اندک حاضرین در نمازهای جمعه و جماعات بگذاریم و هر دو را با دهه‌ی اول انقلاب مقایسه کنیم، روشن می‌شود که تأکید بر مبارزه‌ی فیریکی و شدید با مظاهری که از نظرگاه رسمی غیراسلامی است در کنار تشویق مادی و تبلیغ گسترده‌ی رفتارهایی که معرف مظاهر اسلامی، چیزی را جز وجود دو جریان متضاد در جامعه نشان نمی‌دهد. یک جریان همان است که برخی از ویژگی‌های آن در فوق آمد و جریان دیگر در نقطه‌ی مقابل قرار دارد. جریان اول در سطح جامعه خود را نشان می‌دهد و جریان دوم در عمق جامعه در حال پیشروی است. این‌گونه اقدامات نه تنها موجب تقویت جریان رسمی و تضعیف جریان غیررسمی نمی‌شود، بلکه بر اساس قاعده‌ی «الناس حریصٌ عَلی ما مُنِعه» مردم را به همراهی با جریان غیررسمی حریص‌تر می‌کند.
مشکل سیاست جریان رسمی، در این است که برای مواجه با آن‌چه که نمی‌پسندد از توان فیزیکی و قهری سود می‌جوید و برای حمایت آن‌چه که می‌پسندد فقط از توان تبلیغی و مادی خود استفاده می‌کند و این هر دو راه غلط یا ناقص است، زیرا هیچ‌کدام از آن‌ها در این‌جا به تنهایی کاربرد ندارند. استفاده از توان قهریه و قانونی دولت برای برخورد با رفتارهای ناپسند در اموری مؤثر است که آن امر مربوط به نظم اجتماعی باشد. برای مثال در مواجهه با قتل یا دزدی یا حتی تخلفات رانندگی می باید از قدرت دولت استفاده کرد و فرد خاطی را مجازات یا جریمه کرد و همه‌ی مردم (تحت شرایطی) این را می‌پذیرند، ولی استفاده از این ابزار برای تغییر در لباس پوشیدن افراد کارایی ندارد. اگر در این مورد شک دارید کافی است به گزارش‌های مأموران پلیس درباره‌ی برخورد با زنان یا مردانی که تحت این عنوان مورد بازداشت یا بازخواست قرار گرفته‌اند، مراجعه و آن را با اقدامات پلیس در مقابله با دزد و قاتل مقایسه کنید. این مقایسه نشان خواهد داد که نیروی انتظامی در مبارزه برای تغییر پوشش افراد تا چه حد مستهلک و فرسوده می‌شود، در حالی که در مبارزه با دزد و قاتل، اعتبار و منزلت و در نتیجه قدرت آن بیشتر می‌شود. راه دیگر نظر سنجی است. مثلا برای تفکیک جنسیتی کافی است از دانشجویان نظرخواهی شود قطعا بیش از 90 درصد آنان با این کار مخالف هساند زیرا آن را نافی اخلاق و دین نمی‌دانند اما در باره تفکیک جنسیتی در اتوبوس احتمالا اغلب مردم و نیز همان دانشجویان نظر موافق ابراز خواهد داشت. این مشکل در رژیم گذشته هم وجود داشت. آن رژیم سعی می‌کرد که با ابزار دولتی، بی‌حجابی را تشویق و حجاب را منع کند، ولی نتیجه‌ی معکوس گرفت. حتی کسانی بودن که چندان اعتقادی به حجاب نداشتند ولی به دلیل مخالفت آن رژیم با حجاب به آن گرایش یافتند. شاید اگر آزاد بودند از حجاب استفاده نمی‌کردند، ولی بی‌حجابی را نوعی تحمیل از سوی رژیم تلقی می‌کردند که نافی هویت و آزادی اوست و حجاب به نوعی نشانه‌ای از تحقق اراده‌ی آزاد او بود، این وضعیت، امروز ممکن است معکوس شده باشد.
استفاده از تشویق مادی نیز معمولا برای انجام رفتاری مؤثر است که آن رفتار دارای نتایج مادی برای فرد باشد. در حالی که در امور غیرمادی که به عقاید و ایمان و آرمان‌های فرد مربوط است، تشویق مادی منجر به ظاهرسازی و ریاکاری می‌شود و اعتبار و اصالت آن رفتار را مخدوش می‌کند، برای مثال با تشویق مادی و پرداخت پول نمی‌توان مردم را نمازخوان یا معتکف نمود.
مبارزه‌ی رسمی فیزیکی با رفتارهای منفی مورد نظر این سیاست و تشویق گسترده مادی رفتارهای مثبت مورد نظر، که تعیین بودجه‌های کلان دولتی برای این امور گونه‌‌ای از این تشویق است، به یک دلیل دیگر نیز فاقد کارایی خواهد بود. در غیاب یک جریان فکری اسلامی و پیشرو، امکان ندارد که این سیاست‌های رسمی نتیجه‌ای مثبت داشته باشد. کافی است که وضع امروز را با دهه‌ی چهل و پنجاه مقایسه کنیم که پیشروان این جریان فکری مذهبی در جامعه چه کسانی بودند و امروز چه کسانی هستند؟ در آن روز کسانی پیشرو این جریان فکری بودند که کتاب‌های آنان هنوز هم مرجع فکری است ولی امروز مداحان وابسته به خزانه‌ی عمومی منادیان این جریان هستند! جریانی که صرفاً و در سطح نازل به امور سیاسی روزمره سرگرم است و حتی در سیاست نیز فاقد حداقل‌های لازم اخلاقی برای پیشبرد اهداف انقلاب است.
بنابراین مبارزه‌ی سلبی سیاست رسمی، علیه مظاهری که آن را غیراسلامی می‌داند، به دلیل قاعده‌ی "انسان حریص بر چیزی است که منع می‌شود" و نیز فقدان جریان قدرتمند فکری اسلامی و بالاخره احساس فرد از این که آزادی و هویت او تهدید می‌شود، ناکارآمد است. ضمن این که همین ناکار‌آمدی موجب می‌شود که مجریان این سیاست‌ها پس از مواجهه با ناکامی در برنامه‌های خود بجای اصلاح امور، برای متهم نشدن به عقب‌نشینی، چشم‌بسته پیشروی کنند و آثار منفی دیگری از خود به جا بگذارند.
فعالیت ایجابی و تشویق مادی سیاست رسمی برای مظاهری که آن را اسلامی می‌دانند نیز، کارآمد نیست و در نهایت دورویی و ریا را تقویت می‌کند و افراد سطحی و نان به نرخ روز خور را در مناصبی می‌نشاندکه شایستگی کافی ندارند و تمام این‌ها موجب می‌شود که سیاست رسمی در سطح جامعه جریان بیابد و بیش از وزنی که دارد، به چشم بیاید و جریان غیررسمی در سطوح زیرین و عمیق جامعه و داخل خانه‌ها و با قدرت جریان یابد و خود را نیز بی‌نیاز از حکومت تلقی کند و نتیجه‌ی این وضع جز به فروپاشی اجتماعی و اخلاقی کمکی نمی‌کند.
منتشر شده در روزنامه روزگار 18-4-1390

Wednesday, July 20, 2011

بی‌تفاوت‌ها

 به نظر من چند دسته از افراد هستند که کلا در تاریخ ایران مخصوصا تاریخ معاصر ما کنش های سیاسی مضر و مخربی داشته اند، هنوز هم با نگاهی دقیق می توان این افراد را در جامعه دید:
1- دسته از افراد که سیاست را امری کثیف ، زشت و صرفا غیر اخلاقی تلقی می کنند و ادعا می کنند که با این امر بد و ناپسند کاری ندارند و خود را آلوده نمی کنند
2- دسته ای دیگر افرادی هستند که اصلا خود را کنشگر نمی بینند و فکر می کنند در همه ی موارد دست های پشت پرده ای وجود دارد ، در نتیجه اساسا تا دست های پشت پرده نخواهند از آنها کاری ساخته نیست. به همین علت به قول خودشان دست به عمل سیاسی نمی زنند.(تئوری توطئه)
 3-دسته ای اساسا به جبر گرایی اعتقاد دارند، و هر کاری که انجام شود به حساب جبر زمانه می گذارند ، بقیه را از کنش سیاسی منع می کنند یا حداقل بی تقاوت از کنار هر اتفاقی عبور می کنند ، این دسته از افراد در بین معتقدان به عرفان بیشتر دیده می شوند ، مخصوصا عرفان های به اصطلاح نو ظهور، در جایی خواندم که ضربه ای که عرفان به جامعه و سیاست ما در طول تاریخ به سبب تارک دنیا بودن و بی کنشی شان و همچنین ترویج این اندیشه زده ، از حمله ی مغول ها سهمگین تر بوده است.
4- دسته دیگری اصولا دچار کلبی مسلکی هستند و در کل به جز مسایل روزمره و شخصیشان به هیچ امری کار ندارند و تا مورد سوال قرار می گیرند با جملاتی از قبیل ما رو چه به سیاست، به ما چه؟ بزار اینا بزنن تو سر و کله ی هم ، بابا این ها همش سیاه بازایه....  حتی برخی از آنها مبارزان سیاسی را تحسین می کنند اما تا نزدیکانشان کوچک ترین کار سیاسی(حتی در حد مطالعه سیاسی) انجام دهند آنها را از این کار منع می کنند.


شاید به نظر بیاید که این مواردی که گفتم با جمله ی دوم که گفته ام: « کلا در تاریخ ایران مخصوصا تاریخ معاصر ما کنش های سیاسی مضر و مخربی داشته اند» در تناقض باشد چون اساسا این ها کنش سیاسی ندارند که مخرب یا مضر باشد. اما مساله و بدبختی ما همین جاست!!! اتفاقا همان به زعم آنها بی کنشی و بی تفاوتی ، عین کنش و عمل سیاسی است، یعنی اینکه من تصمیم بگیرم که به سیاست کاری نداشته باشم دقیقا یک کار و عمل  سیاسی انجام داده ام.مثلا اینکه من نسبت به زندانیان سیاسی و مظالمی که به آنها می رود بی تفاوت باشم و خیلی راحت از کنارشان عبور کنم دقیقا یک موضوع سیاسی اتخاذ کرده ام. به قول دوست عزیزی که می گفت وقتی در روزهایی که احتمال تجمعات خیابانی وجود داشت تلویزیون برای نگه داشتن مردم در خانه هر 80 قسمت لورل و هاردی را پخش می کرد، بنابر این در شرایطی پخش یک فیلم طنز نیز می تواند یک عمل سیاسی تلقی بشود.

در ادامه مقاله ای از آنتونیو گرامشی را قرار داده ایم که به این موضوع مربوط است و خواندن آنرا به شدت  توصیه می کنیم

**خارج از دستور:
1- هر نظری ، موافقتی ، مخالفتی،مقاله ی دیگری در همین رابطه  و... را در کامنت های همین مطلب قرار دهید، حتی قسمت هایی از مقاله که به نظر شما خیلی خوب و تاثیر گذار بود یا حتی به نظر شما چرند بود را در کامنتی کپی کنید تا در نظر بقیه که شاید به اون قسمت توجه نکرده اند برجسته شود
2- لطفا از این که ممکن از نظرتان مورد استقبال قرار نگیرد یا  این که نظرتان اشتباه باشد نترسید و اعتماد به نفس داشته باشید.
3- به معنای پارتیزان که در انتهای مقاله در توضیح مترجم آمده دقت کنید.

بی‌تفاوت‌ها
   آنتونیو گرامشی
برگردان:
مهدی فتوحی

آنتونیو گرامشی − بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است.[1] انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگل‌وارگی است، بی‌جربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم.

بی تفاوتی وزن مرده‌ی تاریخ است. گلوله‌ای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و ماده‌ی راکدی که در آن غالب هیجان‌های درخشان غرق می‌شوند. باتلاقی است که شهری کهنه را در بر می‌گیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینه‌ی جنگجویان از آن شهر محافظت می‌کند. زیرا در مردابهای غلیظ گل آلود خویش حمله کنندگان را می‌بلعد و از میان می‌برد و دلسرد می‌کند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف می‌کند.

بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند امّا عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران می‌کند، که طرح های خوش ساخت را واژگون می‌کند. ماده‌ی زشتی است که علیه شعور طغیان می‌کند و آن را خفه می‌کند؛ و اینچنین است آنچه روی می‌دهد که در شرّی روی همه هوار می‌شود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه ( با ارزش جهانشمول آن ) می‌تواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از  ابتکار معدود افرادی  که عمل می‌کنند نیست، بلکه به بی تفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.

    بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند امّا عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران می‌کند، که طرح های خوش ساخت را واژگون می‌کند. ماده‌ی زشتی است که علیه شعور طغیان می‌کند و آن را خفه می‌کند.

آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.

تقدیری که به نظر می‌رسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بی تفاوتی و عدم حضور که در سایه‌ی عواملی پخته می‌شوند، دست‌های معدودی که دام زندگی همگانی را می‌بافند ، دست‌هایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمی کند، و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمی دهد.

تقدیرهای یک عصر، همه دست ساز بینش های باریک و اهداف کوتاه مدت و بلندپروازی ها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگر است. ولی توده‌ی انسانها غافل است. زیرا بدان وقعی نمی گذارد. آنگاه عواملی که دیگر پخته شده‌اند سر بر می‌آورند و دامِ در سایه بافته شده نیز برای ایفای نقش خویش سر می‌رسد.

    آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.

به همین روی به نظر چنین می‌رسد که تقدیری هست در فروفکندن همه چیز وهمه کس. به نظر می‌رسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیده‌ی طبیعی عظیم. یک فوران. یک زمین لرزه که همه قربانی او می‌شوند: آن که خواسته و آن که نخواسته، آن که می‌دانسته و آن که نمی‌دانسته، آن که کنشگر بوده و آن که بی تفاوت؛ و این آخری به خشم می‌آید و می‌خواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرّا کند. می‌خواهد آشکارا بگوید که او نمی خواسته ؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحم آمیزانه ناله می‌کنند ، بقیه وقاحت بارانه دشنام می‌گویند، ولی هیچ کس از خویش نمی پرسد یا‌اندک‌اند آنان که از خویش می‌پرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به اراده‌ی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی می‌داد؟ ولی هیچ کس نیست یا‌اندک‌اند آنان که از بی تفاوتی خویش ضربه‌ای می‌خورند و از دیرباوری شان و از آغوش نگشودن برای....و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر می‌جنگیدند و تکلیف خویش را برای بازآوردن آن خیر به انجام می‌رساندند.

بیشترشان اما ترجیح می‌دهند در رویدادهای رخ‌داده سخن از ورشکستگی آرمان‌ها بگویند و برنامه های به شکست انجامیده و از این دست دلخوشکنک‌های دیگر؛ و این‌گونه غیبت خویش را در ایفای هر مسئولیت از سر می‌گیرند. البته نه از این بابت که از قبل نمی توانند چیزها را واضح ببینند و چندباری قادر نبوده‌اند راه حل های خوبی را پیشنهاد بدهند برای مشکلات حاد یا مشکلاتی که نیاز به آمادگی وسیع و زمان کافی داشته‌اند و به همان نسبت اضطراری بوده‌اند، بلکه به این دلیل که این راه حل ها با حالتی بسیار زیبا عقیم می‌مانند و این مشارکت در زندگی همگانی با هیچ نور اخلاقی‌ای جان نمی‌یابد. چون یک محصول کنجکاوی روشنفکرانه است و نه ناشی از احساس گزنده‌ی یک مسئولیت تاریخی که همه را در زندگی کنشگر می‌خواهد و لاادری گرایی و بی تفاوتی را به هیچ روی نمی پذیرد.

    هیچ کس از خویش نمی پرسد یا‌اندک‌اند آنان که از خویش می‌پرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به اراده‌ی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی می‌داد؟

همچنین بدین خاطر نیز بیزارم از بی تفاوت‌ها: زیرا ناله‌ی معصوم جاوید بودنشان ملولم می‌کند. من از هر یک از ایشان حساب می‌پرسم که چگونه تکلیفی را که زندگی برایشان مقرر کرده و روز به روز مقرر می‌کند به انجام رسانده‌اند؟ از هرآنچه کرده‌اند و به ویژه از هرآنچه نکرده‌اند و احساس می‌کنم بتوانم سخت باشم و ترحم خویش را تلف و اشک هایم را با آنها قسمت نکنم.

من پارتیزانم، زنده ام و در وجدانهای ستبرِ همسوی خویش صدای تپشِ کنشگریِ شهرآینده‌ای را می‌شنوم که بخش من دارد آن را می‌سازد؛ و در آن، زنجیره‌ی اجتماعی روی معدودی افراد سنگینی نمی کند و در آن هر چیزی که روی می‌دهد اتفاقی و قضا قدری نیست و هوشمندانه است عملکرد شهروندان. در آن شهر هیچ کس نیست که بر پنجره به تماشا بماند آن گاه که‌اندک کسانی دارند از جان خویش در می‌گذرند و رگ هایشان در این فداکاری دریده می‌شوند و به همراه او کسی هم نیست که بر پنجره بماند و  کمین کند تا از‌اندک خیری که کنشگریِ کسانی چون او به همراه آورده استفاده کند و اوهام خویش را با توهین به آن که دست از جان شسته و رگش دریده شده بیرون بریزد که چرا در نیل به اراده‌ی خویش موفق نبوده است.

من زنده ام. من پارتیزانم. پس بیزارم از آن که مشارکت نمی کند. من از بی تفاوت ها بیزارم.

۱۱ فوریه ۱۹۱۷

[1]فریدرش هبل یادداشت های روزانه. با مقدمه‌ی شیپیو ازلاتاپر.کارابّا،لانچانو ۱۹۱۲ . فرهنگ روح ، صفحه‌ی ۸۲. زنده بودن به معنای پارتیزان بودن است. درنگها . شماره‌ی ۲۱۲۷ . این سخن فریدیرش هبل در شماره‌ای از مجله‌ی فریاد خلق در ماه می‌۱۹۱۶ منتشر شده بوده البته به همراه دو درنگ زیر: ۱- زندانی مبلغ آزادی است. ۲- جوان غالباً به خاطر این تفکر که جهان با او آغاز می‌شود، سرزنش می‌شود. ولی پیر را غالبا ً گمان بر این است که جهان با او خاتمه خواهد یافت. کدام بدتر است؟

توضیح مترجم: پارتیزان در این متن گرامشی معنایی دوگانه دارد هم به معنای طرفدار و جانبدار است و هم به معنای چریک و به خاطر همین از ترجمه‌ی این واژه خوداری ورزیدم و اصل واژه را به کار بردم تا هر دو معنی به ذهن خواننده متبادر شود.

منبع : رادیو زمانه

Monday, July 18, 2011

جزوه ی خطاهای روزمره

با سلام 
این بخش برای اظهار نظر راجع به جزوه ی خطاهای روزمره ایجاد شده ، پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو

Thursday, March 31, 2011

درآمدی به جنسیت در اسلام

نویسنده: اسلاوی ژیژک
برگردان: طاهر رهبری

یک: «اتفاق» جنسی

در فقه اسلامی، دستوری اخلاقی به این صورت وجود دارد که: «اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، فورا آن مکان را ترک کن.» دستوری که در ظاهر فرد را از بروز عمل جنسی غیراخلاقی محافظت می‌کند. معنای ظاهری این دستور اکید، جز یک پیش­گیری ساده از بروز عمل جنسی نیست؛ اما معنای ضمنی این دستور بر این مساله دلالت دارد، که بروز عمل جنسی ناگزیر است و بهتر است پیش از بروز آن وارد عمل شد؛

یعنی در صورت ترک نکردن مکان خلوت، هیچ امکانی برای جلوگیری از عمل جنسی وجود ندارد. به بیان دیگر، تنها شدن با فردی از جنس مخالف جز به عمل جنسی نمی‌انجامد و اتفاق نیافتادن عمل جنسی غیرقابل تصور است. برای بیان ساده‌تر موضوع، فرض کنیم اسلام می‌توانست عدم انجام عمل جنسی را در خلوت دو فرد تصور کند. در این صورت، دستور اخلاقی اسلام به این صورت در می‌آمد: اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، از نفست پیروی مکن. یا چیزی مشابه این. در واقع، اسلام نمی‌تواند حضور دو نفر از جنس مخالف را در خلوت بدون انجام گناه تجسم کند. اسلام از تصور حضور دو نامحرم در خلوت، بدون انجام عمل منجر به لذت جنسی، ناتوان است. بنابراین، دستور اخلاقی به این صورت در‌می‌آید که عمل جنسی همواره پیش از ترک مکان انجام شده است. یعنی حتا اگر دو نامحرم بدون هیچ اتفاقی خلوت را ترک کنند، از دید ناظر بیرونی اسلام، عمل جنسی رُخ داده است. حضور دو نفر از جنس مخالف در خلوت، از نظر اسلام جز به معنای انجام «اتفاق» جنسی نیست. خوانش هگلی دستور اخلاقی نیز این مساله را تایید می‌کند. از دیدگاه دیالکتیک هگلی، خوانش دستور اخلاقی چنین است: اگر با فردی از جنس مخالف در خلوت تنها شدی، چاره‌ای جز انجام عمل جنسی نداری! یعنی معنای ضمنی دستور اخلاقی اسلام، بر خلاف منظور ظاهری آن، جز تاکید بر ناگزیر بودن انجام عمل جنسی نیست. مهم نیست که عمل جنسی در واقع رُخ داده است یا نه، از نظر اسلام اتفاق افتاده است، حتا اگر به دستور قاطع اسلام مبنی بر ترک محل عمل شده باشد یا دو فرد درگیر انجام عمل را انکار کنند. بنابراین، دستور اخلاقی اسلام خودبراندازنده است و از پیش انحلال خود را اعلام می‌کند.

دستورهای دیگری مشابه با دستور فوق وجود دارد، که در تاکید کم از دستور اخیر ندارند. هم­چون دستور منع نگاه به بدن فردی از جنس مخالف، که به تمامی حرام است. یعنی در اسلام هر نگاهی به فردی از جنس مخالف برای لذت جنسی تلقی می‌شود. مساله این نیست که اسلام در این دستور لذت جنسی را در مقام لذتی جسمی – دنیوی طرد می‌کند، بلکه اسلام هیچ جایی برای نگاه غیرجنسی به جنس مخالف باقی نمی‌گذارد؛ یعنی به طور دیالکتیکی می‌گوید، اگر فرصت یافتی به بدن فردی از جنس مخالف نگاه کنی، باید لذت ببری! «ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد تا عورت‌شان را به آن‌ها نشان دهد. او و هم­کارانش شما را می‌بینند از جایی که شما آن‌ها را نمی‌بینید. ما شیاطین را اولیای کسانی قرار دادیم، که ایمان نمی‌آورند.»(اعراف ۲۷) غایت آرزوی شیطان هنگام فریفتن آدم و حوا این بود، که عورت‌شان را بدیشان بنمایاند. به این ترتیب، عمل جنسی یک اتفاق است؛ یعنی اسلام برای جلوگیری از گناه بر فعل فاعل تکیه‌ نمی‌کند. افراد بشر در مقام فاعل بی ‌اراده‌ی گناه مقدر هیچ تفاوتی با یک ماشین ندارند.

در اسلام هیچ جایی برای اراده‌ی فرد در انجام عمل جنسی وجود ندارد و با فراهم شدن «شرایط»، انجام عمل جنسی غیرقابل اجتناب است. به این ترتیب، اخلاق اسلامی تلاش می‌کند نه از انجام عمل، که از بروز «شرایط» انجام عمل جنسی نامشروع جلوگیری کند. در اسلام انجام عمل جنسی نامشروع ربطی به اراده‌ی فاعل آن ندارد و به محض آماده شدن شرایط آن، وسوسه بر اراده‌ی فرد چنان غالب می‌شود که انجام گناه امری غیرقابل اجتناب می‌شود. ایجاد بیش­ترین فاصله بین زن و مرد و یا حجاب، موارد دیگری است برای جلوگیری از به وجود آمدن شرایط عمل جنسی. زن ‌بی ‌حجاب خود را آشکارا در معرض عمل جنسی قرار می‌دهد. از این رو، برای زن بی ‌حجاب اتفاق جنسی همواره پیش از این رُخ داده است. وی ابژه‌ای است بی ‌اراده، که تخطی او از دستور اخلاقی عین زناکاری است. سوژه‌ی بی ‌اراده جز یک ابژه‌ی جنسی نیست؛ یعنی فرد در برابر عمل جنسی تنها یک ابژه‌ است. بنابراین، اسلام به طور دیالکتیکی به جای جلوگیری عقلانی از عمل جنسی نامشروع، دقیقا تسلیم شدن در برابر آن را توصیه می‌کند.

دو: وحدانیت جنسی

«مردان سرپرستان و نگاه‌بان زنانند. به خاطر برتری‌هایی که خداوند به بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است و به خاطر انفاق‌هایی که از اموال‌شان می‌کنند. و زنان صالح، زنانی هستند که متواضع‌اند و در غیاب همسر خود اسرار او را چنان که خدا بر آنان قرار داده حفظ می‌کنند. آن دسته از زنانی را که از سرکشی‌شان بیم دارید، پند و اندرز دهید؛ بسترشان را ترک کنید؛ و آن‌ها را بزنید و اگر از شما پیروی کردند، راه تعدی بر آن‌ها مجویید. خداوند بلندمرتبه و بزرگ است.»(نساء ۳۴) دشوار نیست که معنی جنسی «برتری» بعضی بر بعضی دیگر و اسراری را که زنان باید در غیاب مردان پنهان دارند، دریابیم. این تاکید بر «غیاب مردان» به چه معناست؟ معنای اول این است که در حضور مردان، ایشان خود باید نگاه‌بان اسرار زنان خویش باشند. تنها در زمان غیاب مردان است، که زن در مقام یک سوژه‌ی مختار هویت می‌یابد؛ سوژه‌ای که صریحا جز یک وظیفه – یعنی حفظ اسرار مرد­- ندارد. به این ترتیب، در اسلام ابژه‌گی فرد با برتری صریح مرد بر زن گره می‌خورد. اما معنای دوم مهم‌تر است. زن خود یک غیاب است، غیاب مردانه‌گی، غیاب فالوس. بنابراین، غیاب مرد یعنی غیاب مردانه‌گی، یعنی همیشه. این غیاب با انفاق مردان در حق زنان بازخریده می‌شود و از طریق این بازخرید، غیاب فالوس به یک نقص جسمانی تبدیل می‌شود. در تلقی جنسی اسلام، غیاب فالوس به رازآلوده‌گی – تعالی زنانه‌گی نمی‌انجامد، بلکه از طریق پیوند با اقتصاد مردانه به یک نقص عضو استحاله می‌یابد.

پیش از شکستن بت‌ها در فتح مکه، بیش از سیصد بت در کعبه وجود داشت که در میان اینان سه بت یا الهه‌ی مونث مورد تکریم و احترام فراوان بودند. این سه بت در محدوده‌ی وسیعی از عربستان از سرزمین سبا در جنوب تا نبط در اردن فعلی پرستش می‌شده‌اند. عزا (از عز به معنی بلند مرتبه)، لات (به معنی ایزدبانو مونث لاه) و منات (تقدیر)، بر اساس پاره‌ای اساطیر عربی، این سه دختران لاه بودند و پاره‌ای دیگر لات و منات را دختران لاه و عزا می‌دانند. عزا الهه‌ی ستاره‌ی صبح ناهید، کوه‌ و نگاه­بان شهر بوده است، که به صورت دختری باکره و شکارگر تصویر می‌شده است. پرستش­گاه‌های عزا در پترا و در نخله وجود داشته و تصویر نقر شده‌ی وی در نخله به هم­راه سه درخت اقاقی از بین نرفته است. عزا مورد پرستش و احترام قریش نیز بوده است. لات ایزدبانوی خورشید، بهار، گندم، زمین و زاینده‌گی بوده است و معبد وی در طایف هم­چنان برپاست. تصاویر وی معمولا روی بخوردان‌ها حک می‌شده است. منات ایزدبانوی تقدیر، تجزیه، مرگ، حامی مرده‌گان و حامل جام مرگ یا تجسد مرگ بوده است که به صورت پیرزنی تصویر شده یا به صورت سنگ‌های سیاه‌ رنگ تقدیس می‌شده است. در زمان ظهور اسلام، این سه الهه، دختران الله دانسته می‌شده‌اند. «آن‌ها برای خداوند جزئی قرار دادند؛ انسان کفران کننده‌ی آشکاری است. آیا از میان مخلوقاتش دختران را برای خود انتخاب کرده و پسران را برای شما برگزیده است؟ در حالی که هر گاه یکی از آن‌ها را به چیزی که برای خداوند رحمان شبیه قرار داده بشارت دهند، صورتش سیاه شده خشمگین می‌گردد. آیا کسی را که در میان زینت‌ها پرورش می‌یابد و به هنگام جدل قادر به بیان مقصود خود نیست، فرزند خدا می‌دانید؟»(زخرف ۱۵-۱۸) «از آنان بپرس آیا خداوند دخترانی دارد و پسران از آن ایشانست؟ آیا فرشته‌گان را مونث آفریدیم و آن‌ها ناظر بودند؟ بدانید که آن‌ها با این تهمت بزرگ‌شان می‌گویند خداوند فرزند آورده، ولی آن‌ها به یقین دروغ می‌گویند. آیا دختران را بر پسران ترجیح داده است؟»(صافات ۱۴۹-۱۵۳) خدا پس از شکستن بت‌ها در زمان فتح مکه و پیراسته شدن از هر باور شرک‌آلود، جایگاه واقعی خود را در اسلام می‌یابد. جایگاهی که بر خلاف تثلیث در مسیحیت و تقابل یهوه با خدایان دیگر در یهودیت، تعین الوهیت و وحدانیت محض است. هگل می‌نویسد: «در اسلام قانون محدود شده‌ی یهودیت (یعنی الوهیت یهوه در برابر خدایان دیگر) توسعه‌ی فراگیر می‌یابد و از این رو غالب می‌شود. خدا دیگر نه امر محسوس بی ‌واسطه هم­چون خدایان آسیایی،‌ بلکه هم‌چون قدرت نامحدود متعالی فراتر از کثرت جهان درک می‌شود. به این ترتیب اسلام به اکید‌ترین معنی جهان، دین تعالی است.»* به این ترتیب، خدا در اسلام از هر خصلت زنانه نیز مبرا شده، به عرصه‌ی تعالی – محال منتقل می‌گردد. خدا در تلقی اسلام به صورت امر نامحدود و متعالی و فراتر از هر چیز به ناممکن – غیاب تبدیل می‌شود و با این تبعید قدرت نامتناهی الاهی به محال، از هر امر زمینی – زنانه زدوده می‌شود. بنابراین، خدا در اسلام یک فالوس تحقق نیافته است، یک نا-زنانه‌گی، که به علت زدودن شدن هر امر زنانه از وجود متعالی­اش امکان تعیین نمی‌یابد. موقعیتی به غایت متناقض و به علت همین تناقض به غایت نیرومند.

با اسلام، مردانه‌گی چنان مقامی می‌یابد که در طول تاریخ بی‌ سابقه بوده است. این تاکید بر مردانه‌گی، ریشه در تصویر ذهنی بی ‌مانند خدا در اسلام دارد. وحدانیت خدا جز به معنی وحدانیت جنسی نیست. در اسلام نیز هم‌چون تلقی فرویدی-­لکانی تنها یک جنسیت وجود دارد. با این تفاوت که با برچیدن زنانه‌گی از حوزه‌ی واقعیت، مردانه‌گی تعین خویش را – که جز در اتحاد با زنانه‌گی صورت نمی‌پذیرد­- از کف می‌دهد و برای بازیافتن حضور خویش به مثابه امر واقعی، دست به یک چرخش نادرست می‌زند: فاصله گرفتن هر چه بیش­تر از زنانه‌گی و پیش­تر رفتن در حوزه‌ی تعالی. مردانه‌گی در اسلام به علت غیاب زنانه‌گی همواره ناقص و دور از دسترس است.

سه: اسلام دین خانواده نیست؟

کاوش بایگانی اسلام نشان می‌دهد خانواده و دوگانه‌ی جنسی در شکل امروزی آن هرگز مورد تاکید اسلام نبوده است. نه در زندگی پیغمبر اسلام، نه دیگر شخصیت‌های کلیدی تاریخ اسلام و نه در قرآن، هرگز خانواده به شکل کامل آن تحقق نیافته است. پیغمبر اسلام یتیم است. در داستان اسماعیل، نیای همه‌ی اعراب، پدر حضوری منفی دارد (پدر، هاجر و اسماعیل را طرد می‌کند و ازین طریق اسماعیل آن کسی می‌شود که باید بشود)، موسی در دامان فرعون بزرگ می‌شود، عیسی به خواست خدا تولد می‌یابد و غیره. در زندگی­نامه‌ی هیچ کدام از شخصیت‌های صدر اسلام نیز تاکیدی بر خانواده نمی‌یابیم. اگر چه بر ارضای میل جنسی از طریق ازدواج همواره تاکید می‌شود. به علاوه، تعدد زوجات غیر از تاکید مصرح آیه­ی چهار سوره­ی نسا در تاریخ اسلام نیز حضور قاطع دارد. خانواده به معنای لیبرال راست‌گرای امروزی آن در هیچ کجای بایگانی اسلام دیده نمی‌شود. بنابراین، ما با یک تناقض بنیادین روبروایم. چگونه خانواده در معنای امروزی آن از باورهای دینی حمایت می‌کند، که جایی در آموزه‌هایش برای خانواده وجود ندارد؟ تعدد زوجات یک­سره متضاد با تلقی راست‌گرای امروزی از خانواده است. بنابراین، چگونه نظام خانواده از اسلام پشتیبانی می‌کند؟ پاسخ این پرسش در این مطلب نیست که خانواده دستگاه تولید و بازتولید اقتدار است، بلکه در این نکته پنهان است که خانواده نظام تولید و بازتولید محافظه‌کاری است. یعنی اقتدار در ساختار خانواده به سرکشی در برابر پدر­مقتدر نمی‌انجامد، بلکه به عکس هر یک از اجزای سرکوب شده‌ی خانواده در عین محافظه‌کاری ضامن بقای ساختار آن است. (این یک موقعیت دیالکتیکی محض و صورت دیگر این پرسش است، که چرا توده‌های تحت ستم همین لحظه انقلاب نمی‌کنند؟) خانواده‌ در اسلام یک تفاوت اساسی با خانواده‌ی غیرمسلمانان دارد و آن تاکید بر وحدانیت جنسی در برابر دوگانه‌ی جنسی است. خانواده در اسلام بر اساس عشق دوطرفه – که مورد تاکید لیبرالیسم راست‌گرای امروزی است­- تشکیل نمی‌شود، بلکه یک­سره تحت سیطره‌ی وحدانیت جنسی است و این نکته‌ای است که غالبا از نظر دور مانده است. به این ترتیب، اگر چه تعدد زوجات‌ در اسلام براندازنده‌ی خانواده است، اما خانواده با حمایت قاطع از وحدانیت جنسی بنیادهای اسلام را استحکام می‌بخشد. همین طور خانواده با تولید و بازتولید محافظه‌کاری، از ساختاری حمایت می‌کند که پیشاپیش براندازنده‌ی آن است. خانواده در برابر اسلام سرکشی نمی‌کند، بلکه ضامن بقای آن است.

چهار: بهشت جنسی

قرآن در توصیف بهشت همواره بر لذت‌های جنسی تاکید دارد، اما این لذت‌ها با وحدانیت جنسی پیوند ناگسستنی خورده‌اند. «و در آن باغ‌های بهشتی زنانی هستند، که جز به همسران خود عشق نمی‌ورزند. و هیچ جن و انس پیش از این با آن‌ها تماس نگرفته است.»(رحمان ۵۶) «و نزد آن‌ها همسرانی زیبا چشم است، که جز به شوهران خود عشق نمی‌ورزند.»(صافات ۴۸) «و همسرانی از حورالعین دارند هم‌چون مروارید پنهان در صدف.»(واقعه ۲۱-۲۲) «و همسرانی بلند مرتبه، ما آن‌ها را آفرینش نوینی بخشیدیم و همه را دوشیزه قرار دادیم. زنانی که تنها به همسران‌شان عشق می‌ورزند و خوش‌زبان و فصیح و هم‌سن و سالند.»(واقعه ۳۴-۳۷) اگر چه اسلام کلید تعیین مردانه‌گی را یافته است، اما آن را به بهشت حواله می‌کند. بی‌ جهت نیست که تحقق بهشت زمینی نزد مسلمانان چنین به رویای لذت‌های جنسی آمیخته است. اما آن چه بیش از همه در این تصاویر به چشم می‌آید، نگرش جنسی مطلق به زن در مقام یک لذت صرف است؛ لذتی باکره که همواره جمع بسته شده، لذاتی که بر وفاداری آن‌ها به شوهران‌شان تاکید می‌شود. می‌توان دوباره تکرار کرد، که اسلام مطلقا جایی برای نگاه غیرجنسی به زن باقی نمی‌گذارد.

* * *

مرجع:

* G.W.F. Hegel, Philosophy of Mind, Oxford: Clarendon Press 1971, p. 44

برگرفته از سایت نگاه

http://www.negah1.com

Wednesday, March 9, 2011

چرا به حجاب اجباري نه مي‌گوييم؟

چرا به حجاب اجباري نه مي‌گوييم؟
من از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمي‌شوم. در تمام سال‌هاي كودكي و جواني‌ام، «حجاب» بخشي از زندگي من بوده و سرنوشت مرا تعيين كرده است. با آن بزرگ شده‌ام. دوروبرم، در خانواده تقريباً همه محجبه‌اند و مادرم هنوز هم مرا به‌خاطر، به قول خودش «اهمال و كوتاهي در حجاب»، نبخشيده است. حجاب بزرگترين چالش فردي و سياسي زندگي من بوده است. بعدها وقتي از كودكي درآمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و ديدم كه بزرگترين چالش زندگي زناني بوده است كه من حتي با آنها در بسياري جهات ديگر متفاوتم.
بگذاريد برايتان بگويم تجربۀ تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به‌خاطر دارم روزي را كه براي نخستين بار مي‌بايست جلوي پسرهاي فاميل كه با آنها هم‌بازي بودم و در بسياري موارد با آنها رقابت مي‌كردم، روسري بپوشم. حس تحقير مي‌كردم. احساس مي‌كردم فلج شده‌ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه يكي‌شان مي‌خواندم كه: «ديدي بالأخره چطور مغلوب شدي؟» قضيه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از اين بود. موارد متعددي اتفاق مي‌افتاد كه وقتي سخت سرگرم بازي يا به خود مشغول بودم، صداهايي عتاب‌آلود از گوشه و كنار مي‌آمد كه: «درست بنشين، لباست را درست كن. همه جايت پيداست. روسريت را بكش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پيداست، موهايت پيداست و ...» هرگز نمي‌دانستم معناي پس پشت اين عتاب و خطاب‌ها چيست و اصلاً چرا بايد به اين شيوه مورد خطاب قرار گيرم.
چيزكي شورش‌وار در تمام آن سال‌ها در من رشد مي‌كرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهايي كه مي‌شناختم ميان انتظارم از خودم و انتظار ديگران از من كه رابطۀ پيچيده‌اي توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه مي‌كردم، برقرار كنم. هر چه بيشتر كتاب‌هاي مطهري را مي‌خواندم، كمتر قانع مي‌شدم و دست آخر ديگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمي‌دانستم. از نظر من او روحاني‌اي باسواد بود كه خيلي چيزها مي‌دانست و در مورد تجربه‌هاي شخصي و اجتماعي از حجاب هرگز هيچ. نمي‌توانستم برايش احترام زيادي قائل باشم.
برج عاج نشيني اين روحاني و عالم ديني كه مرگش نيز در جو آن سال‌ها تأسف‌آور هم بود، به نظرم نابخشودني مي‌آمد. او چه مي‌دانست پوشيدن روسري كه در آن عالم بچگي هيچ نيازي به آن نيست، چه حسي دارد؟ كمتر از آن مي‌دانست كه براي من پوشيدن حجاب براي نخستين بار به مردن مي‌مانست و نمي‌توانستم خودم را قانع كنم كه چرا يك كودك دختر كه هيچ علامتي از زنانگي در او مشاهده نمي‌شود، به صرف اينكه به سن خاصي رسيده بايد روسري و بعدها هم چادر سر كند. حال گيرم كه مزايايي كه او در كتاب مسألۀ حجاب از آنها ياد مي‌كرد و من هرگز تا به امروز به آنها پي‌نبرده‌ام، حقيقت داشته باشند.
تجارب و تحقيرهاي شخصي من و ديگران از حجاب در هيچ‌يك از كتاب‌هاي جلد اعلاي روحانيون حوزه كه بارها و بارها هم تجديد چاپ شده‌اند، يافت نمي‌شود. كمتر از آن در شعارهاي رنگارنگي كه براي پاسداشت اين وظيفۀ خطير به خورد ما مي‌دهند. بگذاريد بگويم كه بعد از آن تجارب كودكي، تحقيرآميزترين جمله‌اي كه در مورد حجاب شنيده‌ام اين جمله بوده است كه: « حجاب براي زن مثل صدف است براي گوهري!» مي‌توانستم جملاتي با شأن بيشتر از اين قبيل كه: «خواهرم، حجاب تو كوبنده‌تر از خون من است!» را تحمل كنم، اما جملۀ فوق را هرگز.
در جملۀ نخست توهيني نهفته است كه براي هر انساني قابل درك است. بي‌آنكه سازنده يا سازندگان آن را ديده باشم، مي‌توانم حدس بزنم كه در روانشناسي تخريب شخصيت بايد زبردست بوده باشند. شما هم مي‌توانيد حس كنيد چرا. در اين جمله ستايش با تحقير توأم مي‌شود. با تعريف از زن، اما، فقط به عنوان موجودي كه بايد زيبا باشد. بگذريم. اينها را شما بس بهتر از من مي‌دانيد. در جملۀ بعدي اما نوعي شأنيت را احساس مي‌كنم. از مبارزه جويي‌اش همراه با احترامي كه براي زنانگي من قائل مي‌شود، خوشم مي‌آيد، ولو آنكه مرا نفهمد و از منِ زن سرسري بگذرد.
‌بزرگتر كه شدم، اما قضيه ابعادي پيچيده‌تري به خود گرفت. تقريباً به‌زودي متوجه شدم كه بايد ميان روسري و چادر فرق بزرگي قائل شوم. اگر روسري براي كنترل جنسي من بود؛ البته به شيوه‌اي بس ناموفق، يا براي آن بود كه كم‌كم مرا از عالم بچگي بِكنند و به زور زنم كنند و زن‌بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چيز ديگري بود. مي‌ديدم كه مادرم و بسياري ديگر از زنان دور و برم از چادر به شيوه‌هاي مختلف استفاده مي‌كنند. هرجايي هر چادري را نمي‌پوشند و تازه هر جايي هم خيلي تنگ رو نمي‌گيرند. به‌ويژه وقتي قرار بود روحاني معظمي قدم به خانۀ ما بگذارد يا آنكه ما قرار بود نزد روحاني معظمي برويم، مي‌ديدم كه خانم‌ها از هميشه تنگ‌تر روي مي‌گيرند و طبيعتاً در اين ميان دائماً با اين خطاب روبرو مي‌شدم كه: «مواظب حجابت باش!»، يعني آنكه تنگ رو بگير. آيا اين آقايان نامحرم‌تر از بقيۀ مردها بودند؟ به نظرم آري. هرچه درجه و مقام بالاتر مي‌رفت، صورت بايد بيشتر پوشيده‌تر مي‌ماند. حجاب با قدرت همواره پيوندي ناگسستني داشته است.
چادر فقط يك پوشش نبود و نيست. با چادر هزار نوع فاصله‌گذاري، كدگذاري، همرنگ شدن، متمايز شدن، و امتيازدهي و امتيازگيري و ... صورت مي‌گرفت و مي‌گيرد. من نيز بايد مي‌آموختم كه در سلسله مراتب قدرت اريستوكراتيك روحانيت چگونه از چادر بايد استفاده كرد. چطور بايد آن را به ابزار قدرتي بدل كرد و بر ديگران اعمالش كرد. بايد مي‌آموختم چگونه علائم و نشانه‌ها را به كار بگيرم و با آن براي خودم سري ميان سرها بشوم، به رسميت شناخته بشوم، ديده شوم، مزايا به من تعلق گيرد. ثابت كردم كه استعدادش را ندارم.
صرف پوشيدن روسري و مانتو هم كافي نبود؛ همچنان‌كه وقتي براي نخستين‌بار يواشكي مانتو و روسري را آزمايش كردم، احساس برهنگي مي‌كردم. امروز مي‌دانم كه بيش از احساس عرياني جسمي، عاري شدن از آن‌همه عقبه، از آن‌همه علامت‌گذاري، از آن‌همه مزيت و تشخص و اعتبار، از آن اريستوكراسي بود كه آشفته و پريشانم مي‌كرد. پوشيدن مانتو و روسري با همۀ ترس‌ها و خطرهايش، اما مزيتي ماجراجويانه و بس چشمگير داشت. مرا در كنار بسياري چيزهاي ديگر وادار ساخت تا به‌دنبال بي‌بهره شدن از مزاياي اجتماعي و سياسي‌اي كه با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهي ديگر بگذارم. با پوشيدن مانتو و روسري، بي‌هويت و خالي شدم و حال نياز بود كه هويت جديدم را خودم بسازم.
مطمئنم كه كسان بسياري اين تجارب را از سر گذرانده‌اند و من در اين ميان تنها نيستم. مجاز نيستم در اينجا از آن‌ها ياد كنم، اما برايشان سخت احترام قائلم. تنها مي‌كوشم از خلال گشودن اين تجربۀ شخصي به اين پرسش پاسخ دهم كه چرا حجاب چالشي اساسي براي ما زنان است و نمي‌توان از آن به سكوت گذشت. خاصه در اين روزها كه مسأله ابعادي تلخ به خود گرفته است. تو گويي مي‌شود يك شبه همۀ مبارزات و چالش‌هايي را كه زنان بسيار در اين راه متحمل شده‌اند، ناديده گرفت. به گمان من اين امر غيرممكن است. نمي‌خواهم در اينجا پر دور بروم و از اين حرف بزنم كه بحث پوشش آزادانه در كنار بحث آموزش از نخستين خواسته‌هاي زنان در ايران بوده است. كتاب‌هاي تاريخي پراند از ماجراي زناني كه همچون من از اين پوشش همراه با مزاياي نخواستني آن حس تحقير داشته‌اند و حتي بعضاً به همين خاطر مجبور شده‌اند در كنار دولت‌هايي بايستند كه از آنها هيچ دل خوشي نداشته‌اند، بلكه تنها مزيتشان اين بود كه بعد از گذر از دالان‌هاي تنگ تاريخ پر از وحشت زنانه، دستكم به اين امر رضايت دادند كه زنان تا حدودي از پستوي خانه در بيايند. امثال محترم اسكندي و صديقه دولت‌آبادي و تاج السلطنه و مهرانگيز منوچهريان و نويسندگان شجاع عالم نسوان كه در نهايت قرباني بي‌پروايي خود شدند، تنها مشهورترين‌هاي اين تاريخ‌اند.
براي من چالش حجاب اما تنها به پوشيدن يا نپوشيدن مانتو و روسري يا چادر خلاصه نشد. بحث ديگر بر سر خود پوشش اجباري بوده و هست. در تمام اين سال‌ها چالش ابعادي ديگر و وسيعتر به خود گرفت و از بحث فردي به بحثي اجتماعي و سياسي بدل شد. كيست كه نداند در تمامي اين سال‌ها «بي‌حجاب بودن» از مؤثرترين حربه‌ها براي خاموش كردن صداي زنان معترض بوده است. بي‌حجابي با ضدانقلاب بودن يكي شد و اين واقعيت به سادگي ناديده گرفته شد كه اگر نگوييم اكثريت زنان، اما تعداد كثيري از آنها كه در انقلاب شركت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بي‌حجاب بودند.
از اين هم نمي‌گويم كه پس از انقلاب، حكومت تازه تأسيس پس از يك مداراي موقتي با تغيير ناگهاني لحن و گفتارخود زنان بي‌حجاب را ضدانقلاب و مزدور امپريالسم خواند و تظاهرات گوناگون زناني را كه حجاب اجباري را زير سؤال بردند، سركوب كرد. اينها قضايايي هستند كه بعدها به كرات روايت شده‌اند. حتي براي خود من نيز در آن عالم كودكي كم كم اين موضوع بس بديهي به نظر مي‌آمد كه كسي كه حجاب ندارد، ضدانقلاب است. تنها بعدترها بود كه به ياد آوردم و فهميدم كه زنان خانه‌نشين مذهبي از قضا كمتر از بسياري ديگر در تظاهرات ضد رژيم شاه شركت جستند و بسياري از نسل‌هاي قديمي محافظه‌كار، آنها كه ديگر خود را صاحب بي‌چون و چراي انقلاب مي‌دانستند و از مزاياي حكومت اسلامي چه بهره‌ها كه نبردند، اصلاً قبول نداشتند كه زن بتواند به تظاهرات برود و فرياد بزند.
در خانۀ خودمان و در ميان خويشان دور و نزديك اين جدال را از نزديك تجربه كردم و در موارد ديگر نيز شاهد آن بودم. بسياري از اين بانوان محترم از شنيدن اينكه زنان در خيابان جيغ مي‌كشيدند و بر ضد شاه فرياد سر مي‌دادند، مو بر اندامشان راست مي‌شد. بسياري ديگر براي خود و دخترانشان ننگ مي‌دانستند كه زن از پليس باتوم بخورد و يا دستگير شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و ميان يك مشت مرد شب را صبح كند. بارها شاهد مرافعه‌هايي از اين قبيل در ميان اطرافيانم بودم كه: «براي دختر اين كارها عيب است.» امروز اما همان آدم‌ها عقبۀ رويۀ سركوبگرانۀ دولت اسلامي را تشكيل مي‌دهند و تشويقش مي‌كنند كه بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگيرد، چون وضع شهرمان «غير قابل تحمل» شده و وقتي دختران با اين «سر و وضع» به خيابان مي‌آيند، «كيان خانواده‌ها به خطر مي‌افتد». حق دارند. در گفتاري كه زن در بهترين حالت مرواريد صدف است و زينت المجالس، ديدن دختران و زناني كه از زينت بودن به ستوه آمده‌اند، عجيب است و بهترين كار آن است كه با مشت و لگد بار ديگر وادارشان كنيم زنانگي را به ياد بياورند.
نسل من با تعجب تمام به همۀ اين تغييرات مي‌نگريست و براي اين پرسش ساده كه اصلاً حجاب اجباري چرا هست و اين دعوا بر سر چيست؟، هيچ جوابي نمي‌جست و نجسته است. در سرزميني كه آموزه‌هاي ديني در بسياري موارد ديگر به‌راحتي ناديده گرفته مي‌شوند، چرا بر سر حجاب زنان كه تازه بر سر تفسير آن در شرع اينهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نيست كه از محكمات باشد، اينچنين پافشاري مي‌شود؟ آرزو مي‌كردم يك‌بار كسي يافت شود و پاسخي قانع‌كننده داشته باشد.
وقتي از يكي از روحانيون بسيار مشهور در مورد حجاب شرعي پرسيدم، با مضموني شبيه به اين پاسخ داد: « در شرع چنين حجابي نداريم. مسأله عرفي است.» و ديگري كه باز هم از روحانيون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برايم فاش گفت كه اصلاً حجاب در شريعت به معناي پوشش سر نيست و در كمال تعجب حتي مرا نيز دعوت كرد كه در رويۀ خودم در مورد پوشش تجديد نظر كنم. با اين‌حال هيچ‌يك از آنها هرگز عقيدۀ خود را به صراحت براي عموم بيان نكردند؛ همچنانكه بسياري ديگر نيز امروز چنين نمي‌كنند. مي‌دانيم كه آن معدودي هم كه شهامت داشته‌اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات‌هاي ديگر شده‌اند.
براي بسياري از مايي كه اين دوران را گذرانده‌ايم، كتاب‌هاي آقاي مطهري و امثال او حتي اگر به شكرانۀ بودجه‌هاي هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبليغات اسلامي هزاران بار ديگر هم چاپ شود، پاسخگوي پرسش سادۀ بالا نيست. حتي خود او نيز به خوبي به اين امر واقف بود كه ديدگاه روحانيت ارتجاعي ديگر نمي‌تواند پاسخگوي نسل جديد باشد. از همين رو كتاب خود را « مسألۀ حجاب» ناميد و در آن تلاش كرد تا رويكردي به اصطلاح علمي را نسبت به اين مسألۀ خطير در پيش گيرد. اما گمان نمي‌كنم كه خود او نيز مي‌توانست رويه‌اي اين‌چنين را كه در نهايت منجر به تخريب كل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخيل كند.
در تلاش براي به كرسي نشاندن دعوي حجاب، كتاب او بارها و بارها مورد تبليغ، خوانش، بازخواني و باز هم بازخواني هر چه بيشتر قرار گرفته است. جالب آنكه نظام اسلامي با اين كار نشان داده است كه هنوز از مطهري و افكار او گامي فراتر نگذاشته و قادر نبوده متني بهتر از آن را توليد كند، آنهم براي موضوعي كه نه تنها كيان خانواده‌ها بلكه ديگر هستي و نيستي دولت اسلامي به آن وابسته شده است. در فرصت‌هايي كه براي اين موضوع گاه و بيگاه به كتابفروشي‌هاي قم و تهران سرك كشيده‌ام، و در متن‌هايي كه دستكم من خوانده‌ام، مطهري هنوز هم دست بالا را دارد. ديگران در بهترين حالت حاشيه‌هايي بر افكار او توليد كرده‌اند كه خود بعضاً حاشيه‌هايي بر افكار راسل و روسو و ديگران بوده‌اند. آري، موضوعي به اين مهمي كه گفته مي‌شود با هويت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آراي معدودي از فيلسوفان غربي امكان توجيه داشت.
بحث حجاب كه سرنوشت بسياري از دختران و زنان ما را تعيين مي‌كند، به لحاظ نظري از فقيرترين موضوعات بوده و هست و دليل آن هم روشن است. تلاش‌هاي نظري از پيش از انقلاب تا كنون قادر نبوده‌اند پا را فراتر از آن چيزي بگذارند كه مطهري زماني گذاشته است. اين بحران و آشفتگي بارها از سوي دست‌اندركاران نيز تحت اين عنوان كه « بايد كار فرهنگي كرد» مورد تأكيد واقع شده است. اما واقعيت آن است كه اتفاقاً كار فرهنگي زياد شده، اما كفگير به ته ديگ رسيده است.
همان‌هايي كه در تمام اين سال‌ها كار فرهنگي كرده و موي خود را در اين آسياب، به‌نظر من بي‌جهت سپيد كرده‌اند، مي‌دانند كه در اين مورد حرف جديدي وجود ندارد. حرف‌ها و استدلال‌ها همان حرف‌هاي قديمي است. هر آنچه بايد گفته مي‌شد، گفته شده و چيزي نگفته باقي نمانده است. از همه چيز براي توجيه حجاب بهره گرفته شده است. بياييد اعتراف كنيم كه متأسفانه اين حنا ديگر رنگي ندارد و تنها بايد به زور متوسل شد. آنچه در اين باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا كه با آن فرهنگ بار آمده ايم نتوانسته قانع كند، بلكه پاسخگوي بي‌شمار پرسش‌هاي نسل امروز نيست كه ديگر از تكرار بي‌پايان و هذيان‌وار اين مكررات سخت به‌ستوه آمده است.
براي يك نمونه از اين تلاش‌هاي اخير شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان كه در سال 66 از اين رو تأسيس شد كه بتواند خلاًهاي موجود در مورد مسائل زنان را پوشش دهد و البته همچون بسياري ديگر از نهادها تنها كاري كه نكرده است، پرداختن به مسائل واقعي زنان بوده، در پاييز سال 86 دو مجلد را به موضوع «حجاب و عفاف» اختصاص داده است كه از هر حيث جالب‌اند. مايلم برخي از مقالات و محتواي اين دو مجلد را در اينجا ذكر كنم تا در مورد آشفتگي نظري بالا تنها به دعوي صرف اكتفا نكرده باشم.
در يكي از مقالات اين مجموعه نويسنده در مطلبي با عنوان «پژوهشي در الزام حكومتي حكم حجاب» با اين ادعا كه «از منظر فلسفۀ سياسي حكومت‌ها مي‌توانند اتباعشان را ملزم به انجام يا ترك فعلي كنند»، و «اقتضاي حكومت بر الزام اتباع خود امري كاملاً بديهي و آشكار است» بر الزام حكومتي حكم حجاب رأي مي‌دهد. فراموش نكنيم كه در اينجا از استدلال نظري براي داشتن حجاب خبري نيست. ديگر نيست. بحث بر سر الزام و اجبار حكومتي آن است. يك گام جلوتر! اما اين مانع از آن نيست كه نويسندۀ محترم در ادامه مدعي نشوند كه الزام حكومتي و اطاعت از آن «شرعي» است. البته اين استدلال با عنوان انديشۀ «تغلُّب» در تاريخ اسلام سابقۀ فراوان دارد و به هيچ رو نظريۀ جديدي نيست، اما جا دارد اين سؤال ساده پرسيده شود كه چنان‌چه حكومت‌ها مي‌توانند اتباع خود را به هر كاري ملزم كنند، در اين‌صورت خود پديدۀ حكومت اسلامي كه با عدم اطاعت از نظام شاهنشاهي و شوريدگي بر آن نظام سر برآورد، چگونه توجيه شدني خواهد بود؟ اين كه خود نقض آشكار مشروعيت حكومت اسلامي است.
مابقي مقالات مجلد اول اين مجموعه به بررسي آيات و روايات اختصاص دارد كه صد البته تازه نيست. مقالۀ پاياني اين مجلد از هر حيث جالب است، زيرا نه تنها مقالۀ نخست را كاملاً نقض مي‌كند، بلكه رويۀ حكومت را يكسره بر اساس ادلۀ فقهي زير سؤال مي‌برد. نويسنده باز هم به «بررسي الزام حجاب در حكومت ديني» مي‌پردازد و پس از در انداختن بحثي نيمه ديني، نيمه جامعه‌شناختي مي‌گويد:
«در سال‌هاي نخستين انقلاب حجاب تبديل به فرهنگ اجتماعي گرديد و در بخش‌هاي زيادي بدون آنكه آن اجبارها شكل بگيرد، با اكثريت جامعه همراهي مي‌كرد، اما از آنجا كه رفتارها شكل خشونت‌آميز پيدا كرد، و فلسفۀ حجاب تبيين نشد [؟] و مفهومي متفاوت پيدا كرد، امروز شاهد بي‌اثر شدن قانون و تزلزل اقتدار آن هستيم.»
از نگاه نويسندۀ محترم عدم تبيين بحث حجاب باعث بي‌اثر شدن قانون و تخلف از آن بوده است. جالب‌تر آنكه نويسنده خود با بررسي روايات و آيات گوناگون بر اين امر معترف است كه «در آيات و روايات... هرگز نكته‌اي كه دلالت بر الزام و اجبار حجاب و مجازات بدحجاب به صورت تعزيري داشته باشد، وجود ندارد... در هيچكدام از اين منابع [ قرآن و حديث] مطلبي در جهت الزام حجاب نيامده و هيچ حديثي مبني بر اينكه در حكومت پيامبر، امام علي، و حتي خلفا و حكام اسلامي، كسي را بر عدم رعايت حجاب مواخذه و مجازات كرده باشند، نقل نشده است.» و در ادامۀ مطلب به درستي بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه در واقع عكس موضوع صادق بوده است. يعني امامان و خلفا چنانچه كنيزي را مي‌ديدند كه سر خود را پوشانده او را وادار به ترك آن مي‌كردند و يا به مجازات مي‌رساندند!
جموعه مقالات مجلد دوم نيز عمدتاً از نوع مقالاتي است كه به بحث ديني حجاب اختصاص دارند. اما در اين مجموعه نيز مقاله‌اي باز هم جلب توجه مي‌كند با اين عنوان «نقدي بر مادۀ 638 قانون مجازات اسلامي در جرم انگاري بدحجابي». نويسنده در اين مقاله يكي از مهمترين موضوعات يعني قانون مجازات اسلامي را كه اخيراً بحث از دائمي شدن آن در بين است، در مورد جرم‌انگاري مورد بررسي قرار داده است.
در اين مادۀ قانوني چنين آمده است: «هر كس علناً در انظار و اماكن عمومي و معابر تظاهر به عمل حرامي نمايد، علاوه بر كيفر عمل، به حبس از ده روز تا دو ماه يا تا 74 ضربه شلاق محكوم مي‌گردد و در صورتي كه مرتكب عملي شود كه نفس آن عمل داراي كيفر نمي‌باشد، ولي عفت عمومي را جريحه‌دار نمايد، فقط به حبس از ده روز تا دو ماه يا 74 ضربه شلاق محكوم خواهد شد. تبصره: زناني كه بدون حجاب در معابر و انظار عمومي ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه يا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ريال جزاي نقدي محكوم خواهند شد.» نويسنده با نگاه حقوقي و شرعي قانون مجازات اسلامي را در اين بندها دچار اشكال دانسته است و پيشنهاد به اصلاح آن داده است، به نحوي كه لزوم رعايت حجاب را براي زنان غير مسلمان و سالخورده قابل نقد دانسته است.
مجموعه مقالات فوق كه نمونه‌هاي آنها را در ساير نشريه‌ها و كتب چاپ شده در همين چند سال اخير به وفور مي‌توان يافت، حاوي حقايقي‌اند كه در جدال زورگويانه در مورد حجاب اجباري به راحتي ناديده گرفته شده‌اند. نخست آنكه بر اساس خود اين اسناد كه توسط نهادهاي ذيربط توليد شده‌اند، در مورد اين مسأله اختلافات زيادي هست كه آيا اساساً در شرع چيزي به نام حكم در مورد حجاب وجود دارد كه حال مسنلزم تعزير باشد؟ در واقع براساس همين مدارك، بي‌حجابي اجباري در شريعت رويه بوده است، اما حجاب اجباري هرگز.

در اين مورد نيز كه آيا حكومت مي‌تواند زنان را به داشتن حجاب مجبور كند يا خير، پاسخ‌ها و شبهات آنقدر زياد و آنقدر گوناگون‌اند كه براي يك خوانندۀ عادي و غيرحرفه‌اي هم كاملاً روشن مي‌شود كه در هيچيك از موارد مربوط به فقه و قانونگذاري و بسيار كمتر از آن در رويۀ عملي در مورد پوشش اجباري بحث بر سر رعايت محكمات اصول شرعي نبوده و نيست. در واقع بر اين اساس نه در نظام اسلامي و نه در هيچ نظام ديگري حجاب نمي‌تواند بر اساس دلايل شرعي اجباري باشد و مسلماً اينكه حكومت نمي‌تواند در اين مسأله به زور متوسل شود. از اينرو قانون مجازات اسلامي نيز در اين ميان سندي مغاير با شرع است؛ همچنانكه متخصصين امر اذعان مي‌كنند.

اينها را هم ساليان سال است كه مي‌شنويم و مي‌دانيم. بي‌شمار مطالب در اين باب نوشته شده‌اند كه من از آن ميان تنها برخي از نمونه‌هاي اخير را گزينش كردم. و چه دليلي از اين محكم‌تر كه چنانچه اختلافي در اين باب نبود، چرا پس از گذشت ساليان بسيار اينهمه وقت و بودجه مصروف اين موضوع مي‌شود تا پوشش اجباري را توجيه كرده و رويۀ زورگويانه در مورد آن را نيز جا بيندازند. گو اينكه هر چقدر بيشتر نوشته مي‌شود، كمتر نتيجه مي‌دهد و كمتر قانع‌كننده مي‌شود، از آنرو كه ميان دستگاه‌هاي ذيربط و خود مراجع و متخصصان نيز در اين باب اختلافات جدي وجود دارد.

از اين هم نمي‌گوييم كه رئيس جمهور محترمي كه خود را مهرپرور مي‌نامد، وقتي در مورد حجاب از او پرسيدند، چگونه با عوامفريبي پاسخ داد: «آيا همۀ مشكلات ما خلاصه شده در دو تا موي خانم‌ها؟ آيا در مملكت هيچ كار ديگري وجود ندارد كه انجام بشود؟»

جدال دائمي خياباني در مورد حجاب اين روزها رنگ ديگري به خود گرفته است. قرار است همه چيز از نو زير چكمه له شود و كسي هم دم بر نياورد. حتي كساني كه خود روزي به نام شرع همۀ اين‌ها را توجيه مي‌كردند، اكنون گرفتار صداي شوم چكمه شده و زبان در كام كشيده‌اند. بنابراين مسأله ديگر به هيچ رو بر سر انتخاب ميان كار فرهنگي و كار نظامي در مورد حجاب نيست. مسأله بر سر خود حجاب اجباري است. از بسياري نسل‌هاي پيش از من تا به امروز هر روز اين صدا رساتر به گوش مي‌رسد كه به هر دليل و با هر توجيهي بسياري از زنان ديگر نمي‌خواهند هيچ نوع پوشش سري را اعم از چادر، روسري يا به هر شكل ديگري تحمل كنند. اين صدا آنقدر واضح، آنقدر بلند و آنقدر ديرينه و تاريخ‌دار است كه براي شنيدن آن به لوازم كمكي هيچ نيازي نيست.

همه خوب مي‌دانند كه براي موضوع حجاب تنها يك راه حل وجود دارد و آن‌هم واگذاري امر پوشش به انتخاب فردي خود زنان است. اگر كيان خانواده، اجتماع، و حكومت اسلامي به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشكال را بايد در آن كيان، در بنياد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حكومت جست كه خود تجديد نظري جسورانه اما ضروري را مي‌طلبد. اما در واقع چنين نخواهد شد، يا لااقل نه به اين زودي. اكنون نظام اسلامي يا دستكم بخش‌هاي مهمي از آن تهاجمي‌تر از هميشه با زنان برخورد مي‌كنند؛ به‌گونه‌اي كه از ابتداي انقلاب تا كنون در هيچ حكومتي چنين رويۀ تهاجمي‌اي را نمي‌توان سراغ كرد. بايد پرسيد چه چيز اين خشونت و تهاجم را كه رويكرد‌هاي مربوط به حجاب تنها يكي از بي‌شمار ابعاد آن را تشكيل مي‌دهد، موجب شده است؟

حجاب و مأموريت دولت مقدس

نظام اسلامي ما از هر دولت و نظام ديگري ولو آنهم اسلامي بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتداي انقلاب تصور مي‌شد كه نظام اسلامي در ايران موهبتي الهي است. مأموريت مقدس مبارزه با امپرياليسم، برقراري عدالت جهاني، آزادسازي دنيا از چنگال قدرت‌هاي جهاني و خلاصه تغيير جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در اين مسير بسيار چيزها مي‌بايست تغيير كنند. اين ادبيات افت و خيزهاي بسياري داشته است. اما اخيراً در بيانات بسياري از رجال سياسي، در مكاتبات و نامه‌نگاري‌هاي آنها با سران جهان، با پيشنهادهاي عجيب و غريب براي اصلاح دنيا و مردم آن و جز اينها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناك اقتصادي و اجتماعي و ... ديگر كمتر قانع كننده.

شايد هيچ دولتي در جهان الا نو محافظه‌كاران آمريكايي و رژيم‌هاي سابق كمونيستي در جهان از اين حيث شبيه ما نبوده باشند كه حضور خود را بر اريكۀ قدرت و در دست‌ داشتن افسار توده‌ها را خواه به صورت الا بختكي يا با سركوب شديد مخالفين و با قوۀ قهريه، چنين مقدس بدانند كه به خود جرأت دهند به هر اقدامي در ارتباط با شهروندان مبادرت كنند؛ بي‌آنكه نگران پيامدهاي آن باشند.

حوادثي همچون تهاجم نظامي به عراق و افغانستان، زندان ابوغريب در عراق، خليج گوانتانامو و جز اينها براي صدور به اصطلاح دموكراسي در جهان همانقدر از تصور اين مأموريت مقدس سرچشمه مي‌گيرند كه تصور ايجاد عدل و عدالت جهاني، و به اصطلاح نجات جهان در گفتار دولتمردان نظام اسلامي. روشن است كه بيش از هر چيز اين گفتار در واقع ابزاري براي رفع و رجوع بحران مشروعيت سياسي دولت‌هايي بوده است كه همواره با آن در داخل و خارج دست به گريبان بوده‌اند. جالب آنكه در واقع نظام اسلامي با غصب آنچه كه در آموزه‌هاي شيعي توسط مهدي موعود بايد به انجام برسد، براي خود جايگاه و شأني مقدس را قائل شده است كه كمتر مورد پرسش قرار گرفته است.

سواي بسياري مسائل ديگر اين رتوريك بسياري از طرح‌هاي امنيت اجتماعي، بگير و ببند شهروندان، آزار و سركوب فعاليت‌هاي مدني و غير خشونت‌آميز و ... را عميقاً توجيه كرده و مشروعيت نظام اسلامي را دستكم به صورتي نيم‌بند و در كوتاه مدت تأمين كرده است. در تمام اين سال‌ها شاهد بوده‌ايم كه هر گاه مشروعيت نظام اسلامي به پايين‌ترين حد خود رسيده اين رتوريك تشديد شده و بر عكس زماني كه مشروعيت مردمي آن بالنسبه بالا بوده است، اين تصور نيز تا حدودي كنار گذاشته شده است.

به گمان من نه تنها موضع تهاجمي حكومت در مقابل زنان بلكه بسياري ديگر از اقدامات آن براي محو صداهاي منتقدانه تا حدود زيادي از همين تصور و تخيل مأموريت مقدس و بالتبع بحران مشروعيت سياسي نهفته در پس آن سرچشمه مي‌گيرد. غرور و تبختر نهفته در تخيل مأموريت مقدس زماني به تجربه‌هاي اسفباري از انواعي انجاميد كه در تمام سال‌هاي پس از انقلاب شاهد آنها بوده‌ايم. جالب آن است كه براي زن ايراني و بي‌آنكه از او پرسيده باشند، در اين تخيل نقشي در نظر گرفته شده است كه مطلقاً و تنها با پوشش اسلامي او به انجام خواهد رسيد. وقتي جامعه‌مان مي‌رود تا از همۀ ديگر مظاهر دين عاري شود، تنها يك چيز همچنان توجيه‌گر آن مأموريت جهاني خواهد بود و آنهم حجاب زنان است.

پس از يك افت نسبي، اين تخيل به اشكال ديگري در رتوريك مقامات سياسي و شخصيت‌هاي فرهنگي به ويژه در توجيه برخورد با زنان و پوشش آنها ظاهر شده است. براي نمونه پژوهشگر محترمي كه انقلاب اسلامي را «انقلاب اسلامي را انقلاب حجاب» مي‌نامد، با همان ساده‌سازي هميشگي و سياه و سفيد كردنِ همۀ مجادلات و تحولات سياسي و اجتماعي در جهان امروز، به گونه‌اي هيجان‌زده از تصور همان مأموريت جهاني كه به اعتقاد او به دنبال وقوع انقلاب اسلامي در ايران حادث شده است، مي‌نويسد: «در بخش عظيمي در جهان اسلام كه تا اين زمان شيفتۀ انديشه‌هاي غربي بود، گرايش به حجاب بيشتر شد؛ بدين ترتيب غرب پس از چندين دهه تلاش، در خارج از مرزهاي خود و در حوزۀ كشورهاي اسلامي، با شگفتي شاهد بازگشت مسلمانان به حجاب بود. شگفت‌تر آنكه در دو دهۀ اخير، زنان مسلمان در اروپا و آمريكا نيز همچنان بر حجاب اصرار مي‌ورزند... حجاب امروز به صورت يك مسألۀ بحران‌زا براي كشورهايي مثل فرانسه درآمده و هر روز جدي‌تر از پيش مي‌شود. به علاوه مي‌توان پذيرفت كه امروزه حجاب در ميان زنان فرهيختۀ كشورهاي در حال توسعۀ مسلمان مانند مصر، سوريه، و حتي تركيه كه روزگاري كمتر زمينۀ مقبوليت داشت، مورد استقبال قرار گرفته و شمار فراواني از زنان دانشگاهي به حجاب روي آورده‌اند...»

طبعاً ايشان اشاره‌اي به اين ندارد كه مسأله در ايران نيز شكل بحران اجتماعي را به خود گرفته است و از اين هم سخن نمي‌گويد كه همان نسل جديدي از زنان مسلمان در بسياري از كشورهاي اسلامي كه به قول ايشان به حجاب روي آورده‌اند، اگر بخواهند در خيابان‌هاي تهران يا ديگر شهرهاي ايران راه بروند، مورد توهين و تحقير قرار خواهند گرفت و قطعاً توسط مأموران انتظامي به عنوان مصاديق بارز بدحجابي و بي‌حجابي دستگير خواهند شد! در عين حال به نظر مي‌رسد دستكم بخش مهمي از آن مأموريت مقدس كه در تمام اين سال‌ها هرگز به درستي معلوم نشد كه دقيقاً چيست و همچنان در هاله‌اي از ابهام باقي ماند، آن است كه زنان همۀ جهان را وادار كنيم تا پوشش مورد نظر ما را پذيرا شوند!

رتوريك نهفته در اين گفتاربه هيچ رو تازگي ندارد. همانطور كه آقاي مطهري در توجيه حجاب به راسل و ديگر فيلسوفان غربي مراجعه مي‌كند و خواسته‌هاي زنان و مردان ايراني را يكسره كنار مي‌گذارد، نويسندۀ مورد بحث ما نيز براي توجيه حجاب، پوشش زنان مسلمان و حتي غير مسلمان در ديگر كشورها را به عنوان شاهدي بر صدق گفتار خود مي‌آورد. باز هم زن ايراني، خواسته‌هاي او و آنچه او مي‌خواهد، كمترين اهميتي ندارد. از ديگريِ غير ايراني دليل و شاهد آوردن و از او به عنوان مرجع براي صدق سخن استفاده كردن در واقع همواره از ويژگي‌هاي اصلي رتوريك مورد بحث در باب حجاب بوده است.

موارد زيادي را شاهد بوده‌ايم كه در آنها زن غربي‌اي كه به تازگي مسلمان شده و حجاب را قبول كرده، به عنوان دليلي براي اثبات حقانيت اسلام و حجاب او نيز به عنوان الگوي مناسبي براي زن ايراني مورد ستايش و تمجيد قرار گرفته است! در واقع اين گفتار به اصطلاح غرب ستيزِ مدافع حجاب در نهايت سر از دامان همان غربي درمي‌آورد كه در ظاهر مورد تنفر است و ادعا مي‌شود زن ايراني را مسخ كرده و او را كوركورانه و تقليدوار به دنبال خود كشيده است!

رتوريك مأموريت مقدس در واقع به دليل پيوند عميق آن با بحران مشروعيت آشكارا با خشونت توأم است. بي‌دليل نيست كه وقتي كشورمان در آستانۀ همه نوع بحران اجتماعي و اقتصادي قرار دارد، طرح‌هاي امنيت اجتماعي هر بار به شكلي تازه ظهور مي‌كنند و از نو به خشونت دامن مي‌زنند. البته كسي به اين پرسش ساده نيز پاسخي نمي‌دهد كه با در نظر گرفتن ابعاد وسيع نارضايتي داخلي، آن مأموريت مقدس جهاني چگونه قرار است به انجام برسد.

چرا به حجاب اجباري "نه" مي‌گوييم؟

ما زنان سال‌هاست كه حجاب اجباري از انواع گوناگون آن را با پوشيده‌گويي و فاش‌گويي، با طعنه، اعتراض، استدلال، مقاومت مدني و هزاران شكل ديگر نقد كرده و خواهيم كرد. امروز اما به نظر مي‌رسد با در نظر گرفتن رويۀ تهاجمي نظام اسلامي بايد از نو دربارۀ آن سخن گفت، بايد به آن «نه» گفت. بايد گفتاري ديگر را آغاز كرد. موضوع را نمي‌توان به سادگي و با دستور اين سردار و آن سردار، با دستگيري تعداد زيادي از زنان در خيابان‌ها و شركت‌هاي خصوصي و بيرون كردن آنها از ادارات و غيره فيصله داد. به نظر من جدال اصلي در راه است. جدالي كه بانيان «طرح امنيت اجتماعي» و «ارتقاي عفت عمومي» مبتكر آن بوده‌اند.

اين حجاب چيست؟ آيا آنگونه كه ادعا مي‌شود بازگشت به ارزش‌هاي سنتي است؟ به گمان من نه.

در فرهنگ و جامعۀ ما تعادل و نظم جهان و همزمان بي‌تعادلي و در هم ريختگي نظم آن همواره تابعي از پوشش ما زنان بوده است. اگر در اسلام سنتي زن از آن رو مي‌بايست پرده‌نشين و پوشيده باشد كه تعادل جامعه را حفظ مي‌كرد و نظم آن را موجب مي‌شد، پس از انقلاب اسلامي رويه‌اي معكوس شكل گرفت. در انديشۀ انقلابيون جهان تبيين شده بود، حال نوبت تغيير آن بود و زن مسلمان با حجاب «كوبندۀ» خود نشانه‌اي از اين تغيير جهان و به انجام رساندن آن مأموريت مقدس به شمار مي‌رفت.

حجاب بر آمده از نظام اسلامي به هيچ رو به حجاب سنتي شباهت نداشت، از اينرو كه دقيقاً بر هم زنندۀ تعادل جهاني‌اي بود كه آن مأموريت مقدس قصد به انجام رساندنش را داشت. در اين گفتار نيز همچون اولي همه چيز به پوشش من زن وابسته بوده است. فرقي نمي‌كند تعادل باشد يا بي‌نظمي و درهم ريختگي. من زن بايد همواره با پوششم يا مدافع نظم مستقر يا بر عكس مدافع بي‌نظمي مي‌بودم.

پوششي كه در هر حال ادعا مي‌شود اسلامي است براي ما همواره به يكي از اين دو مقصد و يا همزمان به هر دو ختم شده است. هم برقرار كنندۀ تعادل جامعه و هم مشروعيت بخش آن مأموريت مقدسي بوده است كه قصد دارد جهان را تخريب و از نو بسازد. سر در گمي گفتار سياسي در مورد حجاب نيز از همين دوگانگي و تضاد سرچشمه مي‌گيرد و درست به همين دليل براي زناني همچون من پوشش اجباري مصداق بارزي از اين قرار گرفتن در جايگاه نامعلوم و رفت و برگشت‌هاي مداوم و بي‌نهايت است. آنجا كه پاي خانواده و نظام اجتماعي در جامعۀ ما در ميان است، من با پوششم تعادل و عفت را بنا مي‌كنم و آنجا كه پاي آن مأموريت مقدس در ميان است، برهم زنندۀ آن تعادلم. نظام اسلامي به پوشش من از همين رو محتاج است.

مي‌توانم با همۀ آن كساني هم كه درست عكس تجربۀ مرا داشته‌اند، نيز احساس همدلي كنم. كساني كه بر خلاف من اما باز هم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطۀ قدرت و آن مأموريت مقدس مجبور بوده‌اند پوشش خود را كنار بگذارند. در مورد اين دومي نيز بايد سخن گفت. زيرا به خاطر حساسيت موضوع حجاب و پوشش اجباري وضعيت زناني كه مجبور بوده‌اند از خود رفع پوشش كنند، همواره به حاشيه رانده شده و مسكوت گذارده شده است.

در هر دوي اين گفتارها من با حجابم، هم فاعل بوده‌ام و هم مفعول. آنجا كه پاي تعادل در ميان است، اگر روسري‌ام، چادرم عقب برود و اندامم نمايان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همۀ آن چيزهايي را كه به دست آمده در طرفه العيني به هم مي‌زنم. نيز با حجابم به امپرياليسم جهانخوار«نه» مي‌گويم و به او ثابت مي‌كنم كه نظام مقدس از حقانيت بي‌چون و چرا برخوردار است. در اينجا تعادل و نظم را برهم مي‌زنم. اين هر دو اوج نقش فاعلي من است. در هيچ مذهب و آييني تاكنون براي زن هرگز اينقدر نقش فاعلي و اثرگذاري قائل نشده‌اند كه با حجاب و پوشش به او داده شده است. اما نكتۀ ديگري را هم بايد اضافه كرد و آن اينكه در هيچ آييني نيز زن تا اين حد به واسطۀ زن بودن تخريب نشده است كه ما او را با حجاب اجباري تخريب مي‌كنيم. زيرا حجاب هم منتهاي نقش فاعلي زن است و هم نهايت مفعول بودن او. اگر زن ايراني با پوشش خود عامل ايجاد تعادل در جامعه و بي‌تعادلي در نظم مستقر جهاني است، اما مدال افتخاري به او نمي‌دهند و اصلاً آدمش به‌حساب نمي‌آورند. نقش او فقط به همين ختم مي‌شود كه تابع باشد. با اعطاي اين مدال، ما را چهار ميخ مي‌كنند. من اين نشان افتخار را نمي‌خواهم. اين مردان‌اند كه از ما ايجاد تعادل يا بي‌نظمي را طلب مي‌كنند. من زن محكوم به آن بوده‌ام كه مأموريت را به انجام برسانم بي‌آنكه هيچ نقشي در آن داشته باشم و بي‌آنكه در موردش از من پرسش كرده باشند. بيشتر به عكس روي ديوار آن شبيه بوده‌ام.

از اينرو بحث در مورد حجاب در واقع بحث در مورد دستكم دو نوع رهيافت و نگاه متفاوت به جهان است كه يكي از آنها همواره قرباني ديگري بوده است. يكي برداشت زناني چون من از جهان است و ديگري برداشت همان آقايان و خانم‌هايي كه خدمتتان عرض كردم. جهان من و نگاه من اما همواره در اسارت نگاه آنها مانده است. من محكوم بوده‌ام كه جهان را از دريچۀ ديدگان آنها بنگرم. باور كنيد كه اگر از اين دريچه جهان زيباتر مي‌نمود، اي بسا هيچ مشكلي نداشتم، اما نيست. جهاني كه من مجبور شده‌ام از دريچۀ چشم آقايان و خانم‌هاي مدافع حجاب كه عينك خود را همواره از آقايان غرض گرفته‌اند، بنگرم، جهاني زشت، كثيف، ناامن، غير اخلاقي، پر از دروغ و پنهانكاري و سخت غير قابل اعتماد است.

چگونه مي‌توانم آن مناظر را زيبا بدانم و خود را وادار كنم كه از زشتي‌اش رو برگردانم. مي‌گويند حجاب محض خاطر امنيت من است، اما من با حجاب هرگز احساس امنيت نكرده‌ام، برعكس بيشتر احساس نا‌امني و در هم ريختگي و آشفتگي داشته‌ام. در خيابان‌هاي شهرهاي ما فرقي نمي‌كند كه شب و نصف شب و حتي وسط روز با چادر بيرون بروي، يا با روسري و يا با هيچيك. مي‌گويند زن با حجاب زيباتر است.

پيشترها البته منظورشان البته آن بود كه زن براي «مردان» در حجاب زيباتر است، اما اخيراً مي‌شنويم كه حتي در دانشكدۀ هنرهاي زيبا كه تعداد دانشجويان دختر آن از پسرها بيشتر است، دانشجويان را مجبور مي‌كنند كه از ماكت زن چادري به عنوان يكي از مظاهر ذوق زيبايي شناختي گرته‌برداري كنند! من در آن زيبايي‌اي نجسته‌ام.

مي‌گويند عفت و تعادل جامعه با حجاب حفظ مي‌شود، اگر اينطور است پس بحمدالله به نظر مي‌رسد ما متعادل‌ترين و عفيف‌ترين جامعۀ كرۀ خاك باشيم. نيستيم. ما نه قائل به آن مأموريت مقدسيم و نه هرگز توجيه شده‌ايم كه چه كسي، كجا، چگونه و چرا اين مأموريت مقدس را بر دوش نظام اسلامي نهاده است كه حال ما زنان با پوشش خود بخواهيم آن را به انجام برسانيم.

من به حجاب اجباري نه مي‌گويم از آنرو كه نه فاعليت مطلقي را كه در آن به من نسبت مي‌دهند انساني مي‌دانم و نه آن مفعوليت مطلق را. من نه مي‌خواهم و نه مي‌توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر يا بي‌نظمي و آشفتگي آن باشم و نه آنكه با پذيرفتن آن، خود را انكار كنم. نگاه من به جهان از همان اعتباري برخوردار است كه نگاه هر موجود انساني ديگر. من و ميليون‌ها مثل من در حجاب نه امنيت جسته‌ايم، نه زيبايي، نه اخلاق، نه عفت و نه پاكي، و برعكس بي‌حجابي را هم ملازم بي‌عفتي و بي‌اخلاقي و ناپاكي نمي‌دانيم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاكي و ناپاكي، عفت و بي‌عفتي، تعادل و عدم تعادل نيست. پوشش و حجاب بحثي يكسره مربوط به قدرت است. كاري به اخلاق و دين ندارد.

فاطمه صادقی
نويسنده‌ اين نوشته، دختر آيت‌الله خلخالي است.

Monday, March 7, 2011

به مناسبت روز جهانی زن(3):داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه


داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه

باد بدجوری با لولا و دستگیره‏ی در و پنجره‏ بازی می‏کرد.صدای بارانی که خیال بند شدن‏ نداشت با سرفه‏های سلیمه و شعری را که داشت‏ حفظ می‏کرد،قاطی شده بود.

به هرکه گفت

تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است

شک خواهم کرد(1)

چای کم‏رنگی را که دیگر سرد شده بود هورتی‏ بالا می‏کشد اما سرفه‏اش بدتر می‏شود.همه‏ لباس‏هایی را که روی قالی و تخت ولو شده‏اند یکجا،با چوب لباس‏های لای آن را توی قفسه‏ می‏چپاند.

هرچه فکر می‏کند نمی‏داند جوراب‏های پشمی را کجا گذاشته.بالاخره دو تا جوراب پاریزین سیاه‏ و نازک را روی هم می‏پوشد اما بی‏فایده است‏ و شروع می‏کند به ورجه‏ورجه کردن‏ تا مگر گرمش شود و همان‏طور لی‏لی‏کنان به‏ آشپزخانه می‏رود تا چیزی برای خوردن پیدا کند.آشپزخانه از زباله‏های مانده بو گرفته،چند ظرف کثیف هم در ظرفشویی رها شده،پیازهای‏ سرخ و سفید هم سرسبز درآورده‏اند و سیب‏ زمینی‏ها پیر و چروک شده‏اند.

در یخچال مشتقات خرماست.حلوای خرما، ترشی خرما،خرمای خشک،خرمای رطب که‏ مادرش با چه وسواسی برایش از جنوب‏ فرستاده.

شیرینی محتویات یخچال دلش را می‏زند و ترجیح می‏دهد برود سراغ طرح‏هایی که به او سفارش داده‏اند،تبعیض زنان،دادگاه زنان، حقوق زنان و لابلای همه آن‏ها با مناسبت و بی‏ مناسبت سیب و اناری را که هوس کرده‏ می‏کشد،تا این طرح‏ها پول شود،ماه‏ها باید بگذرد و می‏خواند:

یعنی ما در مظان همین سادگی‏هامان‏ راضی به لرزش لبی در گفتگو نبوده‏ایم‏ حاشا مکن ای شوق باکره‏ به ولای آن دقیقه‏ی جادو میان زادن و مردن حرفی نیست‏ و او میان مظان همین سادگی بالاخره‏ باید تصمیمش را می‏گرفت و زنجیر طلای‏ 22 عیارش را می‏فروخت و باز افکار شوم و به‏ قول دکتر جعفر مصفا،تفکر زائد به سراغش‏ می‏آید،«کاش با سردبیر بحثم نمی‏شد.چرا جواب سلامش را نمی‏دادی؟؟باید هر وقت که‏ سرکارخانم سردبیر می‏آمدند،بلند می‏شدی‏ ،دستانش را به گرمی می‏فشردی و متناسب با زمان و مکان دولا،راست یا خم می‏شدی آخه‏ بچه‏جان تو را چه به فکر تیراژ مجله و فروش‏ آن.می‏نشستی و مانند بقیه که متناسب با زمان

و مکان و آدم‏های پشت میزی برخوردشان‏ را تنظیم می‏کنند،به امر مهم صفحه‏بندی‏ مشغول می‏شدی تا سردبیر محترم را از تماس‏های مکرر به مشاوران و مسئولان معاف می‏کردی اینجا که جنوب نیست‏ که هرچه در دلت باشد بریزی روی زبان و دستت.

مهم نیست گرافیست باشی یا خدمه یا سردبیر به وقتش می‏توانی دروغ بگویی برای حفظ یک‏ تخته چوب افرا یا نئوپان باید گاهی صدایت را نازک کنی و گاهی مظلوم‏وار بگویی این یا آن‏ جواب سلامت را ندادند.

آخر سر هم محترمانه در دستهایت به جای‏ قلم‏مو و رنگ،حکم بازخریدت را گذاشتند و آنقدر هم به اسم مالیات و بدهی و چی و چی‏ از پول حکم جدیدت کم کردن تا همین‏ 100 تومانی که دستت را گرفت و شد پول 5 کیلو باقالا،یک شانه صورتی،یک کتاب از سید علی‏ صالحی و دو برج کرایه‏ی عقب‏افتاده.

توی این هیرو ویری هم مادرش دیشب زنگ زده‏ بود که«اگر پول داری برایم بفرست»و سلیمه‏ با زبان گفته بود«چشم»و در دلش گفته بود «یوما کجایی تا ببینی سلیمه تمام این روزها باقلا خورده و نان ماشینی،کجایی تا با دستهایت برایش نان تنوری بپزی‏ .یوما(2)کجایی تا ببینی صورت سبزه سلیمه‏ سرخ می‏شود چون لای قبض‏های تلفن و آب‏ و برق شارژ ساختمان گیر کرده و مجبور است‏ بالاخره زنجیر 22 عیاری که هدیه‏ی توست‏ بفروشد،معلوم نیست چند طبق خرما جا به‏ جا کردی که دستمزدش شد زنجیر طلا تا بتوانی‏ به دخترت که مثلا دانشگاه قبول شده بدهی.»

سلیمه بی‏مقصد با کوهی از شعرهایی که باید حفظ کند درخیابان راه می‏رود و به هر طلافروشی که می‏رسد،دستپاچه و خجل‏ می‏گوید:آقا زنجیر 22 عیار نمی‏خرید؟

-فاکتور ندارید،نه.

یعنی که هیچ نرگسی در این برکه‏ی‏ تاریک نمی‏روید

فاکتور ندارید،نه.

یعنی که ما تنها می‏مانیم

تا به یاد آوریم که از توجه تبسم

خویش ترسیده‏ایم

-اتحادیه جریمه می‏کند.طلای 22 عیار هم که‏ هست بدتر،معلوم نیست از کجا آوردید.

شما شاهد من باشید

تمام تقصیرها

عبور از پشته‏ی پلی بود

که نمی‏دانستم آن سوی ساحلش دریا نیست.

-خانم چانه نزنید.فاکتور نباشد نمی‏خریم. سلیمه ناامید از جواب طلافروش‏ها راه‏ بی‏مقصدش را ادامه می‏دهد.پیاده‏روهای شلوغ‏ پایتخت همیشه همین‏طور بوده،آدم را هول‏ می‏دهند،به آدم تنه می‏زنند و او خسته راهش را از هجوم تنه و شلوغی از کنار جدول ادامه می‏دهد.

آدمی از آواز آدمی

خبر به حیرت رویا نمی‏برد

ماشین‏ها بوق می‏زنند.ماشین‏های آخرین‏ سیستم.

-خانم بفرمایید در خدمت باشیم.

-آقا مسیرم همین‏جاست.ممنون.

-مانعی ندارد خانم،درخدمتیم.

و او از بوق و تعارف ماشین‏هایی که اکنون‏ صف کشیده‏اند در لابه‏لای جمعیت پیاده‏رو پنهان می‏شود.

یک ماشین بنز زرشکی جلوی پای سلیمه‏ می‏ایستد،در جلو که باز می‏شود صدای آواز تندی بیرون می‏ریزد.سلیمه آرام روی صندلی‏ می‏نشیند و شیشه را پایین می‏کشد تا باد با روسری و چند تار مویی که بیرون مانده است، بازی کند.راننده که بلوز زرد قناری و چشمان‏ خماری دارد،دهانش را به گونه سلیمه نزدیک‏ می‏کند دندانهای زردش پیدا می‏شود:«خودم‏ زنجیر طلایت را می‏خرم.حالا خانم شام را در کدام هتل در خدمتشان باشیم؟؟»

صدای رعد و برق و بازی باد با لولا و دستگیره، سلیمه را وحشت‏زده از خواب بیدار می‏کند.تنگ‏ پلاستیکی را روی لب‏هایش می‏گذارد و تا نفس‏ دارد آب را می‏بلعد.

سلیمه در حالی که پلک‏هایش برای خوابی‏ دوباره سنگین می‏شود زیر لب صلوات‏ می‏فرستد که ماشین بنز زرشکی و دندان‏های‏ زرد خواب بوده و برای کبوتران امامزاده صالح‏ نذر می‏کند که این روزها بگذرد،فردا زنجیرش‏ را حتما خواهد فروخت.یک آگهی هم به روزنامه‏ خواهد داد:«کاری نیمه‏وقت برای یک گرافیست‏ آشنا با کامپیوتر و کارهای تبلیغاتی»

و خواب‏آلوده زمزمه می‏کند:

پرنده،هی پرنده‏ی بی‏پروا

در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز

من ساختم،باد آمد و همه رویاها را با خود برد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1)-شعرها از کتاب‏نامه‏ها(سید علی صالحی) (2)-مادر به زبان جنوبی‏ بقیه از صفحه 7

نویسنده : شهناز سبحانی

منبع : مجله ی حقوق زنان