Thursday, March 31, 2011

درآمدی به جنسیت در اسلام

نویسنده: اسلاوی ژیژک
برگردان: طاهر رهبری

یک: «اتفاق» جنسی

در فقه اسلامی، دستوری اخلاقی به این صورت وجود دارد که: «اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، فورا آن مکان را ترک کن.» دستوری که در ظاهر فرد را از بروز عمل جنسی غیراخلاقی محافظت می‌کند. معنای ظاهری این دستور اکید، جز یک پیش­گیری ساده از بروز عمل جنسی نیست؛ اما معنای ضمنی این دستور بر این مساله دلالت دارد، که بروز عمل جنسی ناگزیر است و بهتر است پیش از بروز آن وارد عمل شد؛

یعنی در صورت ترک نکردن مکان خلوت، هیچ امکانی برای جلوگیری از عمل جنسی وجود ندارد. به بیان دیگر، تنها شدن با فردی از جنس مخالف جز به عمل جنسی نمی‌انجامد و اتفاق نیافتادن عمل جنسی غیرقابل تصور است. برای بیان ساده‌تر موضوع، فرض کنیم اسلام می‌توانست عدم انجام عمل جنسی را در خلوت دو فرد تصور کند. در این صورت، دستور اخلاقی اسلام به این صورت در می‌آمد: اگر با فردی از جنس مخالف در مکانی تنها شدی، از نفست پیروی مکن. یا چیزی مشابه این. در واقع، اسلام نمی‌تواند حضور دو نفر از جنس مخالف را در خلوت بدون انجام گناه تجسم کند. اسلام از تصور حضور دو نامحرم در خلوت، بدون انجام عمل منجر به لذت جنسی، ناتوان است. بنابراین، دستور اخلاقی به این صورت در‌می‌آید که عمل جنسی همواره پیش از ترک مکان انجام شده است. یعنی حتا اگر دو نامحرم بدون هیچ اتفاقی خلوت را ترک کنند، از دید ناظر بیرونی اسلام، عمل جنسی رُخ داده است. حضور دو نفر از جنس مخالف در خلوت، از نظر اسلام جز به معنای انجام «اتفاق» جنسی نیست. خوانش هگلی دستور اخلاقی نیز این مساله را تایید می‌کند. از دیدگاه دیالکتیک هگلی، خوانش دستور اخلاقی چنین است: اگر با فردی از جنس مخالف در خلوت تنها شدی، چاره‌ای جز انجام عمل جنسی نداری! یعنی معنای ضمنی دستور اخلاقی اسلام، بر خلاف منظور ظاهری آن، جز تاکید بر ناگزیر بودن انجام عمل جنسی نیست. مهم نیست که عمل جنسی در واقع رُخ داده است یا نه، از نظر اسلام اتفاق افتاده است، حتا اگر به دستور قاطع اسلام مبنی بر ترک محل عمل شده باشد یا دو فرد درگیر انجام عمل را انکار کنند. بنابراین، دستور اخلاقی اسلام خودبراندازنده است و از پیش انحلال خود را اعلام می‌کند.

دستورهای دیگری مشابه با دستور فوق وجود دارد، که در تاکید کم از دستور اخیر ندارند. هم­چون دستور منع نگاه به بدن فردی از جنس مخالف، که به تمامی حرام است. یعنی در اسلام هر نگاهی به فردی از جنس مخالف برای لذت جنسی تلقی می‌شود. مساله این نیست که اسلام در این دستور لذت جنسی را در مقام لذتی جسمی – دنیوی طرد می‌کند، بلکه اسلام هیچ جایی برای نگاه غیرجنسی به جنس مخالف باقی نمی‌گذارد؛ یعنی به طور دیالکتیکی می‌گوید، اگر فرصت یافتی به بدن فردی از جنس مخالف نگاه کنی، باید لذت ببری! «ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد تا عورت‌شان را به آن‌ها نشان دهد. او و هم­کارانش شما را می‌بینند از جایی که شما آن‌ها را نمی‌بینید. ما شیاطین را اولیای کسانی قرار دادیم، که ایمان نمی‌آورند.»(اعراف ۲۷) غایت آرزوی شیطان هنگام فریفتن آدم و حوا این بود، که عورت‌شان را بدیشان بنمایاند. به این ترتیب، عمل جنسی یک اتفاق است؛ یعنی اسلام برای جلوگیری از گناه بر فعل فاعل تکیه‌ نمی‌کند. افراد بشر در مقام فاعل بی ‌اراده‌ی گناه مقدر هیچ تفاوتی با یک ماشین ندارند.

در اسلام هیچ جایی برای اراده‌ی فرد در انجام عمل جنسی وجود ندارد و با فراهم شدن «شرایط»، انجام عمل جنسی غیرقابل اجتناب است. به این ترتیب، اخلاق اسلامی تلاش می‌کند نه از انجام عمل، که از بروز «شرایط» انجام عمل جنسی نامشروع جلوگیری کند. در اسلام انجام عمل جنسی نامشروع ربطی به اراده‌ی فاعل آن ندارد و به محض آماده شدن شرایط آن، وسوسه بر اراده‌ی فرد چنان غالب می‌شود که انجام گناه امری غیرقابل اجتناب می‌شود. ایجاد بیش­ترین فاصله بین زن و مرد و یا حجاب، موارد دیگری است برای جلوگیری از به وجود آمدن شرایط عمل جنسی. زن ‌بی ‌حجاب خود را آشکارا در معرض عمل جنسی قرار می‌دهد. از این رو، برای زن بی ‌حجاب اتفاق جنسی همواره پیش از این رُخ داده است. وی ابژه‌ای است بی ‌اراده، که تخطی او از دستور اخلاقی عین زناکاری است. سوژه‌ی بی ‌اراده جز یک ابژه‌ی جنسی نیست؛ یعنی فرد در برابر عمل جنسی تنها یک ابژه‌ است. بنابراین، اسلام به طور دیالکتیکی به جای جلوگیری عقلانی از عمل جنسی نامشروع، دقیقا تسلیم شدن در برابر آن را توصیه می‌کند.

دو: وحدانیت جنسی

«مردان سرپرستان و نگاه‌بان زنانند. به خاطر برتری‌هایی که خداوند به بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است و به خاطر انفاق‌هایی که از اموال‌شان می‌کنند. و زنان صالح، زنانی هستند که متواضع‌اند و در غیاب همسر خود اسرار او را چنان که خدا بر آنان قرار داده حفظ می‌کنند. آن دسته از زنانی را که از سرکشی‌شان بیم دارید، پند و اندرز دهید؛ بسترشان را ترک کنید؛ و آن‌ها را بزنید و اگر از شما پیروی کردند، راه تعدی بر آن‌ها مجویید. خداوند بلندمرتبه و بزرگ است.»(نساء ۳۴) دشوار نیست که معنی جنسی «برتری» بعضی بر بعضی دیگر و اسراری را که زنان باید در غیاب مردان پنهان دارند، دریابیم. این تاکید بر «غیاب مردان» به چه معناست؟ معنای اول این است که در حضور مردان، ایشان خود باید نگاه‌بان اسرار زنان خویش باشند. تنها در زمان غیاب مردان است، که زن در مقام یک سوژه‌ی مختار هویت می‌یابد؛ سوژه‌ای که صریحا جز یک وظیفه – یعنی حفظ اسرار مرد­- ندارد. به این ترتیب، در اسلام ابژه‌گی فرد با برتری صریح مرد بر زن گره می‌خورد. اما معنای دوم مهم‌تر است. زن خود یک غیاب است، غیاب مردانه‌گی، غیاب فالوس. بنابراین، غیاب مرد یعنی غیاب مردانه‌گی، یعنی همیشه. این غیاب با انفاق مردان در حق زنان بازخریده می‌شود و از طریق این بازخرید، غیاب فالوس به یک نقص جسمانی تبدیل می‌شود. در تلقی جنسی اسلام، غیاب فالوس به رازآلوده‌گی – تعالی زنانه‌گی نمی‌انجامد، بلکه از طریق پیوند با اقتصاد مردانه به یک نقص عضو استحاله می‌یابد.

پیش از شکستن بت‌ها در فتح مکه، بیش از سیصد بت در کعبه وجود داشت که در میان اینان سه بت یا الهه‌ی مونث مورد تکریم و احترام فراوان بودند. این سه بت در محدوده‌ی وسیعی از عربستان از سرزمین سبا در جنوب تا نبط در اردن فعلی پرستش می‌شده‌اند. عزا (از عز به معنی بلند مرتبه)، لات (به معنی ایزدبانو مونث لاه) و منات (تقدیر)، بر اساس پاره‌ای اساطیر عربی، این سه دختران لاه بودند و پاره‌ای دیگر لات و منات را دختران لاه و عزا می‌دانند. عزا الهه‌ی ستاره‌ی صبح ناهید، کوه‌ و نگاه­بان شهر بوده است، که به صورت دختری باکره و شکارگر تصویر می‌شده است. پرستش­گاه‌های عزا در پترا و در نخله وجود داشته و تصویر نقر شده‌ی وی در نخله به هم­راه سه درخت اقاقی از بین نرفته است. عزا مورد پرستش و احترام قریش نیز بوده است. لات ایزدبانوی خورشید، بهار، گندم، زمین و زاینده‌گی بوده است و معبد وی در طایف هم­چنان برپاست. تصاویر وی معمولا روی بخوردان‌ها حک می‌شده است. منات ایزدبانوی تقدیر، تجزیه، مرگ، حامی مرده‌گان و حامل جام مرگ یا تجسد مرگ بوده است که به صورت پیرزنی تصویر شده یا به صورت سنگ‌های سیاه‌ رنگ تقدیس می‌شده است. در زمان ظهور اسلام، این سه الهه، دختران الله دانسته می‌شده‌اند. «آن‌ها برای خداوند جزئی قرار دادند؛ انسان کفران کننده‌ی آشکاری است. آیا از میان مخلوقاتش دختران را برای خود انتخاب کرده و پسران را برای شما برگزیده است؟ در حالی که هر گاه یکی از آن‌ها را به چیزی که برای خداوند رحمان شبیه قرار داده بشارت دهند، صورتش سیاه شده خشمگین می‌گردد. آیا کسی را که در میان زینت‌ها پرورش می‌یابد و به هنگام جدل قادر به بیان مقصود خود نیست، فرزند خدا می‌دانید؟»(زخرف ۱۵-۱۸) «از آنان بپرس آیا خداوند دخترانی دارد و پسران از آن ایشانست؟ آیا فرشته‌گان را مونث آفریدیم و آن‌ها ناظر بودند؟ بدانید که آن‌ها با این تهمت بزرگ‌شان می‌گویند خداوند فرزند آورده، ولی آن‌ها به یقین دروغ می‌گویند. آیا دختران را بر پسران ترجیح داده است؟»(صافات ۱۴۹-۱۵۳) خدا پس از شکستن بت‌ها در زمان فتح مکه و پیراسته شدن از هر باور شرک‌آلود، جایگاه واقعی خود را در اسلام می‌یابد. جایگاهی که بر خلاف تثلیث در مسیحیت و تقابل یهوه با خدایان دیگر در یهودیت، تعین الوهیت و وحدانیت محض است. هگل می‌نویسد: «در اسلام قانون محدود شده‌ی یهودیت (یعنی الوهیت یهوه در برابر خدایان دیگر) توسعه‌ی فراگیر می‌یابد و از این رو غالب می‌شود. خدا دیگر نه امر محسوس بی ‌واسطه هم­چون خدایان آسیایی،‌ بلکه هم‌چون قدرت نامحدود متعالی فراتر از کثرت جهان درک می‌شود. به این ترتیب اسلام به اکید‌ترین معنی جهان، دین تعالی است.»* به این ترتیب، خدا در اسلام از هر خصلت زنانه نیز مبرا شده، به عرصه‌ی تعالی – محال منتقل می‌گردد. خدا در تلقی اسلام به صورت امر نامحدود و متعالی و فراتر از هر چیز به ناممکن – غیاب تبدیل می‌شود و با این تبعید قدرت نامتناهی الاهی به محال، از هر امر زمینی – زنانه زدوده می‌شود. بنابراین، خدا در اسلام یک فالوس تحقق نیافته است، یک نا-زنانه‌گی، که به علت زدودن شدن هر امر زنانه از وجود متعالی­اش امکان تعیین نمی‌یابد. موقعیتی به غایت متناقض و به علت همین تناقض به غایت نیرومند.

با اسلام، مردانه‌گی چنان مقامی می‌یابد که در طول تاریخ بی‌ سابقه بوده است. این تاکید بر مردانه‌گی، ریشه در تصویر ذهنی بی ‌مانند خدا در اسلام دارد. وحدانیت خدا جز به معنی وحدانیت جنسی نیست. در اسلام نیز هم‌چون تلقی فرویدی-­لکانی تنها یک جنسیت وجود دارد. با این تفاوت که با برچیدن زنانه‌گی از حوزه‌ی واقعیت، مردانه‌گی تعین خویش را – که جز در اتحاد با زنانه‌گی صورت نمی‌پذیرد­- از کف می‌دهد و برای بازیافتن حضور خویش به مثابه امر واقعی، دست به یک چرخش نادرست می‌زند: فاصله گرفتن هر چه بیش­تر از زنانه‌گی و پیش­تر رفتن در حوزه‌ی تعالی. مردانه‌گی در اسلام به علت غیاب زنانه‌گی همواره ناقص و دور از دسترس است.

سه: اسلام دین خانواده نیست؟

کاوش بایگانی اسلام نشان می‌دهد خانواده و دوگانه‌ی جنسی در شکل امروزی آن هرگز مورد تاکید اسلام نبوده است. نه در زندگی پیغمبر اسلام، نه دیگر شخصیت‌های کلیدی تاریخ اسلام و نه در قرآن، هرگز خانواده به شکل کامل آن تحقق نیافته است. پیغمبر اسلام یتیم است. در داستان اسماعیل، نیای همه‌ی اعراب، پدر حضوری منفی دارد (پدر، هاجر و اسماعیل را طرد می‌کند و ازین طریق اسماعیل آن کسی می‌شود که باید بشود)، موسی در دامان فرعون بزرگ می‌شود، عیسی به خواست خدا تولد می‌یابد و غیره. در زندگی­نامه‌ی هیچ کدام از شخصیت‌های صدر اسلام نیز تاکیدی بر خانواده نمی‌یابیم. اگر چه بر ارضای میل جنسی از طریق ازدواج همواره تاکید می‌شود. به علاوه، تعدد زوجات غیر از تاکید مصرح آیه­ی چهار سوره­ی نسا در تاریخ اسلام نیز حضور قاطع دارد. خانواده به معنای لیبرال راست‌گرای امروزی آن در هیچ کجای بایگانی اسلام دیده نمی‌شود. بنابراین، ما با یک تناقض بنیادین روبروایم. چگونه خانواده در معنای امروزی آن از باورهای دینی حمایت می‌کند، که جایی در آموزه‌هایش برای خانواده وجود ندارد؟ تعدد زوجات یک­سره متضاد با تلقی راست‌گرای امروزی از خانواده است. بنابراین، چگونه نظام خانواده از اسلام پشتیبانی می‌کند؟ پاسخ این پرسش در این مطلب نیست که خانواده دستگاه تولید و بازتولید اقتدار است، بلکه در این نکته پنهان است که خانواده نظام تولید و بازتولید محافظه‌کاری است. یعنی اقتدار در ساختار خانواده به سرکشی در برابر پدر­مقتدر نمی‌انجامد، بلکه به عکس هر یک از اجزای سرکوب شده‌ی خانواده در عین محافظه‌کاری ضامن بقای ساختار آن است. (این یک موقعیت دیالکتیکی محض و صورت دیگر این پرسش است، که چرا توده‌های تحت ستم همین لحظه انقلاب نمی‌کنند؟) خانواده‌ در اسلام یک تفاوت اساسی با خانواده‌ی غیرمسلمانان دارد و آن تاکید بر وحدانیت جنسی در برابر دوگانه‌ی جنسی است. خانواده در اسلام بر اساس عشق دوطرفه – که مورد تاکید لیبرالیسم راست‌گرای امروزی است­- تشکیل نمی‌شود، بلکه یک­سره تحت سیطره‌ی وحدانیت جنسی است و این نکته‌ای است که غالبا از نظر دور مانده است. به این ترتیب، اگر چه تعدد زوجات‌ در اسلام براندازنده‌ی خانواده است، اما خانواده با حمایت قاطع از وحدانیت جنسی بنیادهای اسلام را استحکام می‌بخشد. همین طور خانواده با تولید و بازتولید محافظه‌کاری، از ساختاری حمایت می‌کند که پیشاپیش براندازنده‌ی آن است. خانواده در برابر اسلام سرکشی نمی‌کند، بلکه ضامن بقای آن است.

چهار: بهشت جنسی

قرآن در توصیف بهشت همواره بر لذت‌های جنسی تاکید دارد، اما این لذت‌ها با وحدانیت جنسی پیوند ناگسستنی خورده‌اند. «و در آن باغ‌های بهشتی زنانی هستند، که جز به همسران خود عشق نمی‌ورزند. و هیچ جن و انس پیش از این با آن‌ها تماس نگرفته است.»(رحمان ۵۶) «و نزد آن‌ها همسرانی زیبا چشم است، که جز به شوهران خود عشق نمی‌ورزند.»(صافات ۴۸) «و همسرانی از حورالعین دارند هم‌چون مروارید پنهان در صدف.»(واقعه ۲۱-۲۲) «و همسرانی بلند مرتبه، ما آن‌ها را آفرینش نوینی بخشیدیم و همه را دوشیزه قرار دادیم. زنانی که تنها به همسران‌شان عشق می‌ورزند و خوش‌زبان و فصیح و هم‌سن و سالند.»(واقعه ۳۴-۳۷) اگر چه اسلام کلید تعیین مردانه‌گی را یافته است، اما آن را به بهشت حواله می‌کند. بی‌ جهت نیست که تحقق بهشت زمینی نزد مسلمانان چنین به رویای لذت‌های جنسی آمیخته است. اما آن چه بیش از همه در این تصاویر به چشم می‌آید، نگرش جنسی مطلق به زن در مقام یک لذت صرف است؛ لذتی باکره که همواره جمع بسته شده، لذاتی که بر وفاداری آن‌ها به شوهران‌شان تاکید می‌شود. می‌توان دوباره تکرار کرد، که اسلام مطلقا جایی برای نگاه غیرجنسی به زن باقی نمی‌گذارد.

* * *

مرجع:

* G.W.F. Hegel, Philosophy of Mind, Oxford: Clarendon Press 1971, p. 44

برگرفته از سایت نگاه

http://www.negah1.com

Wednesday, March 9, 2011

چرا به حجاب اجباري نه مي‌گوييم؟

چرا به حجاب اجباري نه مي‌گوييم؟
من از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمي‌شوم. در تمام سال‌هاي كودكي و جواني‌ام، «حجاب» بخشي از زندگي من بوده و سرنوشت مرا تعيين كرده است. با آن بزرگ شده‌ام. دوروبرم، در خانواده تقريباً همه محجبه‌اند و مادرم هنوز هم مرا به‌خاطر، به قول خودش «اهمال و كوتاهي در حجاب»، نبخشيده است. حجاب بزرگترين چالش فردي و سياسي زندگي من بوده است. بعدها وقتي از كودكي درآمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و ديدم كه بزرگترين چالش زندگي زناني بوده است كه من حتي با آنها در بسياري جهات ديگر متفاوتم.
بگذاريد برايتان بگويم تجربۀ تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به‌خاطر دارم روزي را كه براي نخستين بار مي‌بايست جلوي پسرهاي فاميل كه با آنها هم‌بازي بودم و در بسياري موارد با آنها رقابت مي‌كردم، روسري بپوشم. حس تحقير مي‌كردم. احساس مي‌كردم فلج شده‌ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه يكي‌شان مي‌خواندم كه: «ديدي بالأخره چطور مغلوب شدي؟» قضيه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از اين بود. موارد متعددي اتفاق مي‌افتاد كه وقتي سخت سرگرم بازي يا به خود مشغول بودم، صداهايي عتاب‌آلود از گوشه و كنار مي‌آمد كه: «درست بنشين، لباست را درست كن. همه جايت پيداست. روسريت را بكش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پيداست، موهايت پيداست و ...» هرگز نمي‌دانستم معناي پس پشت اين عتاب و خطاب‌ها چيست و اصلاً چرا بايد به اين شيوه مورد خطاب قرار گيرم.
چيزكي شورش‌وار در تمام آن سال‌ها در من رشد مي‌كرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهايي كه مي‌شناختم ميان انتظارم از خودم و انتظار ديگران از من كه رابطۀ پيچيده‌اي توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه مي‌كردم، برقرار كنم. هر چه بيشتر كتاب‌هاي مطهري را مي‌خواندم، كمتر قانع مي‌شدم و دست آخر ديگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمي‌دانستم. از نظر من او روحاني‌اي باسواد بود كه خيلي چيزها مي‌دانست و در مورد تجربه‌هاي شخصي و اجتماعي از حجاب هرگز هيچ. نمي‌توانستم برايش احترام زيادي قائل باشم.
برج عاج نشيني اين روحاني و عالم ديني كه مرگش نيز در جو آن سال‌ها تأسف‌آور هم بود، به نظرم نابخشودني مي‌آمد. او چه مي‌دانست پوشيدن روسري كه در آن عالم بچگي هيچ نيازي به آن نيست، چه حسي دارد؟ كمتر از آن مي‌دانست كه براي من پوشيدن حجاب براي نخستين بار به مردن مي‌مانست و نمي‌توانستم خودم را قانع كنم كه چرا يك كودك دختر كه هيچ علامتي از زنانگي در او مشاهده نمي‌شود، به صرف اينكه به سن خاصي رسيده بايد روسري و بعدها هم چادر سر كند. حال گيرم كه مزايايي كه او در كتاب مسألۀ حجاب از آنها ياد مي‌كرد و من هرگز تا به امروز به آنها پي‌نبرده‌ام، حقيقت داشته باشند.
تجارب و تحقيرهاي شخصي من و ديگران از حجاب در هيچ‌يك از كتاب‌هاي جلد اعلاي روحانيون حوزه كه بارها و بارها هم تجديد چاپ شده‌اند، يافت نمي‌شود. كمتر از آن در شعارهاي رنگارنگي كه براي پاسداشت اين وظيفۀ خطير به خورد ما مي‌دهند. بگذاريد بگويم كه بعد از آن تجارب كودكي، تحقيرآميزترين جمله‌اي كه در مورد حجاب شنيده‌ام اين جمله بوده است كه: « حجاب براي زن مثل صدف است براي گوهري!» مي‌توانستم جملاتي با شأن بيشتر از اين قبيل كه: «خواهرم، حجاب تو كوبنده‌تر از خون من است!» را تحمل كنم، اما جملۀ فوق را هرگز.
در جملۀ نخست توهيني نهفته است كه براي هر انساني قابل درك است. بي‌آنكه سازنده يا سازندگان آن را ديده باشم، مي‌توانم حدس بزنم كه در روانشناسي تخريب شخصيت بايد زبردست بوده باشند. شما هم مي‌توانيد حس كنيد چرا. در اين جمله ستايش با تحقير توأم مي‌شود. با تعريف از زن، اما، فقط به عنوان موجودي كه بايد زيبا باشد. بگذريم. اينها را شما بس بهتر از من مي‌دانيد. در جملۀ بعدي اما نوعي شأنيت را احساس مي‌كنم. از مبارزه جويي‌اش همراه با احترامي كه براي زنانگي من قائل مي‌شود، خوشم مي‌آيد، ولو آنكه مرا نفهمد و از منِ زن سرسري بگذرد.
‌بزرگتر كه شدم، اما قضيه ابعادي پيچيده‌تري به خود گرفت. تقريباً به‌زودي متوجه شدم كه بايد ميان روسري و چادر فرق بزرگي قائل شوم. اگر روسري براي كنترل جنسي من بود؛ البته به شيوه‌اي بس ناموفق، يا براي آن بود كه كم‌كم مرا از عالم بچگي بِكنند و به زور زنم كنند و زن‌بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چيز ديگري بود. مي‌ديدم كه مادرم و بسياري ديگر از زنان دور و برم از چادر به شيوه‌هاي مختلف استفاده مي‌كنند. هرجايي هر چادري را نمي‌پوشند و تازه هر جايي هم خيلي تنگ رو نمي‌گيرند. به‌ويژه وقتي قرار بود روحاني معظمي قدم به خانۀ ما بگذارد يا آنكه ما قرار بود نزد روحاني معظمي برويم، مي‌ديدم كه خانم‌ها از هميشه تنگ‌تر روي مي‌گيرند و طبيعتاً در اين ميان دائماً با اين خطاب روبرو مي‌شدم كه: «مواظب حجابت باش!»، يعني آنكه تنگ رو بگير. آيا اين آقايان نامحرم‌تر از بقيۀ مردها بودند؟ به نظرم آري. هرچه درجه و مقام بالاتر مي‌رفت، صورت بايد بيشتر پوشيده‌تر مي‌ماند. حجاب با قدرت همواره پيوندي ناگسستني داشته است.
چادر فقط يك پوشش نبود و نيست. با چادر هزار نوع فاصله‌گذاري، كدگذاري، همرنگ شدن، متمايز شدن، و امتيازدهي و امتيازگيري و ... صورت مي‌گرفت و مي‌گيرد. من نيز بايد مي‌آموختم كه در سلسله مراتب قدرت اريستوكراتيك روحانيت چگونه از چادر بايد استفاده كرد. چطور بايد آن را به ابزار قدرتي بدل كرد و بر ديگران اعمالش كرد. بايد مي‌آموختم چگونه علائم و نشانه‌ها را به كار بگيرم و با آن براي خودم سري ميان سرها بشوم، به رسميت شناخته بشوم، ديده شوم، مزايا به من تعلق گيرد. ثابت كردم كه استعدادش را ندارم.
صرف پوشيدن روسري و مانتو هم كافي نبود؛ همچنان‌كه وقتي براي نخستين‌بار يواشكي مانتو و روسري را آزمايش كردم، احساس برهنگي مي‌كردم. امروز مي‌دانم كه بيش از احساس عرياني جسمي، عاري شدن از آن‌همه عقبه، از آن‌همه علامت‌گذاري، از آن‌همه مزيت و تشخص و اعتبار، از آن اريستوكراسي بود كه آشفته و پريشانم مي‌كرد. پوشيدن مانتو و روسري با همۀ ترس‌ها و خطرهايش، اما مزيتي ماجراجويانه و بس چشمگير داشت. مرا در كنار بسياري چيزهاي ديگر وادار ساخت تا به‌دنبال بي‌بهره شدن از مزاياي اجتماعي و سياسي‌اي كه با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهي ديگر بگذارم. با پوشيدن مانتو و روسري، بي‌هويت و خالي شدم و حال نياز بود كه هويت جديدم را خودم بسازم.
مطمئنم كه كسان بسياري اين تجارب را از سر گذرانده‌اند و من در اين ميان تنها نيستم. مجاز نيستم در اينجا از آن‌ها ياد كنم، اما برايشان سخت احترام قائلم. تنها مي‌كوشم از خلال گشودن اين تجربۀ شخصي به اين پرسش پاسخ دهم كه چرا حجاب چالشي اساسي براي ما زنان است و نمي‌توان از آن به سكوت گذشت. خاصه در اين روزها كه مسأله ابعادي تلخ به خود گرفته است. تو گويي مي‌شود يك شبه همۀ مبارزات و چالش‌هايي را كه زنان بسيار در اين راه متحمل شده‌اند، ناديده گرفت. به گمان من اين امر غيرممكن است. نمي‌خواهم در اينجا پر دور بروم و از اين حرف بزنم كه بحث پوشش آزادانه در كنار بحث آموزش از نخستين خواسته‌هاي زنان در ايران بوده است. كتاب‌هاي تاريخي پراند از ماجراي زناني كه همچون من از اين پوشش همراه با مزاياي نخواستني آن حس تحقير داشته‌اند و حتي بعضاً به همين خاطر مجبور شده‌اند در كنار دولت‌هايي بايستند كه از آنها هيچ دل خوشي نداشته‌اند، بلكه تنها مزيتشان اين بود كه بعد از گذر از دالان‌هاي تنگ تاريخ پر از وحشت زنانه، دستكم به اين امر رضايت دادند كه زنان تا حدودي از پستوي خانه در بيايند. امثال محترم اسكندي و صديقه دولت‌آبادي و تاج السلطنه و مهرانگيز منوچهريان و نويسندگان شجاع عالم نسوان كه در نهايت قرباني بي‌پروايي خود شدند، تنها مشهورترين‌هاي اين تاريخ‌اند.
براي من چالش حجاب اما تنها به پوشيدن يا نپوشيدن مانتو و روسري يا چادر خلاصه نشد. بحث ديگر بر سر خود پوشش اجباري بوده و هست. در تمام اين سال‌ها چالش ابعادي ديگر و وسيعتر به خود گرفت و از بحث فردي به بحثي اجتماعي و سياسي بدل شد. كيست كه نداند در تمامي اين سال‌ها «بي‌حجاب بودن» از مؤثرترين حربه‌ها براي خاموش كردن صداي زنان معترض بوده است. بي‌حجابي با ضدانقلاب بودن يكي شد و اين واقعيت به سادگي ناديده گرفته شد كه اگر نگوييم اكثريت زنان، اما تعداد كثيري از آنها كه در انقلاب شركت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بي‌حجاب بودند.
از اين هم نمي‌گويم كه پس از انقلاب، حكومت تازه تأسيس پس از يك مداراي موقتي با تغيير ناگهاني لحن و گفتارخود زنان بي‌حجاب را ضدانقلاب و مزدور امپريالسم خواند و تظاهرات گوناگون زناني را كه حجاب اجباري را زير سؤال بردند، سركوب كرد. اينها قضايايي هستند كه بعدها به كرات روايت شده‌اند. حتي براي خود من نيز در آن عالم كودكي كم كم اين موضوع بس بديهي به نظر مي‌آمد كه كسي كه حجاب ندارد، ضدانقلاب است. تنها بعدترها بود كه به ياد آوردم و فهميدم كه زنان خانه‌نشين مذهبي از قضا كمتر از بسياري ديگر در تظاهرات ضد رژيم شاه شركت جستند و بسياري از نسل‌هاي قديمي محافظه‌كار، آنها كه ديگر خود را صاحب بي‌چون و چراي انقلاب مي‌دانستند و از مزاياي حكومت اسلامي چه بهره‌ها كه نبردند، اصلاً قبول نداشتند كه زن بتواند به تظاهرات برود و فرياد بزند.
در خانۀ خودمان و در ميان خويشان دور و نزديك اين جدال را از نزديك تجربه كردم و در موارد ديگر نيز شاهد آن بودم. بسياري از اين بانوان محترم از شنيدن اينكه زنان در خيابان جيغ مي‌كشيدند و بر ضد شاه فرياد سر مي‌دادند، مو بر اندامشان راست مي‌شد. بسياري ديگر براي خود و دخترانشان ننگ مي‌دانستند كه زن از پليس باتوم بخورد و يا دستگير شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و ميان يك مشت مرد شب را صبح كند. بارها شاهد مرافعه‌هايي از اين قبيل در ميان اطرافيانم بودم كه: «براي دختر اين كارها عيب است.» امروز اما همان آدم‌ها عقبۀ رويۀ سركوبگرانۀ دولت اسلامي را تشكيل مي‌دهند و تشويقش مي‌كنند كه بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگيرد، چون وضع شهرمان «غير قابل تحمل» شده و وقتي دختران با اين «سر و وضع» به خيابان مي‌آيند، «كيان خانواده‌ها به خطر مي‌افتد». حق دارند. در گفتاري كه زن در بهترين حالت مرواريد صدف است و زينت المجالس، ديدن دختران و زناني كه از زينت بودن به ستوه آمده‌اند، عجيب است و بهترين كار آن است كه با مشت و لگد بار ديگر وادارشان كنيم زنانگي را به ياد بياورند.
نسل من با تعجب تمام به همۀ اين تغييرات مي‌نگريست و براي اين پرسش ساده كه اصلاً حجاب اجباري چرا هست و اين دعوا بر سر چيست؟، هيچ جوابي نمي‌جست و نجسته است. در سرزميني كه آموزه‌هاي ديني در بسياري موارد ديگر به‌راحتي ناديده گرفته مي‌شوند، چرا بر سر حجاب زنان كه تازه بر سر تفسير آن در شرع اينهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نيست كه از محكمات باشد، اينچنين پافشاري مي‌شود؟ آرزو مي‌كردم يك‌بار كسي يافت شود و پاسخي قانع‌كننده داشته باشد.
وقتي از يكي از روحانيون بسيار مشهور در مورد حجاب شرعي پرسيدم، با مضموني شبيه به اين پاسخ داد: « در شرع چنين حجابي نداريم. مسأله عرفي است.» و ديگري كه باز هم از روحانيون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برايم فاش گفت كه اصلاً حجاب در شريعت به معناي پوشش سر نيست و در كمال تعجب حتي مرا نيز دعوت كرد كه در رويۀ خودم در مورد پوشش تجديد نظر كنم. با اين‌حال هيچ‌يك از آنها هرگز عقيدۀ خود را به صراحت براي عموم بيان نكردند؛ همچنانكه بسياري ديگر نيز امروز چنين نمي‌كنند. مي‌دانيم كه آن معدودي هم كه شهامت داشته‌اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات‌هاي ديگر شده‌اند.
براي بسياري از مايي كه اين دوران را گذرانده‌ايم، كتاب‌هاي آقاي مطهري و امثال او حتي اگر به شكرانۀ بودجه‌هاي هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبليغات اسلامي هزاران بار ديگر هم چاپ شود، پاسخگوي پرسش سادۀ بالا نيست. حتي خود او نيز به خوبي به اين امر واقف بود كه ديدگاه روحانيت ارتجاعي ديگر نمي‌تواند پاسخگوي نسل جديد باشد. از همين رو كتاب خود را « مسألۀ حجاب» ناميد و در آن تلاش كرد تا رويكردي به اصطلاح علمي را نسبت به اين مسألۀ خطير در پيش گيرد. اما گمان نمي‌كنم كه خود او نيز مي‌توانست رويه‌اي اين‌چنين را كه در نهايت منجر به تخريب كل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخيل كند.
در تلاش براي به كرسي نشاندن دعوي حجاب، كتاب او بارها و بارها مورد تبليغ، خوانش، بازخواني و باز هم بازخواني هر چه بيشتر قرار گرفته است. جالب آنكه نظام اسلامي با اين كار نشان داده است كه هنوز از مطهري و افكار او گامي فراتر نگذاشته و قادر نبوده متني بهتر از آن را توليد كند، آنهم براي موضوعي كه نه تنها كيان خانواده‌ها بلكه ديگر هستي و نيستي دولت اسلامي به آن وابسته شده است. در فرصت‌هايي كه براي اين موضوع گاه و بيگاه به كتابفروشي‌هاي قم و تهران سرك كشيده‌ام، و در متن‌هايي كه دستكم من خوانده‌ام، مطهري هنوز هم دست بالا را دارد. ديگران در بهترين حالت حاشيه‌هايي بر افكار او توليد كرده‌اند كه خود بعضاً حاشيه‌هايي بر افكار راسل و روسو و ديگران بوده‌اند. آري، موضوعي به اين مهمي كه گفته مي‌شود با هويت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آراي معدودي از فيلسوفان غربي امكان توجيه داشت.
بحث حجاب كه سرنوشت بسياري از دختران و زنان ما را تعيين مي‌كند، به لحاظ نظري از فقيرترين موضوعات بوده و هست و دليل آن هم روشن است. تلاش‌هاي نظري از پيش از انقلاب تا كنون قادر نبوده‌اند پا را فراتر از آن چيزي بگذارند كه مطهري زماني گذاشته است. اين بحران و آشفتگي بارها از سوي دست‌اندركاران نيز تحت اين عنوان كه « بايد كار فرهنگي كرد» مورد تأكيد واقع شده است. اما واقعيت آن است كه اتفاقاً كار فرهنگي زياد شده، اما كفگير به ته ديگ رسيده است.
همان‌هايي كه در تمام اين سال‌ها كار فرهنگي كرده و موي خود را در اين آسياب، به‌نظر من بي‌جهت سپيد كرده‌اند، مي‌دانند كه در اين مورد حرف جديدي وجود ندارد. حرف‌ها و استدلال‌ها همان حرف‌هاي قديمي است. هر آنچه بايد گفته مي‌شد، گفته شده و چيزي نگفته باقي نمانده است. از همه چيز براي توجيه حجاب بهره گرفته شده است. بياييد اعتراف كنيم كه متأسفانه اين حنا ديگر رنگي ندارد و تنها بايد به زور متوسل شد. آنچه در اين باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا كه با آن فرهنگ بار آمده ايم نتوانسته قانع كند، بلكه پاسخگوي بي‌شمار پرسش‌هاي نسل امروز نيست كه ديگر از تكرار بي‌پايان و هذيان‌وار اين مكررات سخت به‌ستوه آمده است.
براي يك نمونه از اين تلاش‌هاي اخير شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان كه در سال 66 از اين رو تأسيس شد كه بتواند خلاًهاي موجود در مورد مسائل زنان را پوشش دهد و البته همچون بسياري ديگر از نهادها تنها كاري كه نكرده است، پرداختن به مسائل واقعي زنان بوده، در پاييز سال 86 دو مجلد را به موضوع «حجاب و عفاف» اختصاص داده است كه از هر حيث جالب‌اند. مايلم برخي از مقالات و محتواي اين دو مجلد را در اينجا ذكر كنم تا در مورد آشفتگي نظري بالا تنها به دعوي صرف اكتفا نكرده باشم.
در يكي از مقالات اين مجموعه نويسنده در مطلبي با عنوان «پژوهشي در الزام حكومتي حكم حجاب» با اين ادعا كه «از منظر فلسفۀ سياسي حكومت‌ها مي‌توانند اتباعشان را ملزم به انجام يا ترك فعلي كنند»، و «اقتضاي حكومت بر الزام اتباع خود امري كاملاً بديهي و آشكار است» بر الزام حكومتي حكم حجاب رأي مي‌دهد. فراموش نكنيم كه در اينجا از استدلال نظري براي داشتن حجاب خبري نيست. ديگر نيست. بحث بر سر الزام و اجبار حكومتي آن است. يك گام جلوتر! اما اين مانع از آن نيست كه نويسندۀ محترم در ادامه مدعي نشوند كه الزام حكومتي و اطاعت از آن «شرعي» است. البته اين استدلال با عنوان انديشۀ «تغلُّب» در تاريخ اسلام سابقۀ فراوان دارد و به هيچ رو نظريۀ جديدي نيست، اما جا دارد اين سؤال ساده پرسيده شود كه چنان‌چه حكومت‌ها مي‌توانند اتباع خود را به هر كاري ملزم كنند، در اين‌صورت خود پديدۀ حكومت اسلامي كه با عدم اطاعت از نظام شاهنشاهي و شوريدگي بر آن نظام سر برآورد، چگونه توجيه شدني خواهد بود؟ اين كه خود نقض آشكار مشروعيت حكومت اسلامي است.
مابقي مقالات مجلد اول اين مجموعه به بررسي آيات و روايات اختصاص دارد كه صد البته تازه نيست. مقالۀ پاياني اين مجلد از هر حيث جالب است، زيرا نه تنها مقالۀ نخست را كاملاً نقض مي‌كند، بلكه رويۀ حكومت را يكسره بر اساس ادلۀ فقهي زير سؤال مي‌برد. نويسنده باز هم به «بررسي الزام حجاب در حكومت ديني» مي‌پردازد و پس از در انداختن بحثي نيمه ديني، نيمه جامعه‌شناختي مي‌گويد:
«در سال‌هاي نخستين انقلاب حجاب تبديل به فرهنگ اجتماعي گرديد و در بخش‌هاي زيادي بدون آنكه آن اجبارها شكل بگيرد، با اكثريت جامعه همراهي مي‌كرد، اما از آنجا كه رفتارها شكل خشونت‌آميز پيدا كرد، و فلسفۀ حجاب تبيين نشد [؟] و مفهومي متفاوت پيدا كرد، امروز شاهد بي‌اثر شدن قانون و تزلزل اقتدار آن هستيم.»
از نگاه نويسندۀ محترم عدم تبيين بحث حجاب باعث بي‌اثر شدن قانون و تخلف از آن بوده است. جالب‌تر آنكه نويسنده خود با بررسي روايات و آيات گوناگون بر اين امر معترف است كه «در آيات و روايات... هرگز نكته‌اي كه دلالت بر الزام و اجبار حجاب و مجازات بدحجاب به صورت تعزيري داشته باشد، وجود ندارد... در هيچكدام از اين منابع [ قرآن و حديث] مطلبي در جهت الزام حجاب نيامده و هيچ حديثي مبني بر اينكه در حكومت پيامبر، امام علي، و حتي خلفا و حكام اسلامي، كسي را بر عدم رعايت حجاب مواخذه و مجازات كرده باشند، نقل نشده است.» و در ادامۀ مطلب به درستي بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه در واقع عكس موضوع صادق بوده است. يعني امامان و خلفا چنانچه كنيزي را مي‌ديدند كه سر خود را پوشانده او را وادار به ترك آن مي‌كردند و يا به مجازات مي‌رساندند!
جموعه مقالات مجلد دوم نيز عمدتاً از نوع مقالاتي است كه به بحث ديني حجاب اختصاص دارند. اما در اين مجموعه نيز مقاله‌اي باز هم جلب توجه مي‌كند با اين عنوان «نقدي بر مادۀ 638 قانون مجازات اسلامي در جرم انگاري بدحجابي». نويسنده در اين مقاله يكي از مهمترين موضوعات يعني قانون مجازات اسلامي را كه اخيراً بحث از دائمي شدن آن در بين است، در مورد جرم‌انگاري مورد بررسي قرار داده است.
در اين مادۀ قانوني چنين آمده است: «هر كس علناً در انظار و اماكن عمومي و معابر تظاهر به عمل حرامي نمايد، علاوه بر كيفر عمل، به حبس از ده روز تا دو ماه يا تا 74 ضربه شلاق محكوم مي‌گردد و در صورتي كه مرتكب عملي شود كه نفس آن عمل داراي كيفر نمي‌باشد، ولي عفت عمومي را جريحه‌دار نمايد، فقط به حبس از ده روز تا دو ماه يا 74 ضربه شلاق محكوم خواهد شد. تبصره: زناني كه بدون حجاب در معابر و انظار عمومي ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه يا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ريال جزاي نقدي محكوم خواهند شد.» نويسنده با نگاه حقوقي و شرعي قانون مجازات اسلامي را در اين بندها دچار اشكال دانسته است و پيشنهاد به اصلاح آن داده است، به نحوي كه لزوم رعايت حجاب را براي زنان غير مسلمان و سالخورده قابل نقد دانسته است.
مجموعه مقالات فوق كه نمونه‌هاي آنها را در ساير نشريه‌ها و كتب چاپ شده در همين چند سال اخير به وفور مي‌توان يافت، حاوي حقايقي‌اند كه در جدال زورگويانه در مورد حجاب اجباري به راحتي ناديده گرفته شده‌اند. نخست آنكه بر اساس خود اين اسناد كه توسط نهادهاي ذيربط توليد شده‌اند، در مورد اين مسأله اختلافات زيادي هست كه آيا اساساً در شرع چيزي به نام حكم در مورد حجاب وجود دارد كه حال مسنلزم تعزير باشد؟ در واقع براساس همين مدارك، بي‌حجابي اجباري در شريعت رويه بوده است، اما حجاب اجباري هرگز.

در اين مورد نيز كه آيا حكومت مي‌تواند زنان را به داشتن حجاب مجبور كند يا خير، پاسخ‌ها و شبهات آنقدر زياد و آنقدر گوناگون‌اند كه براي يك خوانندۀ عادي و غيرحرفه‌اي هم كاملاً روشن مي‌شود كه در هيچيك از موارد مربوط به فقه و قانونگذاري و بسيار كمتر از آن در رويۀ عملي در مورد پوشش اجباري بحث بر سر رعايت محكمات اصول شرعي نبوده و نيست. در واقع بر اين اساس نه در نظام اسلامي و نه در هيچ نظام ديگري حجاب نمي‌تواند بر اساس دلايل شرعي اجباري باشد و مسلماً اينكه حكومت نمي‌تواند در اين مسأله به زور متوسل شود. از اينرو قانون مجازات اسلامي نيز در اين ميان سندي مغاير با شرع است؛ همچنانكه متخصصين امر اذعان مي‌كنند.

اينها را هم ساليان سال است كه مي‌شنويم و مي‌دانيم. بي‌شمار مطالب در اين باب نوشته شده‌اند كه من از آن ميان تنها برخي از نمونه‌هاي اخير را گزينش كردم. و چه دليلي از اين محكم‌تر كه چنانچه اختلافي در اين باب نبود، چرا پس از گذشت ساليان بسيار اينهمه وقت و بودجه مصروف اين موضوع مي‌شود تا پوشش اجباري را توجيه كرده و رويۀ زورگويانه در مورد آن را نيز جا بيندازند. گو اينكه هر چقدر بيشتر نوشته مي‌شود، كمتر نتيجه مي‌دهد و كمتر قانع‌كننده مي‌شود، از آنرو كه ميان دستگاه‌هاي ذيربط و خود مراجع و متخصصان نيز در اين باب اختلافات جدي وجود دارد.

از اين هم نمي‌گوييم كه رئيس جمهور محترمي كه خود را مهرپرور مي‌نامد، وقتي در مورد حجاب از او پرسيدند، چگونه با عوامفريبي پاسخ داد: «آيا همۀ مشكلات ما خلاصه شده در دو تا موي خانم‌ها؟ آيا در مملكت هيچ كار ديگري وجود ندارد كه انجام بشود؟»

جدال دائمي خياباني در مورد حجاب اين روزها رنگ ديگري به خود گرفته است. قرار است همه چيز از نو زير چكمه له شود و كسي هم دم بر نياورد. حتي كساني كه خود روزي به نام شرع همۀ اين‌ها را توجيه مي‌كردند، اكنون گرفتار صداي شوم چكمه شده و زبان در كام كشيده‌اند. بنابراين مسأله ديگر به هيچ رو بر سر انتخاب ميان كار فرهنگي و كار نظامي در مورد حجاب نيست. مسأله بر سر خود حجاب اجباري است. از بسياري نسل‌هاي پيش از من تا به امروز هر روز اين صدا رساتر به گوش مي‌رسد كه به هر دليل و با هر توجيهي بسياري از زنان ديگر نمي‌خواهند هيچ نوع پوشش سري را اعم از چادر، روسري يا به هر شكل ديگري تحمل كنند. اين صدا آنقدر واضح، آنقدر بلند و آنقدر ديرينه و تاريخ‌دار است كه براي شنيدن آن به لوازم كمكي هيچ نيازي نيست.

همه خوب مي‌دانند كه براي موضوع حجاب تنها يك راه حل وجود دارد و آن‌هم واگذاري امر پوشش به انتخاب فردي خود زنان است. اگر كيان خانواده، اجتماع، و حكومت اسلامي به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشكال را بايد در آن كيان، در بنياد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حكومت جست كه خود تجديد نظري جسورانه اما ضروري را مي‌طلبد. اما در واقع چنين نخواهد شد، يا لااقل نه به اين زودي. اكنون نظام اسلامي يا دستكم بخش‌هاي مهمي از آن تهاجمي‌تر از هميشه با زنان برخورد مي‌كنند؛ به‌گونه‌اي كه از ابتداي انقلاب تا كنون در هيچ حكومتي چنين رويۀ تهاجمي‌اي را نمي‌توان سراغ كرد. بايد پرسيد چه چيز اين خشونت و تهاجم را كه رويكرد‌هاي مربوط به حجاب تنها يكي از بي‌شمار ابعاد آن را تشكيل مي‌دهد، موجب شده است؟

حجاب و مأموريت دولت مقدس

نظام اسلامي ما از هر دولت و نظام ديگري ولو آنهم اسلامي بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتداي انقلاب تصور مي‌شد كه نظام اسلامي در ايران موهبتي الهي است. مأموريت مقدس مبارزه با امپرياليسم، برقراري عدالت جهاني، آزادسازي دنيا از چنگال قدرت‌هاي جهاني و خلاصه تغيير جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در اين مسير بسيار چيزها مي‌بايست تغيير كنند. اين ادبيات افت و خيزهاي بسياري داشته است. اما اخيراً در بيانات بسياري از رجال سياسي، در مكاتبات و نامه‌نگاري‌هاي آنها با سران جهان، با پيشنهادهاي عجيب و غريب براي اصلاح دنيا و مردم آن و جز اينها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناك اقتصادي و اجتماعي و ... ديگر كمتر قانع كننده.

شايد هيچ دولتي در جهان الا نو محافظه‌كاران آمريكايي و رژيم‌هاي سابق كمونيستي در جهان از اين حيث شبيه ما نبوده باشند كه حضور خود را بر اريكۀ قدرت و در دست‌ داشتن افسار توده‌ها را خواه به صورت الا بختكي يا با سركوب شديد مخالفين و با قوۀ قهريه، چنين مقدس بدانند كه به خود جرأت دهند به هر اقدامي در ارتباط با شهروندان مبادرت كنند؛ بي‌آنكه نگران پيامدهاي آن باشند.

حوادثي همچون تهاجم نظامي به عراق و افغانستان، زندان ابوغريب در عراق، خليج گوانتانامو و جز اينها براي صدور به اصطلاح دموكراسي در جهان همانقدر از تصور اين مأموريت مقدس سرچشمه مي‌گيرند كه تصور ايجاد عدل و عدالت جهاني، و به اصطلاح نجات جهان در گفتار دولتمردان نظام اسلامي. روشن است كه بيش از هر چيز اين گفتار در واقع ابزاري براي رفع و رجوع بحران مشروعيت سياسي دولت‌هايي بوده است كه همواره با آن در داخل و خارج دست به گريبان بوده‌اند. جالب آنكه در واقع نظام اسلامي با غصب آنچه كه در آموزه‌هاي شيعي توسط مهدي موعود بايد به انجام برسد، براي خود جايگاه و شأني مقدس را قائل شده است كه كمتر مورد پرسش قرار گرفته است.

سواي بسياري مسائل ديگر اين رتوريك بسياري از طرح‌هاي امنيت اجتماعي، بگير و ببند شهروندان، آزار و سركوب فعاليت‌هاي مدني و غير خشونت‌آميز و ... را عميقاً توجيه كرده و مشروعيت نظام اسلامي را دستكم به صورتي نيم‌بند و در كوتاه مدت تأمين كرده است. در تمام اين سال‌ها شاهد بوده‌ايم كه هر گاه مشروعيت نظام اسلامي به پايين‌ترين حد خود رسيده اين رتوريك تشديد شده و بر عكس زماني كه مشروعيت مردمي آن بالنسبه بالا بوده است، اين تصور نيز تا حدودي كنار گذاشته شده است.

به گمان من نه تنها موضع تهاجمي حكومت در مقابل زنان بلكه بسياري ديگر از اقدامات آن براي محو صداهاي منتقدانه تا حدود زيادي از همين تصور و تخيل مأموريت مقدس و بالتبع بحران مشروعيت سياسي نهفته در پس آن سرچشمه مي‌گيرد. غرور و تبختر نهفته در تخيل مأموريت مقدس زماني به تجربه‌هاي اسفباري از انواعي انجاميد كه در تمام سال‌هاي پس از انقلاب شاهد آنها بوده‌ايم. جالب آن است كه براي زن ايراني و بي‌آنكه از او پرسيده باشند، در اين تخيل نقشي در نظر گرفته شده است كه مطلقاً و تنها با پوشش اسلامي او به انجام خواهد رسيد. وقتي جامعه‌مان مي‌رود تا از همۀ ديگر مظاهر دين عاري شود، تنها يك چيز همچنان توجيه‌گر آن مأموريت جهاني خواهد بود و آنهم حجاب زنان است.

پس از يك افت نسبي، اين تخيل به اشكال ديگري در رتوريك مقامات سياسي و شخصيت‌هاي فرهنگي به ويژه در توجيه برخورد با زنان و پوشش آنها ظاهر شده است. براي نمونه پژوهشگر محترمي كه انقلاب اسلامي را «انقلاب اسلامي را انقلاب حجاب» مي‌نامد، با همان ساده‌سازي هميشگي و سياه و سفيد كردنِ همۀ مجادلات و تحولات سياسي و اجتماعي در جهان امروز، به گونه‌اي هيجان‌زده از تصور همان مأموريت جهاني كه به اعتقاد او به دنبال وقوع انقلاب اسلامي در ايران حادث شده است، مي‌نويسد: «در بخش عظيمي در جهان اسلام كه تا اين زمان شيفتۀ انديشه‌هاي غربي بود، گرايش به حجاب بيشتر شد؛ بدين ترتيب غرب پس از چندين دهه تلاش، در خارج از مرزهاي خود و در حوزۀ كشورهاي اسلامي، با شگفتي شاهد بازگشت مسلمانان به حجاب بود. شگفت‌تر آنكه در دو دهۀ اخير، زنان مسلمان در اروپا و آمريكا نيز همچنان بر حجاب اصرار مي‌ورزند... حجاب امروز به صورت يك مسألۀ بحران‌زا براي كشورهايي مثل فرانسه درآمده و هر روز جدي‌تر از پيش مي‌شود. به علاوه مي‌توان پذيرفت كه امروزه حجاب در ميان زنان فرهيختۀ كشورهاي در حال توسعۀ مسلمان مانند مصر، سوريه، و حتي تركيه كه روزگاري كمتر زمينۀ مقبوليت داشت، مورد استقبال قرار گرفته و شمار فراواني از زنان دانشگاهي به حجاب روي آورده‌اند...»

طبعاً ايشان اشاره‌اي به اين ندارد كه مسأله در ايران نيز شكل بحران اجتماعي را به خود گرفته است و از اين هم سخن نمي‌گويد كه همان نسل جديدي از زنان مسلمان در بسياري از كشورهاي اسلامي كه به قول ايشان به حجاب روي آورده‌اند، اگر بخواهند در خيابان‌هاي تهران يا ديگر شهرهاي ايران راه بروند، مورد توهين و تحقير قرار خواهند گرفت و قطعاً توسط مأموران انتظامي به عنوان مصاديق بارز بدحجابي و بي‌حجابي دستگير خواهند شد! در عين حال به نظر مي‌رسد دستكم بخش مهمي از آن مأموريت مقدس كه در تمام اين سال‌ها هرگز به درستي معلوم نشد كه دقيقاً چيست و همچنان در هاله‌اي از ابهام باقي ماند، آن است كه زنان همۀ جهان را وادار كنيم تا پوشش مورد نظر ما را پذيرا شوند!

رتوريك نهفته در اين گفتاربه هيچ رو تازگي ندارد. همانطور كه آقاي مطهري در توجيه حجاب به راسل و ديگر فيلسوفان غربي مراجعه مي‌كند و خواسته‌هاي زنان و مردان ايراني را يكسره كنار مي‌گذارد، نويسندۀ مورد بحث ما نيز براي توجيه حجاب، پوشش زنان مسلمان و حتي غير مسلمان در ديگر كشورها را به عنوان شاهدي بر صدق گفتار خود مي‌آورد. باز هم زن ايراني، خواسته‌هاي او و آنچه او مي‌خواهد، كمترين اهميتي ندارد. از ديگريِ غير ايراني دليل و شاهد آوردن و از او به عنوان مرجع براي صدق سخن استفاده كردن در واقع همواره از ويژگي‌هاي اصلي رتوريك مورد بحث در باب حجاب بوده است.

موارد زيادي را شاهد بوده‌ايم كه در آنها زن غربي‌اي كه به تازگي مسلمان شده و حجاب را قبول كرده، به عنوان دليلي براي اثبات حقانيت اسلام و حجاب او نيز به عنوان الگوي مناسبي براي زن ايراني مورد ستايش و تمجيد قرار گرفته است! در واقع اين گفتار به اصطلاح غرب ستيزِ مدافع حجاب در نهايت سر از دامان همان غربي درمي‌آورد كه در ظاهر مورد تنفر است و ادعا مي‌شود زن ايراني را مسخ كرده و او را كوركورانه و تقليدوار به دنبال خود كشيده است!

رتوريك مأموريت مقدس در واقع به دليل پيوند عميق آن با بحران مشروعيت آشكارا با خشونت توأم است. بي‌دليل نيست كه وقتي كشورمان در آستانۀ همه نوع بحران اجتماعي و اقتصادي قرار دارد، طرح‌هاي امنيت اجتماعي هر بار به شكلي تازه ظهور مي‌كنند و از نو به خشونت دامن مي‌زنند. البته كسي به اين پرسش ساده نيز پاسخي نمي‌دهد كه با در نظر گرفتن ابعاد وسيع نارضايتي داخلي، آن مأموريت مقدس جهاني چگونه قرار است به انجام برسد.

چرا به حجاب اجباري "نه" مي‌گوييم؟

ما زنان سال‌هاست كه حجاب اجباري از انواع گوناگون آن را با پوشيده‌گويي و فاش‌گويي، با طعنه، اعتراض، استدلال، مقاومت مدني و هزاران شكل ديگر نقد كرده و خواهيم كرد. امروز اما به نظر مي‌رسد با در نظر گرفتن رويۀ تهاجمي نظام اسلامي بايد از نو دربارۀ آن سخن گفت، بايد به آن «نه» گفت. بايد گفتاري ديگر را آغاز كرد. موضوع را نمي‌توان به سادگي و با دستور اين سردار و آن سردار، با دستگيري تعداد زيادي از زنان در خيابان‌ها و شركت‌هاي خصوصي و بيرون كردن آنها از ادارات و غيره فيصله داد. به نظر من جدال اصلي در راه است. جدالي كه بانيان «طرح امنيت اجتماعي» و «ارتقاي عفت عمومي» مبتكر آن بوده‌اند.

اين حجاب چيست؟ آيا آنگونه كه ادعا مي‌شود بازگشت به ارزش‌هاي سنتي است؟ به گمان من نه.

در فرهنگ و جامعۀ ما تعادل و نظم جهان و همزمان بي‌تعادلي و در هم ريختگي نظم آن همواره تابعي از پوشش ما زنان بوده است. اگر در اسلام سنتي زن از آن رو مي‌بايست پرده‌نشين و پوشيده باشد كه تعادل جامعه را حفظ مي‌كرد و نظم آن را موجب مي‌شد، پس از انقلاب اسلامي رويه‌اي معكوس شكل گرفت. در انديشۀ انقلابيون جهان تبيين شده بود، حال نوبت تغيير آن بود و زن مسلمان با حجاب «كوبندۀ» خود نشانه‌اي از اين تغيير جهان و به انجام رساندن آن مأموريت مقدس به شمار مي‌رفت.

حجاب بر آمده از نظام اسلامي به هيچ رو به حجاب سنتي شباهت نداشت، از اينرو كه دقيقاً بر هم زنندۀ تعادل جهاني‌اي بود كه آن مأموريت مقدس قصد به انجام رساندنش را داشت. در اين گفتار نيز همچون اولي همه چيز به پوشش من زن وابسته بوده است. فرقي نمي‌كند تعادل باشد يا بي‌نظمي و درهم ريختگي. من زن بايد همواره با پوششم يا مدافع نظم مستقر يا بر عكس مدافع بي‌نظمي مي‌بودم.

پوششي كه در هر حال ادعا مي‌شود اسلامي است براي ما همواره به يكي از اين دو مقصد و يا همزمان به هر دو ختم شده است. هم برقرار كنندۀ تعادل جامعه و هم مشروعيت بخش آن مأموريت مقدسي بوده است كه قصد دارد جهان را تخريب و از نو بسازد. سر در گمي گفتار سياسي در مورد حجاب نيز از همين دوگانگي و تضاد سرچشمه مي‌گيرد و درست به همين دليل براي زناني همچون من پوشش اجباري مصداق بارزي از اين قرار گرفتن در جايگاه نامعلوم و رفت و برگشت‌هاي مداوم و بي‌نهايت است. آنجا كه پاي خانواده و نظام اجتماعي در جامعۀ ما در ميان است، من با پوششم تعادل و عفت را بنا مي‌كنم و آنجا كه پاي آن مأموريت مقدس در ميان است، برهم زنندۀ آن تعادلم. نظام اسلامي به پوشش من از همين رو محتاج است.

مي‌توانم با همۀ آن كساني هم كه درست عكس تجربۀ مرا داشته‌اند، نيز احساس همدلي كنم. كساني كه بر خلاف من اما باز هم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطۀ قدرت و آن مأموريت مقدس مجبور بوده‌اند پوشش خود را كنار بگذارند. در مورد اين دومي نيز بايد سخن گفت. زيرا به خاطر حساسيت موضوع حجاب و پوشش اجباري وضعيت زناني كه مجبور بوده‌اند از خود رفع پوشش كنند، همواره به حاشيه رانده شده و مسكوت گذارده شده است.

در هر دوي اين گفتارها من با حجابم، هم فاعل بوده‌ام و هم مفعول. آنجا كه پاي تعادل در ميان است، اگر روسري‌ام، چادرم عقب برود و اندامم نمايان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همۀ آن چيزهايي را كه به دست آمده در طرفه العيني به هم مي‌زنم. نيز با حجابم به امپرياليسم جهانخوار«نه» مي‌گويم و به او ثابت مي‌كنم كه نظام مقدس از حقانيت بي‌چون و چرا برخوردار است. در اينجا تعادل و نظم را برهم مي‌زنم. اين هر دو اوج نقش فاعلي من است. در هيچ مذهب و آييني تاكنون براي زن هرگز اينقدر نقش فاعلي و اثرگذاري قائل نشده‌اند كه با حجاب و پوشش به او داده شده است. اما نكتۀ ديگري را هم بايد اضافه كرد و آن اينكه در هيچ آييني نيز زن تا اين حد به واسطۀ زن بودن تخريب نشده است كه ما او را با حجاب اجباري تخريب مي‌كنيم. زيرا حجاب هم منتهاي نقش فاعلي زن است و هم نهايت مفعول بودن او. اگر زن ايراني با پوشش خود عامل ايجاد تعادل در جامعه و بي‌تعادلي در نظم مستقر جهاني است، اما مدال افتخاري به او نمي‌دهند و اصلاً آدمش به‌حساب نمي‌آورند. نقش او فقط به همين ختم مي‌شود كه تابع باشد. با اعطاي اين مدال، ما را چهار ميخ مي‌كنند. من اين نشان افتخار را نمي‌خواهم. اين مردان‌اند كه از ما ايجاد تعادل يا بي‌نظمي را طلب مي‌كنند. من زن محكوم به آن بوده‌ام كه مأموريت را به انجام برسانم بي‌آنكه هيچ نقشي در آن داشته باشم و بي‌آنكه در موردش از من پرسش كرده باشند. بيشتر به عكس روي ديوار آن شبيه بوده‌ام.

از اينرو بحث در مورد حجاب در واقع بحث در مورد دستكم دو نوع رهيافت و نگاه متفاوت به جهان است كه يكي از آنها همواره قرباني ديگري بوده است. يكي برداشت زناني چون من از جهان است و ديگري برداشت همان آقايان و خانم‌هايي كه خدمتتان عرض كردم. جهان من و نگاه من اما همواره در اسارت نگاه آنها مانده است. من محكوم بوده‌ام كه جهان را از دريچۀ ديدگان آنها بنگرم. باور كنيد كه اگر از اين دريچه جهان زيباتر مي‌نمود، اي بسا هيچ مشكلي نداشتم، اما نيست. جهاني كه من مجبور شده‌ام از دريچۀ چشم آقايان و خانم‌هاي مدافع حجاب كه عينك خود را همواره از آقايان غرض گرفته‌اند، بنگرم، جهاني زشت، كثيف، ناامن، غير اخلاقي، پر از دروغ و پنهانكاري و سخت غير قابل اعتماد است.

چگونه مي‌توانم آن مناظر را زيبا بدانم و خود را وادار كنم كه از زشتي‌اش رو برگردانم. مي‌گويند حجاب محض خاطر امنيت من است، اما من با حجاب هرگز احساس امنيت نكرده‌ام، برعكس بيشتر احساس نا‌امني و در هم ريختگي و آشفتگي داشته‌ام. در خيابان‌هاي شهرهاي ما فرقي نمي‌كند كه شب و نصف شب و حتي وسط روز با چادر بيرون بروي، يا با روسري و يا با هيچيك. مي‌گويند زن با حجاب زيباتر است.

پيشترها البته منظورشان البته آن بود كه زن براي «مردان» در حجاب زيباتر است، اما اخيراً مي‌شنويم كه حتي در دانشكدۀ هنرهاي زيبا كه تعداد دانشجويان دختر آن از پسرها بيشتر است، دانشجويان را مجبور مي‌كنند كه از ماكت زن چادري به عنوان يكي از مظاهر ذوق زيبايي شناختي گرته‌برداري كنند! من در آن زيبايي‌اي نجسته‌ام.

مي‌گويند عفت و تعادل جامعه با حجاب حفظ مي‌شود، اگر اينطور است پس بحمدالله به نظر مي‌رسد ما متعادل‌ترين و عفيف‌ترين جامعۀ كرۀ خاك باشيم. نيستيم. ما نه قائل به آن مأموريت مقدسيم و نه هرگز توجيه شده‌ايم كه چه كسي، كجا، چگونه و چرا اين مأموريت مقدس را بر دوش نظام اسلامي نهاده است كه حال ما زنان با پوشش خود بخواهيم آن را به انجام برسانيم.

من به حجاب اجباري نه مي‌گويم از آنرو كه نه فاعليت مطلقي را كه در آن به من نسبت مي‌دهند انساني مي‌دانم و نه آن مفعوليت مطلق را. من نه مي‌خواهم و نه مي‌توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر يا بي‌نظمي و آشفتگي آن باشم و نه آنكه با پذيرفتن آن، خود را انكار كنم. نگاه من به جهان از همان اعتباري برخوردار است كه نگاه هر موجود انساني ديگر. من و ميليون‌ها مثل من در حجاب نه امنيت جسته‌ايم، نه زيبايي، نه اخلاق، نه عفت و نه پاكي، و برعكس بي‌حجابي را هم ملازم بي‌عفتي و بي‌اخلاقي و ناپاكي نمي‌دانيم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاكي و ناپاكي، عفت و بي‌عفتي، تعادل و عدم تعادل نيست. پوشش و حجاب بحثي يكسره مربوط به قدرت است. كاري به اخلاق و دين ندارد.

فاطمه صادقی
نويسنده‌ اين نوشته، دختر آيت‌الله خلخالي است.

Monday, March 7, 2011

به مناسبت روز جهانی زن(3):داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه


داستان کوتاه‏ پیاده‏روهای پایتخت‏ و سلیمه

باد بدجوری با لولا و دستگیره‏ی در و پنجره‏ بازی می‏کرد.صدای بارانی که خیال بند شدن‏ نداشت با سرفه‏های سلیمه و شعری را که داشت‏ حفظ می‏کرد،قاطی شده بود.

به هرکه گفت

تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است

شک خواهم کرد(1)

چای کم‏رنگی را که دیگر سرد شده بود هورتی‏ بالا می‏کشد اما سرفه‏اش بدتر می‏شود.همه‏ لباس‏هایی را که روی قالی و تخت ولو شده‏اند یکجا،با چوب لباس‏های لای آن را توی قفسه‏ می‏چپاند.

هرچه فکر می‏کند نمی‏داند جوراب‏های پشمی را کجا گذاشته.بالاخره دو تا جوراب پاریزین سیاه‏ و نازک را روی هم می‏پوشد اما بی‏فایده است‏ و شروع می‏کند به ورجه‏ورجه کردن‏ تا مگر گرمش شود و همان‏طور لی‏لی‏کنان به‏ آشپزخانه می‏رود تا چیزی برای خوردن پیدا کند.آشپزخانه از زباله‏های مانده بو گرفته،چند ظرف کثیف هم در ظرفشویی رها شده،پیازهای‏ سرخ و سفید هم سرسبز درآورده‏اند و سیب‏ زمینی‏ها پیر و چروک شده‏اند.

در یخچال مشتقات خرماست.حلوای خرما، ترشی خرما،خرمای خشک،خرمای رطب که‏ مادرش با چه وسواسی برایش از جنوب‏ فرستاده.

شیرینی محتویات یخچال دلش را می‏زند و ترجیح می‏دهد برود سراغ طرح‏هایی که به او سفارش داده‏اند،تبعیض زنان،دادگاه زنان، حقوق زنان و لابلای همه آن‏ها با مناسبت و بی‏ مناسبت سیب و اناری را که هوس کرده‏ می‏کشد،تا این طرح‏ها پول شود،ماه‏ها باید بگذرد و می‏خواند:

یعنی ما در مظان همین سادگی‏هامان‏ راضی به لرزش لبی در گفتگو نبوده‏ایم‏ حاشا مکن ای شوق باکره‏ به ولای آن دقیقه‏ی جادو میان زادن و مردن حرفی نیست‏ و او میان مظان همین سادگی بالاخره‏ باید تصمیمش را می‏گرفت و زنجیر طلای‏ 22 عیارش را می‏فروخت و باز افکار شوم و به‏ قول دکتر جعفر مصفا،تفکر زائد به سراغش‏ می‏آید،«کاش با سردبیر بحثم نمی‏شد.چرا جواب سلامش را نمی‏دادی؟؟باید هر وقت که‏ سرکارخانم سردبیر می‏آمدند،بلند می‏شدی‏ ،دستانش را به گرمی می‏فشردی و متناسب با زمان و مکان دولا،راست یا خم می‏شدی آخه‏ بچه‏جان تو را چه به فکر تیراژ مجله و فروش‏ آن.می‏نشستی و مانند بقیه که متناسب با زمان

و مکان و آدم‏های پشت میزی برخوردشان‏ را تنظیم می‏کنند،به امر مهم صفحه‏بندی‏ مشغول می‏شدی تا سردبیر محترم را از تماس‏های مکرر به مشاوران و مسئولان معاف می‏کردی اینجا که جنوب نیست‏ که هرچه در دلت باشد بریزی روی زبان و دستت.

مهم نیست گرافیست باشی یا خدمه یا سردبیر به وقتش می‏توانی دروغ بگویی برای حفظ یک‏ تخته چوب افرا یا نئوپان باید گاهی صدایت را نازک کنی و گاهی مظلوم‏وار بگویی این یا آن‏ جواب سلامت را ندادند.

آخر سر هم محترمانه در دستهایت به جای‏ قلم‏مو و رنگ،حکم بازخریدت را گذاشتند و آنقدر هم به اسم مالیات و بدهی و چی و چی‏ از پول حکم جدیدت کم کردن تا همین‏ 100 تومانی که دستت را گرفت و شد پول 5 کیلو باقالا،یک شانه صورتی،یک کتاب از سید علی‏ صالحی و دو برج کرایه‏ی عقب‏افتاده.

توی این هیرو ویری هم مادرش دیشب زنگ زده‏ بود که«اگر پول داری برایم بفرست»و سلیمه‏ با زبان گفته بود«چشم»و در دلش گفته بود «یوما کجایی تا ببینی سلیمه تمام این روزها باقلا خورده و نان ماشینی،کجایی تا با دستهایت برایش نان تنوری بپزی‏ .یوما(2)کجایی تا ببینی صورت سبزه سلیمه‏ سرخ می‏شود چون لای قبض‏های تلفن و آب‏ و برق شارژ ساختمان گیر کرده و مجبور است‏ بالاخره زنجیر 22 عیاری که هدیه‏ی توست‏ بفروشد،معلوم نیست چند طبق خرما جا به‏ جا کردی که دستمزدش شد زنجیر طلا تا بتوانی‏ به دخترت که مثلا دانشگاه قبول شده بدهی.»

سلیمه بی‏مقصد با کوهی از شعرهایی که باید حفظ کند درخیابان راه می‏رود و به هر طلافروشی که می‏رسد،دستپاچه و خجل‏ می‏گوید:آقا زنجیر 22 عیار نمی‏خرید؟

-فاکتور ندارید،نه.

یعنی که هیچ نرگسی در این برکه‏ی‏ تاریک نمی‏روید

فاکتور ندارید،نه.

یعنی که ما تنها می‏مانیم

تا به یاد آوریم که از توجه تبسم

خویش ترسیده‏ایم

-اتحادیه جریمه می‏کند.طلای 22 عیار هم که‏ هست بدتر،معلوم نیست از کجا آوردید.

شما شاهد من باشید

تمام تقصیرها

عبور از پشته‏ی پلی بود

که نمی‏دانستم آن سوی ساحلش دریا نیست.

-خانم چانه نزنید.فاکتور نباشد نمی‏خریم. سلیمه ناامید از جواب طلافروش‏ها راه‏ بی‏مقصدش را ادامه می‏دهد.پیاده‏روهای شلوغ‏ پایتخت همیشه همین‏طور بوده،آدم را هول‏ می‏دهند،به آدم تنه می‏زنند و او خسته راهش را از هجوم تنه و شلوغی از کنار جدول ادامه می‏دهد.

آدمی از آواز آدمی

خبر به حیرت رویا نمی‏برد

ماشین‏ها بوق می‏زنند.ماشین‏های آخرین‏ سیستم.

-خانم بفرمایید در خدمت باشیم.

-آقا مسیرم همین‏جاست.ممنون.

-مانعی ندارد خانم،درخدمتیم.

و او از بوق و تعارف ماشین‏هایی که اکنون‏ صف کشیده‏اند در لابه‏لای جمعیت پیاده‏رو پنهان می‏شود.

یک ماشین بنز زرشکی جلوی پای سلیمه‏ می‏ایستد،در جلو که باز می‏شود صدای آواز تندی بیرون می‏ریزد.سلیمه آرام روی صندلی‏ می‏نشیند و شیشه را پایین می‏کشد تا باد با روسری و چند تار مویی که بیرون مانده است، بازی کند.راننده که بلوز زرد قناری و چشمان‏ خماری دارد،دهانش را به گونه سلیمه نزدیک‏ می‏کند دندانهای زردش پیدا می‏شود:«خودم‏ زنجیر طلایت را می‏خرم.حالا خانم شام را در کدام هتل در خدمتشان باشیم؟؟»

صدای رعد و برق و بازی باد با لولا و دستگیره، سلیمه را وحشت‏زده از خواب بیدار می‏کند.تنگ‏ پلاستیکی را روی لب‏هایش می‏گذارد و تا نفس‏ دارد آب را می‏بلعد.

سلیمه در حالی که پلک‏هایش برای خوابی‏ دوباره سنگین می‏شود زیر لب صلوات‏ می‏فرستد که ماشین بنز زرشکی و دندان‏های‏ زرد خواب بوده و برای کبوتران امامزاده صالح‏ نذر می‏کند که این روزها بگذرد،فردا زنجیرش‏ را حتما خواهد فروخت.یک آگهی هم به روزنامه‏ خواهد داد:«کاری نیمه‏وقت برای یک گرافیست‏ آشنا با کامپیوتر و کارهای تبلیغاتی»

و خواب‏آلوده زمزمه می‏کند:

پرنده،هی پرنده‏ی بی‏پروا

در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز

من ساختم،باد آمد و همه رویاها را با خود برد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1)-شعرها از کتاب‏نامه‏ها(سید علی صالحی) (2)-مادر به زبان جنوبی‏ بقیه از صفحه 7

نویسنده : شهناز سبحانی

منبع : مجله ی حقوق زنان

به مناسبت روز جهانی زن(2):داستان کوتاه‏ پلاک طلایی‏ قلب یاقوت


داستان کوتاه‏ پلاک طلایی‏ قلب یاقوت

زن سینی طلایی را به ظرفشویی برد،در سینی‏ دو استکان کمر باریک و دو نعلبکی بود و نعلبکی‏ها پر از هسته‏های خرما و خاکستر و ته‏ سیگار،هسته‏ها را در سبد کوچک پلاستیکی‏ کنار ظرفشویی خالی کرد،شیر آب را باز کرد، خاکستر سیگار پخش شد و به جداره‏ی فلزی‏ ظرفشویی چسبید.زن اسفنج را برداشت،چند قطره مایع ظرفشویی روی آن ریخت،و در حالی که دندان‏هایش را به هم فشار می‏داد، محکم ظرفشویی را شست و بعد هم استکان و نعلبکی‏ها را.شیر آب را توی سینی باز کرد، قسمت‏هایی از سینی طلایی سیاه و قسمت‏های‏ دیگرش رو به سیاهی بود.با دستش آب سینی را سترد.

-سوری،خیلی کنسی،به خدا فکرشم نمی‏کردم، این‏قد،گدا گدوله باشی.

زن بغضش را فرو داد،سعی کرد اشک‏هایش را مهار کند،ناخنش را به کف دستش فرو کرد،لبش را گاز گرفت،چند بار پلک زد،به‏ پاشنه‏ی پای پوسته پوسته شده‏ی مسعود نگاه‏ کرد،نه فایده نداشت.بالاخره چند قطره اشک‏ سمج بیرون زد.

-خاک بر سرت،به خاطر چس مثقال طلا،داری‏ گریه می‏کنی؟!نمی‏دونستم به بند جیگرت‏ بسته‏اس.

صدایش از اتاق خواب و از بین سر و صدایی که‏ با اسباب و وسایل کمد راه انداخته بود،به گوش‏ می‏رسید:«خوبه خودم همه‏اشو خریدم،حالا هم بهت می‏گم بهم قرض بده،بعدا برات‏ می‏خرم.»

از اتاق خواب خارج شد،با دو سه گام خودش را رساند جلوی سوری و گفت:«از قدیم گفتن،از نو کیسه قرض نکن اگر کردی،خرج نکن.گدای‏ مفلس.»

بعد هم مشت‏اش را بالا برد،و طلاها را پرت کرد به طرف سوری.صورت زن مثل یک تکه کاغذ سفید که توی دست مچاله کنند و بچلانند، چروک شد.مسعود در هال را به شدت به هم‏ کوبید و بیرون رفت.زن به دو پاچه‏ی پیژامای‏ خاکستری رنگ شوهرش که به شکل دو گرداب‏ پیچ در پیچ نقش زمین بود،خیره شد.دستش را کشید پشت پلکش،انگشتانش به خون آغشت. دستش را با دامن سیاهش پاک کرد،خم شد و طلاها را از روی زمین جمع کرد.

انگشتر نگین‏داری که اولین سالگرد ازدواج به او داده بود،کمی آن را زیر و بالا کرد،آره درست‏ یادش بود.وقتی می‏خواست این انگشتر را بدهد، بوسیده بودش و دستش کرده بود.آن‏ گوشواره‏های آویزدار،که تولد مهسا با کلی ادا

و اطوار،گوشش کرده بود.آن گردن‏بند...

-من می‏گم چکم پاس نمی‏شه،خانم می‏گه‏ یادگاریه،ننه‏ام خریده،خودت اون روز خریدی، این روز خریدی،وقتی بهم می‏دادی همچین‏ می‏کردی،همچون می‏کردی،عجب خلی‏ هستی‏یا؟دوست داری بیفتم گوشه‏ی زندون؟» سوری پلاک طلایی را از میان ریشه‏های بلند قالی برداشت،به خوبی یادش بود،مسعود آن را تولد بهزاد خریده و گفته بود:«می‏خوام خودم‏ گردنت کنم.»و سوری فکر کرده بود،مسعود آن‏ قلب یاقوت را که همیشه دوست داشت،برایش‏ خریده است.ولی مسعود پلاک طلایی را جلوی‏ چشمان سوری تکان داده و با خنده گفته بود: «می‏ترسیدم گم بشی،این پلاک‏رو برات خریدم. روش نوشته،مسعود.»و سوری با اخم گفته‏ بود:«تو که می‏دونستی من او قلب یاقوت‏رو دوست دارم،خودت گفتی دست و بالم باز بشه‏ برات می‏خرم.»مسعود در حالی که با ناخن‏هایش،سبیل‏های سیاهش را مرتب‏ می‏کرد،جواب داده بود:«از ارزش اسم من که‏ بگذریم،وقتی آدم طلا بخره،ضرر نمی‏کنه»و وقتی سوری گفته بود:«منم برات یه پلاک‏ می‏خرم،اسم سوری روش نوشته باشه» مسعود بلافاصله ابروهاشو تو هم کشیده بود: «که هرکس و ناکسی بدونه اسم زن من سوری‏ یه،اونم چه اسم لوس و خنکی»

طلاها را جمع کرد،از توی اتاق خواب جعبه‏ی‏ طلاها را آورد،همه را در جعبه گذاشت،مانتوش‏ را پوشید،نگاهی به بچه‏ها کرد،هر دو خواب‏ بودند.در هال را قفل کرد و بیرون رفت.

وقتی به جلوی مغازه‏اش رسید،کمی این پا و آن‏ پا کرد.چند نفر در مغازه نشسته بودند،مسعود داشت با تلفن حرف می‏زد،باید صبر می‏کرد، حتما وقتی گوشی تلفن را می‏گذاشت،او را می‏دید،آن وقت اگر اجازه می‏داد،سوری‏ می‏توانست داخل شود،یا این که او خودش‏ بیرون می‏آمد.

عباسی و دو مرد ناشناس از مغازه بیرون‏ آمدند،روسریش را به اشاره مسعود جلو آورد.مسعود کنار در مغازه،عباسی را به سوی‏ خودش کشید و آهسته گفت:«یه کاری کن‏ نفروشه،حتما تا بعد از ظهر پول‏رو آماده‏ می‏کنم.»

عباسی گفت:«خیالت راحت باشه.»

مسعود گفت:«جون عباسی این دفعه حواست‏رو جمع کن،این جنسا توش پوله.یه ماه دیگه ده‏ برابر می‏شه،ده برابر،حالیته؟»

عباسی گفت:«می‏تونم تا بعد از ظهر یه طوری‏ نذارم بفروشه،اما اگر نتونی پول جور کنی، اوضاع خیلی بی‏ریخت می‏شه.»

مسعود نگاهی به سوری انداخت،لبخندی زد و گفت:«مطمئن باش،خیالت جمع،پول آماده‏س.» وارد مغازه که شدند،مسعود به چسب بالای‏ پلک او نگاه کرد و گفت:«در خدمتیم.»

سوری پول‏ها را از کیفش درآورد و آن را روی‏ میز گذاشت،مسعود پول‏ها را به سوی خودش‏ کشید و گفت:«حالا بنشین.»کمی مکث کرد ،ابروهایش را درهم کشید:

-سوری سرت کلاه نذاشته باشن؟،طلا گرمی‏ چند بود؟می‏خواستی از چند جا سؤال کنی.»

سوری کاغذ کوچکی را از کیفش درآورد،در آن‏ قیمت و وزن سه انگشتر،یک گوشواره و دو گردن‏بند و یک پلاک بود.مسعود به برگه نگاهی‏ انداخت.ماشین حساب را کشید جلو و حساب‏ کرد و گفت:«دیدی الکی جوش خوردی،آخرش‏ هم خودت به این نتیجه رسیدی که بهتره‏ بفروشیش.او گردن‏بندرو که مامانت خریده‏ بود،بی‏خیالش.خیلی قدیمی بود به جاش برات‏ اون قلب یاقوت‏رو که می‏خواستی،می‏خرم...»

صدای مسعود از آستانه‏ی آشپزخانه بلند شد: «سوری یه ساعته رفتی دو تا استکان و نعلبکی‏ بشوری،بیا دیگه گفتم که برایت هدیه دارم.»

زن دستش را با حوله خشک کرد.رنگش پرید، پشت پلکش شروع کرد به پریدن،دستش را گذاشت روی پلکش.زیر انگشتش یک چیزی‏ می‏تپید،مثل خاطره‏ای بد و تلخ.سوری روی‏ مبل راحتی کنار پنجره نشست.مسعود از اتاق‏ خواب بیرون آمد،جعبه‏ای در دستش بود،روی‏ قسمت خالی مبل نزدیک سوری نشست،زن‏ خودش را عقب کشید.مسعود جعبه را روی پای‏ سوری گذاشت و گفت:«بازش کن.»دست‏ سوری هنوز روی پلک راستش بود،فقط به‏ جعبه نگاه کرد.مسعود جعبه را برداشت و گفت‏ :«بهتره خودم بازش کنم،خودم می‏خوام‏ گردنت کنم.»

در حینی که مشغول باز کردن چسب جعبه بود، خودش را به سوری چسباند،سرش را نزدیک‏ گوشش برد و گفت:«بچه‏ها خوابن؟»

گردنبند طلا می‏درخشید،با پلاک مستطیل شکل‏ که بر آن نوشته شده بود،مسعود.

-سوری گردنتو خم کن.

گردن زن خم شد.

-یه کم پایین‏تر،سرتو بیار پایین‏تر.

سوری ناخن‏هایش را در گوشت کف دستش‏ فرو برد،چند بار پلک زد،به پاشنه پای پوسته‏ پوسته شده‏ی مسعود نگاه کرد،نه فایده نداشت، چند قطره اشک به بیرون نقب زده بود.

نویسنده : میترا جمشید

منبع: مجله حقوق زنان

به مناسبت روز جهانی زن(1): داستان مهمانی از سپیده شاملو


مهمانی

سپیده شاملو

سوری خانم انگشت‏ها ا مشت می‏کند و محکم می‏کوبد به در.صدایی می‏آید.این بار محکم‏تر می‏کوبد.می‏رود عقب‏تر می‏ایستد.دود آجرهای قرمز و کهنه‏ی خانه را سیاه کرده.داد می‏زند،«مهری خانوم،سوخت.غذات سوخت‏ بابا،در دو باز کن.»

امروز صبح مجید گفته بود:«خسته نشدی‏ بس که هر شب املت گذاشتی جلوی ما،واللّه من‏ که خسته شدم.زن هم بود زن‏ها قدیم.مادرای‏ ما.آدم نبودن مگه؟ده تا بچه بزرگ می‏کردن، واللّه مهمونی هم می‏داد.خونه‏شون هم‏ همیشه عین دسته‏ی گل بود.مگه چند سالشون‏ بود؟پونزده سال.تو یه دونه بچه داری.بیست‏ سالت هم هست.اما هنوز عرضه نداری یه غذای‏ درست و حسابی درست کنی.تا بهت می‏گن قهر می‏کنی و می‏گی پولش نیست.بیا این پول.امشب‏ مادرم اینا دسته جمعی میان این جا ببینم چه تاجی به سرمون می‏زنی.»

و در را زده به هم و رفته بود.

حالا سوری خانم با مشت می‏کوبد به در و داد می‏زند:«مهری خانوم جون،غذات سوخت. سوخت.»

مینا خوابیده بود توی بغل مهری و شیر می‏خورد.پاهاش را بلند می‏کرد و می‏برد طرف‏ دهان مهری که مهری آن‏ها را بخورد و با هم‏ بازی کنند.اما مهری دیوار رو به رو را نگاه‏ می‏کرد و اصلا حواسش به مینا نبود.مینا یواش‏ نوک سینه مهری را گاز گرفت.مهری یک‏ تکانی خورد و مینا را نگاه کرد.دماغش را گرفت. مینا ممه را ول کرد.خندید.دوباره دهانش را برد طرف ممه.ولی ممه رفته بود.مهری را نگاه کرد. یک دفعه لب ورچیدو زد زیر گریه.

مهری گفت:«اه!بسه دیگه.از صبح تا شب‏ همین‏طور نق می‏زنی!»

مینا را گذاشت زمین.بلند شد.پول‏ها را از روی طاقچه برداشت و شمرد.شش هزار تومان‏ بود.چشم‏هایش را ریز کرد.سفره‏ای را تماشا می‏کرد که پهن شده بود توی اتاق بالا. بشقاب‏های تمیز و سفید،تخت و گود. تربچه‏های نقلی قرمز را قاچ داده بود و گذشته‏ بود وسط برگ‏های سبز ریحان و ترخان.ظرف‏ بلور بزرگ را گذشته بود این سر سفره.توی آن‏ سالاد کاهو درست کرده بود.گوجه و خیار را حلقه حلقه کرده بود روی کاهوها.روی گوجه‏ها
تخم‏مرغ آب‏پز رنده کرده بود و روی خیارها هویج.ظرف بلور کوچک را گذاشته بود آن سر سفره.توش برانی ریخته بود.روی برانی با نعنا یک درخت سرو کاشته بود.بو کشید.بوی سیر تازه‏ی برانی می‏آمد.سوپ جو را ریخته بود توی کاسه لب طلایی و گذاشته بود وسط سفره. روش چند برگ جعفری خرد شده هم پاشیده‏ بود.پلو را کشیده بود توی دیس گرد و روش را راه راه با زعفران نقاشی کرده بود.شش بشقاب، خورش قرمه‏سبزی چیده بود توی سفره که‏ اصلا آب نداشت.توی هر بشقاب فقط چند دانه‏ لوبیای قرمز چشمک می‏زد.در عوض تا می‏خواستی درشتی گوشت‏ها را زیر سیاهی‏ روغن تو چشم می‏زد.مجید نشسته بود بالای‏ سفره و می‏گفت:«خسته نباشی خانوم،دست‏ مریزاد!»

حالا سوری خانم می‏کوبد به در و داد می‏زند:«مهری خانوم،سوخت.باز کن در رو. غذات سوخت.»

مینا محکم چسبیده بود به پاهای مهری و گریه می‏کرد.سرش گرفته بود و بالا و از لای‏ موهای خیس و عرق کرده،توی چشمهای مهری‏ نگاه می‏کرد و جیغ می‏زد:«ماما،بگل،ماما، بگل...»

مهری دنبال چادر می‏گشت.افتاده بود روی‏ پشتی،چادر انداخت سرش و مینا را بغل کرد. مینا خندید و گفت:«ددر،قاقا.ددر...»

حبیب آقا پرسیده بود چند کیلو خواهر. مهری گفته بود.مینا دست کشیده بود به شقه‏ی‏ گوشتی که از قلاب آویزان بود.مهری توی‏ گوشش گفته بود که اگر خانوم باشد براش قاقا می‏خرد.توی صف سبزی مینا گریه کرده بود. مهری بغلش کرد.یواشکی بهش گفت مواظب‏ لولوهای زیر میز آقا باشد که یک وقت نیایند و قرچ قرچ بخورندش،مهری که می‏گفت قرچ قرچ‏ مینا از خنده ریسه می‏رفت.بعد رفته بودند آن‏ طرف مغازه و میوه را هم داده بودند که محمد آقا بکشد.محمد آقا همین طور که کیسه را از روی ترازو می‏گذاشت پایین یک سیب قرمز از توی نایلون درآورد و داد به مینا.مینا اول ناز کرد بعد سیب را گرفت و خندید.مهری چادر را با دندان گرفته بود.مینا از بغلش پایین نمی‏آمد. یک دستی بغلش کرده بود.با دست دیگرش‏ نایلون بزرگ خرید را کشاند تا خانه.در را باز کرد.نایلون را گذاشت توی راهرو و دوباره‏ رفت.

امیر خان جنس‏ها را که می‏گذاشت بوی نایلون، یک آب‏نبات به مینا تعارف کرد و گفت:«موش‏ بخوردت.»

مینا خوابش می‏آمد.نق می‏زد.دست‏هایش را محکم حلقه کرده بود دور گردن مهری.صورت‏ مهری خیس عرق بود.چادرش چسبیده بود کف‏ سرش.در را باز کرد.نایلون دوم خرید را هم‏ گذاشت توی راهرو.چادر را پرت کرد توی اتاق‏ و بعد هم خودش را.نشست.ممه آمده بود.مینا با ولع آن را گرفت.به مهری نگاه نمی‏کرد.یک‏ یک دستش را گذاشته بود روی ممه یک کم پاش را بلند کرد.زیر چشمی مهری را نگاه کرد.فوری‏ پاش را برد طرف دهان مهری.مهری خندید. انگشت‏های کپل مینا را برد توی دهانش. گوشه لب مینا از ممه جدا شد.همان طور که‏ ممه مک می‏زد،می‏خندید:«عروسک.قربون اون‏ رون‏های خوشگلت برم.لگه خانوم باشی.برات‏ یه عروسک خوشگل می‏خرم.اگه به مامان کمک‏ کنی،یه سفره می‏اندازیم که دهن همه باز بمونه.بخواب گلم.بخواب.لا لا لا لا گل پونه،بابا رفته دلم خونه.لا لا لا لا گل پنبه،بیا بابا دلم تنگه. لا لا لا لا گل مهتاب،چی اومد بر سر آفتاب، لا لا لا لا،لا لا لا لا...»

چشم‏های مینا که بسته شد،او را دمرو گذاشت‏ روی پتو و بلند شد.کیسه‏های خرید را از توی‏ راهرو برداشت.با آرنج در حیاط را باز کرد.از پله‏ها زیرزمین رفت پایین.اول قلم‏ها را شست‏ و با دو تا پیاز بزرگ و یک حبه سیر گذاشت‏ بپزند.یک قابلمه‏ی بزرگ از انباری آورد.روغن‏ را ریخت ته قابلمه و گذاشت روی اجاق.دو تا پیاز دیگر برداشت و خرد کرد و ریخت توی‏ قابلمه تا سرخ شوند.بعد گوشت‏ها را خرد کرد. چاقو را محکم فشار می‏داد روی گوشت‏های‏ صورتی و جوان و بدون چربی که حبیب آقا بهش داده بود.مواظب بود که تکه‏ها همه بزرگ و یک اندازه باشند.گوشت را ریخت توی قابلمه و با پیاز تف داد.سی و شش دانه لوبیا و دوازده تا لیمو عمانی را هم شمرد و ریخت روی گوشت. در قابلمه را گذاشت.از انباری یک سفره‏ی بزرگ‏ برداشت و برد بالا.پهن کرد توی اتاق کنار مینا، سبزی‏ها را ریخت روی سفره و نشست به پاک‏ کردن.

ساعت پنج بعد از ظهر بود.زیر خورش را کم کرده بود که حسابی جا بیفتد.سوپ هم‏ حاضر بود.اتاق بالا را جارو زده بود.ظرف‏ها را هم برده بود بالامینا از صبح خانم بود.خیلی‏ خانم.اما یک ربعی بود که نق می‏زد و مقل کنه‏ می‏چسبید به دامن مهری.

مهری گفت:«بسه دیگه مامان جون.صبرکن‏ الان سالاد و برانی را هم درست می‏کنم.بعد بیا بغلم.»

اما مینا همین طور دامن مهری را گرفته بود و می‏گفت:«ماما،بگل،ماما،بگل...»

بغلش کرد و رفت اتاق بالا.مینا را گذاشت‏ زمین و سفرهء سفید پارچه‏ای را پهن کرد.یادش‏ آمد گلدوزی سفره که تمام شده بود،یک شب تا صبح با مادرش بیدار نشسته بودند و دور سرفه را دندان موشی زده بودند.مینا روی‏ سفره راه می‏رفت.

مهری گفت،«بیا بیرون بچه سفره جای راه‏ رفتن نیست.بیا بشین با هاپوت بازی کن.»

محکم نشاندش گوشه‏ی اتاق و سگ پلاستیکی‏ را داد دستش.مینا سگ را گرفت و گفت:«هاپو!... هاپو!...»

مهری بشقاب‏های تخت را برداشت و چید.بعد بشقاب‏های گود را.قاشق و چنگال‏ها را مرتب دو طرف بشقاب‏ها و کنار هر قاشق هم یک لیوان‏ گذاشت.چهار تا نمکدان،چهار گوشه‏ی سفره. چهار کاسه ماست ساده کنار نمکدان‏ها.ایستاد و سفره را نگاه کرد.چشم‏هاش برق زد.جعبه‏ی‏ دستمال کاغذی را برداشت.دستمال‏ها را دانه‏ دانه درآورد،چهار گوش تا کرد و گذاشت زیر بشقاب‏های گود،روی بشقاب‏های تخت.خندید. مینا راه افتاده بود.دامن مهری را گرفته بود. مهری هنوز داشت سفره را نگاه می‏کرد.مینا بگل بگل می‏گفت و با سگ پلاستیکی تلو تلو می‏خورد.مهری رفت لیوان‏های بالای سفره را صاف کرد.مینا یکهو سگ پلاستیکی را پرت کرد توی سفره.جیرینگ.یک بشقاب تخت.یک‏ بشقاب گود و دو تا لیوان شکستند.سفره پر از ماست بود.بقیه بشقاب‏ها هم ماستی شده‏ بودند.

مهری داد زد:«احمق،کثافت...»

با یک قدم از بالای اتاق آمد و مینا را زد زیر بغلش.دو پله یکی می‏رفت پایین.از راهرو رد شد.از پله‏های زیرزمین هم رفت پایین.در

انباری را باز کرد.مینا را پرت کرد توی انباری و در را بست.صدای جیغ مینا بلند شد:«ماما بگل، ماما بگل،ددر...»

جارو و خاک‏انداز را با سطل برداشت و رفت بالا.پرتشان کرد توی اتاق و نشست روی‏ زمین.سرش را گرفت توی دست‏هایش.سفره را نگاه می‏کرد.باید آن را می‏شست و اتو می‏زد اگر می‏جنبید می‏رسید.اول تکه‏های شکسته را بعد هم سفره را جمع کرد.اتاق را جارو زد.صدای‏ مینا نمی‏آمد.سفره و بشقاب‏ها را برداشت و آورد پایین.در حیاط را باز کرد،صدای مینا را شنید:«ماما،لولو،ماما،لولو...»

دندان‏هایش را فشار داد روی هم،سفره را انداخت توی تشت و آب را باز کرد روش.تند چنگ زد و برد انداخت روی بند.

«ماما،ماما،ماما...»

بشقاب‏ها را یکی یکی شست.صدای جیغ مینا بلندتر شده بود.بشقاب‏ها را یکی یکی خشک‏ کرد:«ماما،ماما،لولو...»

سفره را از روی بند برداشت.رفت بالا،اتو را زد به برق.یک ملحفه سفید پهن کرد و سفره را انداخت روی ملحفه.اتو را گرفت دستش و شروع کرد.صدای مینا را نمی‏شنید.سفره را برد اتاق بالا پهن کرد.اما تا رسید توی حیاط صدای مینا دوباره می‏آمد.«ماما...لولو...ماما... لولو...لولو،لولو،لولو...»

وسایل سالاد را از یخچال درآورد.خیارها را با چاقوی تیزی که مجید خریده بود،پوست کند و خرد کرد.دستش را برید.با کهنه دستش را بست.گوجه فرنگی‏ها را برداشت و خرد کرد. قرمزی گوجه‏ها روی سبزی خیارها را پوشاند. «ماما...لولو...ماما...لولو...»

تخم‏مرغ‏های پخته را برداشت.پوست کند. می‏خواست آن‏ها را رنده کند.دید تخم‏مرغ قرمز شده.خون دستش هنوز بند نیامده بود.تخم‏مرغ‏ را گرفت زیر آب و دوباره کهنه را عوض کرد.

«ماما...لولو...ماما...لولو...لولو...»

هویج‏ها را هم رنده کرد.

«ماما........لولو........ماما........»

اسفناج‏ها را که پخته بود گذاشت روی تخته.یک‏ ساطور از کشو درآورد.تند و محکم می‏کوبید روی اسفناج .تخته از آب اسفناج سبز شده بود.

«ما.....ما.......لو.........لو........ما.......ما.......

لو..........لو.........»

چند حبه سیر پوست کند،رنده کرد و ریخت‏ توی برانی.

«م...م..........لو....لو.........»

درخت سرو نعنایی را هم کاشت روی برانی و با پودر گل سرخ یک گل سرخ هم کشید گوشه‏ی‏ ظرف.برانی و سالاد را هم برد بالا و گذاشت دو طرف سفره.

آمد پایین.در انباری را باز کرد.مینا نبود. چراغ را روشن کرد.چند تا موش چاق و خاکستری با دم‏های حلقه حلقه جیغ زدند و از روی مینا پریدند پایین.مینا خوابیده بود روی‏ زمین گچی سفید.چشم‏ها گود شده بودند.جای‏ لبها یک حفره‏ی قرمز بود.گوشت و بی‏گوشتی‏ گونه‏هایش را راه راه کرده بود.درشتی‏ گوشت‏های صورتی رانش از زیر سیاهی خون‏ معلوم بود.

حالا سوری خانم در را می‏کوبد و فریاد می‏زند: «مهری خانوم،مهری خانوم جون،غذات‏ سوخت.سوخت.»

منبع: مجله ی حقوق زنان

Saturday, March 5, 2011

جریان مصباح یعنی فاشیسم


چکیده: آقاى سروش در این گفت‏وگوى بى‏مهابا، یکه تازانه بر آقاى مصباح و جریان فرهنگى همراه ایشان، تاخته است و به نظر وى، آقاى مصباح نه فقه، نه سیاست، نه تاریخ و نه دانش روز نمى‏داند و تنها فلسفه سنتى مى‏داند، که آن هم در انتها با «پایى سست» توصیف شده است. به نظر سروش، جریان مصباح، جریانى هدایت شده از سوى جریانات فاشیستى است و خودش جنبه رهبرى ندارد.

آنچه در جمهورى اسلامى زیر اسم آقاى مصباح شکل گرفته، چه مختصاتى دارد و علل پاگرفتن آن چیست؟

من هر گاه که مى‏خوانم و مى‏شنوم که آقاى مصباح گل کرده و سر بر آورده و در امور سیاسى، سلسله جنبانى مى‏کند، حقیقتا هم نگران و هم شرمنده مى‏شوم. چون مصباح را خوب مى‏شناسم و مى‏دانم به لحاظ عملى و نظرى چنین ظرفیت‏هایى ندارد. زیرا او نه فقیه است و چیزى از تاریخ اسلام، تاریخ ایران، ادبیات، هنر، علم جدید، سیاست مدن و مدرن نمى‏داند. چون حافظه خوب و معلومات درستى در این زمینه‏ها ندارد. اکنون هم به لحاظ وضع عصبى‏اش، مدت‏هاست که مطالعه نمى‏کند. تنها اندوخته او، فلسفه کلاسیک اسلامى یعنى بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثانى و امثال اینها است.

ولى برخى او را با مطهرى مقایسه مى‏کنند؟

به خدا قسم نابجاست. «چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا». البته مطهرى هم تعصبات آخوندى داشت، اما در فقه، فلسفه، تاریخ، ادبیات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. آقاى مصباح یزدى علاوه بر دانش کم، از نظر روانى، بسیار بى‏تحمل و کم طاقت و به شدت عصبانى و پرخاشگر مى‏باشد. داستان برخوردهاى تندش با شریعتى را، همه مى‏دانند که چگونه او را تکفیر کرد تا آنجا که، آقاى بهشتى در مقابل او ایستاد و نظر او را باطل شمرد. این خصلت عصبى و خوى تند و دست و دهان گشاده به تکفیر و فتواهاى تندروانه بود که او را شایسته کرد، تا جناهایى او را جلو بیندازند و از او کار بکشند. من هیچگاه گمان نمى‏کنم که او، خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاریست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.

او کارگزار چه کسانى است؟

فعلاً که دست در دست بسیج و... کارگردانى مى‏کند و آن‏گاه دستاوردهایش را به امام زمان و خدا نسبت مى‏دهد.

گفته مى‏شود آبشخور این «ماجرا» حجتیه است...؟

نسبت دادن جریان احمدى نژاد و یا مصباح به حجتیه به نظر من نسبت چندان صحیحى نیست. بلى حجتیه‏اى‏ها به امام زمان ارادت مى‏ورزند، اما این ارادت ورزى خاص آنان نیست، در هر فرد شیعه‏اى یافت مى‏شود. حجتیه‏اى‏ها ضمنا غیرسیاسى هم بوده و هستند. اشاره من در اینجا به کسانى است که کمتر دیده مى‏شوند و آن فردیدى‏ها هستند. فردید یک شبه پس از انقلاب صورت و سیرت عوض کرد. یعنى تا قبل از انقلاب، ذره‏اى از دیانت و از رسالت در سخنان او ذکرى نمى‏رفت. نه تنها ذکرى نمى‏رفت، بلکه شاگردان نزدیک او مى‏گفتند اعتقادى به هیچ چیز ندارد، حتى در عمل هم، مبالات هیچ یک از محرمات و منهیات شرعى را نداشت. چنین آدمى، به ظاهر انقلابى دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برایتان خلاصه کنم، درست همان چیزى است که امروز از دهان آقاى احمدى نژاد و جریان وابسته به مصباح بیرون مى‏آید.

ویژگى‏هاى تفکر فردید چه بود؟

فردید به شدت طرفدار خشونت و طرفدار مطلق آقاى خلخالى بود. تمام اعدام‏هاى او را تأیید مى‏کرد و خلخالى را ذوالفقار على و پرچم اسلامى مى‏دانست. اطرافیان فردید علاوه بر در پاره‏اى از نهادهاى فرهنگى رخنه نمودند، تا امروز هم برقرار و باقى است. فردید، همچنین ضد یهودى به معناى واقعى کلمه بود. در کشورى ـ یعنى ایران ـ که هیچگاه با یهودیان مسئله نداشته، سخن ضد یهود گفتن، هیچ نیست جز آب به آسیاب دشمن ریختن و تفرقه بیهوده و ناروایى پدید آوردن مى‏باشد. اینان اگر حمله به لیبرالیسم مى‏کنند، نه اسلام، سوسیالیسم یا چیز دیگر بلکه از موضع فاشیسم است. حمله‏شان به فراماسونرى هم از همین موضع است. به یاد داشته باشیم که موسولینى هم مى‏گفت دشمن‏ترین دشمنان نازیسم، فراماسون‏ها هستند.

فردید، ضد حقوق بشر هم بود. یکى از شاگردانش، یعنى آقاى رضا داورى، سال‏ها پس از مرگ فردید، از روزنامه بیان ـ که صاحب امتیازش آقاى محتشمى پور بود ـ صریحا مقاله‏اى بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حیله کثیف بورژواها علیه کارگران و محرومان است.

یک تعلیم دیگر آقاى فردید به شاگردانش این بود که، به آنها مى‏گفت هر چه در جهان در باب عدالت، حقوق بشر، دموکراسى، مدارا و آزادى گفته مى‏شود، همه دروغ است. همه سازمان‏هاى فرهنگى و سیاسى جهانى توطئه‏گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ریا و بر قدرت شیطانى، مى‏گردد؛ به گمان وى، جهان یک استاد اعظم دارد که همان فراماسون‏ها و صهیونیست‏ها هستند و تمام سازمان‏هاى بین المللى آلت دست آنها و همه چیز بازى و تئاتر است.

خوشمزه این‏که آقاى فردید، پس از انقلاب، یک امام زمانى تمام عیار هم شد. او چنان شوق مزورانه‏اى به امام زمان نشان مى‏داد که، هیچ عضو حجتیه به گرد او نمى‏رسید. به همین دلیل، من امروز حرف‏هایى را که در این باب مى‏شنوم، به حجتیه نسبت نمى‏دهم، احساس مى‏کنم آنچه فردید و شاگردانش مى‏خواستند، عملاً اتفاق افتاده است؛ حرف‏هاى او از دهن مصباح و احمدى‏نژاد و دیگران بیرون مى‏آید.

یهودى ستیزى او، الان به شکلى افراطى [و ناآگاهانه] از دهان احمدى نژاد بیرون مى‏آید. همین طور است قصه امام زمان، نفوذ اینها در همه جا هست. من خود حدود یک سال پیش از زبان رهبرى چیزى شنیدم که برایم بسیار تکان دهنده بود. آقاى خامنه‏اى در همدان براى جمعى از جوانان سخنرانى کرد. در آنجا ـ چنان‏که در روزنامه‏ها آمد ـ به جوانان گفته بود «به سراغ افکار بلند و تازه بروید، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلاً فیلسوفانى به نام پوپر که افکارش منسوخ شده، اما هنوز کسانى دنبال او مى‏روند». چرا این پوپر ستیزى از دهن آقاى خامنه اى شنیده مى‏شود؟ من هیچ پاسخى ندارم جز نفوذ مکتب فردید. در آن بالا یکى ازکارهایى که فردید کرد و شاگرد او داورى هم ادامه داد، یک نوع پوپر ستیزى هیستریک در ایران بود.

آقاى دکتر، عجب ملغمه‏اى شد، فردید و مصباح و...

بله. این ایده که مردم هیچ و پوچند و رأى‏شان کمترین بهایى ندارد، عین حرف‏هاى فردید که حرف دل و زبان مصباح و یاران اوست. او به تبع نازى‏ها و هیتلر، دموکراسى و رأى دادن را در جمیع سطوح مسخره مى‏کرد و فقط به پیشوا معتقد بود.

و این بحث اسلامیت و جمهوریت...

اینها همه جنگ زرگریست. به قول مولانا «همچو جنگ خر فروشان صنعت است». آقاى خمینى هم مردم‏دار بود، مردم مدار نبود، و از سخنانى که گفته، هم به نفع جناح مصباح و هم علیه او مى‏توان استفاده کرد. لذا استنادات نقلى، هیچ کس را به جایى نمى‏رساند.

قصه و غصه اصلى من این است که، آنچه به نام استبداد بر کشور ما مى‏رود، همه‏اش را به پاى دینداران و فقیهان نباید نوشت و «دین خوبى» را نباید عامل اصلى آن پنداشت. در این میان پاره‏اى از فیلسوف نماهاى بى‏اعتقاد هم بوده و هستند که براى منافع عاجل و مادى خود و براى نزدیکى به مراکز قدرت، نظریه‏پردازى براى استبداد کردند. از افلاطون و هایدگر و... مایه گذاشتند و آن‏را به خورد بعضى روحانیون دادند. آنها هم شاد از این‏که پشتوانه فلسفى و روشن‏فکرى را با خود دارند، راحت بر اریکه استبداد تکیه زدند و دمار از روزگار آزادى برآوردند و اطمینان یافتند که آزادى، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانیت غرب‏اند و لذا مطرودند. این داستان تراژیک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاریخ ایران زمین، هیچگاه این‏قدر سیاسى به معناى منفى و مذمومش نبوده است. به نام‏ها نگاه کنید: مصباح یزدى، حداد عادل، احمد احمدى، احمد فردید، رضا داورى، على لاریجانى و... همه پایى سست در فلسفه و پایى محکم در استبداد سیاسى دارند.
اشاره

آقاى سروش در این گفت‏وگو حرف دل خود را بى‏پرده بیان کرد. حسن این گفت‏وگو، پرده برانداختن از چیزى است که همیشه در پس پرده‏اى از حیا بیان مى‏شد، که اینک بى‏مهابا و بى‏پرده و بسیار عیان به بیان آمده است. این گفت‏وگو نشان از عمق نفرت آقاى سروش از آقاى مصباح و نیز نشان از تأثیرگذارى آقاى مصباح دارد. افزون بر این، بیان‏گر نوعى «فردید هراسى» عمیق در آقاى سروش است، که هر چیز و هر کس را که با آموزه‏هاى ایشان موافق در نمى‏آید، به پیروى و تأثیرپذیرى از فردید متهم مى‏کنند. جالب اینجاست که
جناب سروش به شدت از این‏که فردید و فردیدى‏ها همه جریانات عالم را به فراماسون‏ها و صهیونیست‏ها (یا به تعبیر آقاى سروش، یهودى‏ها) نسبت مى‏دهند، ناراضى و منتقدند، در همان حال خود ایشان دچار همین بلیه مى‏شوند و همه جریانات مخالف خود را، به فردید و فردیدى‏ها منتسب مى‏کنند و دچار تئورى توطئه مى‏شوند که خود از آن گریزان بوده‏اند. البته آقاى سروش براى این‏که این تئورى توطئه خود را تکمیل کنند، ناچارند براى توضیح برخى مواضع و دیدگاه‏هایى که با اندیشه‏هاى فردیدى یا فاشیستى سرسازش ندارند، آنها را تأویل کنند و بگویند که اینها «همچو جنگ خر فروشان صنعت است». یعنى با شواهدى اندک، مخالفت خود را به فاشیسم و فردیدى‏گرى متهم مى‏کنند و شواهد مخالف این ادعایشان را نیز یا نادیده مى‏گیرند، یا در صورت غیرقابل انکار بودن آنها، تأویل مى‏کنند. و این یعنى نهایت انصاف و علم باورى و حق‏گرایى جناب سروش!

از آنجا که در این مکتوبات بناى بر تفصیل نیست به اشاراتى چند پیرامون این مواضع بسنده مى‏کنیم و متذکرمى‏شویم که بازتاب اندیشه بناى بر دفاع از هیچ شخص و شخصیتى را ندارد، چنان که بناى حمله به هیچ شخص و شخصیتى را ندارد.

اما از آنجا که گفته‏هاى آقاى سروش، به شناخت جریانات فکرى و فرهنگى مربوط مى‏شود، لازم است اندکى پیرامون جریانات و برخى شخصیت‏هایى که ایشان نام برده‏اند گفت‏وگو شود.

1. به گفته جولیوس گولد و ویلیام ال. کولب، اصطلاح و صفت «فاشیست» گاهى از اوقات از باب تسامح براى توصیف انواع جنبش‏ها، نظرها و رژیم‏هاى غیرفاشیستى به‏کار رفته است تا وهن در آنها افکنده شود. «اصطلاح‏هاى فاشیسم و فاشیست با تسامح افزون‏ترى از سوى نویسندگان و سیاستمداران براى توصیف عام و وهن‏آمیز اندیشه‏ها یا نهادهاى سیاسى‏اى که پسندشان نیست به‏کار رفته است». «اما در سودمندى تحلیلى چنین کاربردى جاى تردید زیاد است».(1)

2. فاشیسم به معنى خاص کلمه، به نظام سیاسى و اقتصادى ایتالیا در عهد موسولینى، که از سال 1922 تا شکست ایتالیا در جنگ جهانى دوم در آن کشور برقرار بود، اطلاق مى‏شود. اما این کلمه در معنایى عام به هر رژیم استبدادى متمرکزى اطلاق مى‏شود که از دو اصل مهم «ملى‏گرایى» و «تعصبات نژادى» پیروى کند.(2)

با این توضیحات نمى‏توان کسانى، همچون آیت اللّه‏ مصباح و دیگر کسانى که معتقد به نظام سیاسى اسلامى هستند، فاشیست نامید؛ زیرا، این افراد به شدت با دو اصل ملى‏گرایى (ناسیونالیسم) و نژاد پرستى مخالف‏اند.

______________________________

1. فرهنگ علوم اجتماعى، ویراسته محمدجواد زاهدى مازندرانى، تهران: انتشارات مازیار، 1376

2. مصاحب، غلامحسین، دایرة المعارف فارسى، تهران و امیرکبیر، 1380

3. اصول اساسى فاشیسم بر اساس دایرة المعارف ایتالیا (1923) عبارت است از:

1) عدم اعتقاد به سودمندى صلح؛ 2) مخالفت با اندیشه‏هاى سوسیالیستى (و کمونیسم)؛ 3) مخالفت با لیبرالیسم؛ 4) تبعیت همگانى از دولت (توتالیتر بودن)؛ 5) تقدس پیشرا تا حد ممکن؛ 6) سیستم تک حزبى؛ 7) مخالفت با دموکراسى؛ 8) اعتقاد شدید به قهرمان پرستى؛ 9) تبلیغ شدید روح رزمجویى؛ 10) حمایت از تبعیض نژادى.(1)

دیگران اصول دیگرى بر این موارد افزوده‏اند:

11) کئوپوراتیو بودن دولت در اقتصاد (یعنى اقتصاد صنف گرایانه)؛ 12) بى‏اعتمادى به عقل؛ 13) انکار اصل مساوات بشرى؛ 14) حکومت توسط عدهاى نخبه؛ 15) ضدیت با حقوق و نظم بین المللى(2)؛ 16) ضد زن بودن.(3)

در میان اندیشه‏هاى اسلامى، به ویژه در میان شیعیان، اصول یاد شده جایى ندارد. اندیشه‏هاى امام خمینى و شاگردان ایشان، به رغم تفاوت‏هایى که در تأکید بر برخى جنبه‏ها میان متفکران مختلف مى‏تواند وجود داشته باشد، هیچ گونه همراهى و هم رأیى با اصول تفکرات فاشیستى، جز در دو مؤلفه سلبى، یعنى مخالفت با لیبرالیسم و مخالفت با کمونیسم به چشم نمى‏خورد. در مؤلفه سلبى دیگر، یعنى مخالفت با دموکراسى، نمى‏توان هم رأیى خاصى مشاهده کرد؛ زیرا تفکرات فاشیستى بر حکومت نخبگان و با اتکاء به اصل برترى نژادى و لزوم رهبرى جامعه از سوى نژادها و طبقات برتر تأکید دارد، درحالى‏که در تفکرات اندیشمندان مسلمان، به ویژه کسانى که در گفت‏وگوى آقاى سروش از آنان نام برده شده (با آقاى فردید و پیروانشان کارى نداریم) چنین دیدگاهى وجود ندارد.

مبناى مخالفت مسلمانان با کمونیسم و لیبرالیسم، چیزى غیراز مبناى فاشیست‏هاست. به گفته آقاى مصاحب «فاشیسم از دو جهت با کمونیسم متفاوت است. یکى این‏که فاشیسم از نظریه داروین، یعنى اصل تنازع بقا و انتخاب انسب پیروى مى‏کند...، دوم این‏که سازمان‏هاى فاشیسم بر اصول طبقاتى استوار است».(4)

از این موارد که بگذریم، هیچ وجه مشابهتى میان اندیشه و اصول اسلامى؛ اصول فاشیستى وجود ندارد. هیچ یک از قرائت‏هاى موجود از اندیشه‏هاى اسلامى، در میان شاگردان امام خمینى قدس‏سره ، نیز مشابهتى با اندیشه‏ها و اصول فاشیستى ندارند.

عنوان «ولایت مطلقه فقیه»، تنها یک تشابه لفظى با «حکومت مطلقه» یا «دولت مطلقه» که

______________________________

1. على بابایى، غلامرضا، فرهنگ روابط بین الملل، تهران: دفتر مطالعات سیاسى و بین‏المللى، 1375، ص 155

2. ابنشتاین، ویلیام و...، مکاتب سیاسى معاصر، ترجمه حسینعلى نوذرى، تهران: نشر گستره، 1366، ص 175

3. موسکا، گائتانومو و...، تاریخ عقاید و مکتب‏هاى سیاسى، ترجمه حسین شهیدزاده، تهران: انتشارات مروارید، 1370، ص 461

4. دائرة المعارف فارسى، مدخل فاشیسم.

ویژگى حکومت و دولت فاشیستى است، دارد. در مفهوم سیاسى کلمه حکومت ولایت فقیه که در قالب جمهورى اسلامى متبلور شده است، از انواع حکومت‏هاى مطلقه به حساب نمى‏آید؛ زیرا فاقد سه شرط اساسى آنها یعنى «چارچوب ناپذیرى»، «نظارت ناپذیرى» و «نقد ناپذیرى» است. کلمه مطلقه ناظر به چارچوب براى حکومت، پذیرش نظارت و نقد نیست، بلکه ناظر به احکام اولیه اسلام است که دست حکومت را بازمى‏گذارد تا براى حفظ مصالح امت در صورت نیاز به‏طور موقت احکام اولیه را تعطیل کند، نه چیز دیگر. توتالیته بودن دولت در حکومت فاشیستى بدین معناست که، مردم هیچ حق و حقوقى جز آنچه دولت به آنها مى‏دهد ندارند.(1) در اسلام براى مردم حقوقى از پیش تعیین شده وجود دارد که، والیان و حاکمان موظف به احقاق آنها هستند. همچنین تقدس پیشوا در فاشیسم به جایى مى‏رسد که حق را با پیشوا مى‏سنجند و شعار «حق آن است که موسولینى مى‏گوید» در مدارس نصب مى‏شود، درحالى‏که در اسلام وضعیت بر عکس است و اشخاص را با حق مى‏سنجند و حق معیارهاى مستقل از اشخاص دارد. حتى معصومان علیهم‏السلام نیز با حق سنجیده مى‏شوند، گرچه ناحق از آنان سرنمى‏زند، تا چه رسد به غیرمعصومان. نظام اسلامى، نظامى نیست که اساسا با تحزب پیوند خورده باشد، اما نظام فاشیستى نظامى به شدت حزبى و در همان نظام حزبى نیز نظام تک حزبى استبدادى است، که همه چیز در سازمان و حزب خلاصه مى‏شود. در نظام اسلامى، چنین چیزى جایگاهى ندارد. قهرمان پرستى و ضدیت با زن نیز بر خاسته از همان روحیه نژاد پرستى و نخبه‏گرایى است که مبناى تفکر فاشیستى را مى‏سازد. در اسلام همه، از کوچک و بزرگ، سیاه و سفید، ضعیف و قوى و زن و مرد، در برابر قانون یکسان‏اند و هیچ نوع تبعیضى پذیرفته نمى‏شود.

تبلیغ شدید روح رزمجویى در فاشیسم در راستاى اصل ضدیت با صلح است. اما در اسلام، اگر روح رزمجویى ترویج مى‏شود، مخالفت با صلح نیست بلکه در راستاى اصل دفاع مقدس از جان و مال و ناموس و سرزمین و دین است. در اسلام جنگ تنها براى رفع فتنه است، نه براى فتنه افکنى. اصل صلح در اسلام اصلى مقدس و مبارک و مقدم بر جنگ است، درحالى‏که در فاشیسم بر عکس است. البته اسلام مانند برخى جریانات و اداره لیبرال که با هر گونه مخالف‏اند، حتى جنگ تدافعى را نیز قبول ندارند، نیست و دفاع از مظلوم و ایستادگى در برابر ظالم را لازم مى‏داند.

با توضیحات بسیار کوتاه بالا، معلوم مى‏شود که نسبت دادن فاشیسم به متفکران مسلمانى، مانند آیت اللّه‏ مصباح و دیگران، چه اندازه دور از انصاف است و نه تنها محملى درست پیدا نمى‏کند که گویاى نوعى تعصب و جزم و جمود و یا عدم سلامت اخلاقى است.

4. اما داستان یهودى ستیزى، که به گمان آقاى سروش زیر تأثیر آقاى فردید این اتفاق

______________________________

1. موسکا، گائتا نومو و...، تاریخ عقاید و مکتب‏هاى سیاسى، ص 458

افتاده است و از دهان رهبرى یا ریاست جمهورى مطالبى دال بر یهودى ستیزى بیرون مى‏آید. اولاً، باید گفت هیچ جایى از سخنان رهبرى یا ریاست محترم جمهورى دال بر یهودى ستیزى نیست. آنچه رهبرى گفتند اصلاً ربطى به یهودى بودن پوپر ندارد. این شدت علاقه آقاى سروش به پوپر است که به یهودى بودن او هم توجه زیاد دارند و مخالفت با پوپر را نیز نوعى یهودى ستیزى هیستریک مى‏دانند. این‏که از میان مجموعه فیلسوفان معاصر رهبرى از پوپر نام مى‏برند، دلیل غیراز یهودى بودن او مى‏تواند داشته باشد و آن موجب هیستریک پوپرگرایى است که از سوى آقاى سروش و پیروانش تریج شده است. بى‏تردید در برخورد با اندیشه‏هاى یک فیلسوف باید به سخنانش توجه داشت و به ارزیابى علمى آنها نشست، صرف نظر از این‏که یهودى، مسیحى یا مسلمان است. باز کردن باب یهودى بودن پوپر و آن‏را دلیل بر ستیز با او گرفتن نمى‏تواند مبنایى علمى داشته باشد و آقاى سروش مى‏بایست از این کار پرهیز مى‏کرد. شدت علاقه ایشان به پوپر موجب شده است تا، از روش علمى بحث نیز به دور افتند و هیچ گونه مخالفتى را با پوپر تاب نیاورند و آن‏را نشانه نفوذ کسانى مانند فردید در آن بالاها بگیرند.

دلیل دیگر نام بردن از پوپر از سوى رهبرى، ترجمه فراوان کتاب‏هاى اوست. اغلب کتاب‏هاى پوپر به زبان فارسى ترجمه شده، درحالى‏که نقدهاى جدى و اساسى نیز به اندیشه‏هاى او از سوى شاگردان خود پوپر مانند لاکاتوش و کوهن صورت گرفته است. ترویج افکار ابطال شده پوپر با وجود منسوخ شدن آنها، دلیلى موجه بر توجه دادن جوانها به پرهیز از چنین افکارى است، نه نفوذ آقاى «فردید در آن بالا» یا یهودى بودن پوپر.

آقاى احمدى نژاد نیز ستیز با صهیونیسم را به راه انداختند، یا بهتر است بگوییم احیا کردند؛ زیرا ستیز با صهیونیسم چیزى بود که از ابتداى تشکیل دولت صهیونیستى در مناطق اشغالى از سوى اندیشمندان مسلمان، از جمله امام خمینى قدس‏سره و شاگردانش در دوره مبارزات در دهه‏هاى پیش از انقلاب جریان داشت و ربطى به جریان فردیدى‏ها ندارد. البته باید تأکید کرد که، این غیراز یهودى ستیزى است. کسانى که صهیونیسم ستیزى را به یهودى ستیزى معنا مى‏کنند باید توجه داشته باشند که به یک تفکر سیاسى منحرف غیردینى، که از آموزه‏هاى دینى یهودیت استفاده ابزارى مى‏کند، مشروعیت مى‏بخشند. در حال حاضر جریانات یهودى ضد صهیونیسم وجود دارند که به شدت، با یکى دانستن یهودیت و صهیونیسم مبارزه مى‏کنند. یهودیان ایران نیز همواره صف خود را از صهیونیست‏ها جدا کرده‏اند. حال چرا آقاى سروش صهیونیسم ستیزى را به یهودى ستیزى معنا مى‏کنند، خدا داند.

5 . آقاى سروش بحث‏هاى مربوط به جمهوریت و اسلامیت و مردم‏سالارى دینى را جنگ زرگرى مى‏داند. جاى این پرسش وجود دارد که، اگر در نظامى که در یک دوره افراطى‏ترین جریان‏هاى طرفدار غرب، قدرت پیدا مى‏کنند و در دوره‏اى دیگر، جریان‏هاى مخالف آنها و رأى مردم تأثیرگذار جدى و تعیین کننده نهایى است، نقش مردم و مردم‏سالارى صرفا یک جنگ زرگرى است، آیا در نظام‏هاى لیبرال غربى که همه رؤساى دولت‏ها، با ابزار پول و تبلیغات، که عمدتا در دست صهیونیست‏هاست، روى کار مى‏آیند جنگ واقعى است؟ آیا مردم‏سالارى ایرانى «صفت است» ولى مردم‏سالارى غربى «حقیقت است»؟

6. اما در مورد دانش آیت اللّه‏ مصباح، معلوم نیست که آقاى سروش با کدام متر و معیارى چنین فرمایشاتى کرده‏اند، آیا کسى که از دوران نوجوانى سال 1326 ش. تا سنین پیرى، قریب 50 سال، با قریحه‏اى سرشار، روزانه بیش از 14 ساعت، از پیش از اذان صبح تا آخر شب، به درس و مطالعه و تحقیق و تدریس و مباحثه مشغول بوده است و علاوه بر علوم رسمى حوزوى، به علوم جدید و دانشگاهى نیز پرداخته است و زبان انگلیسى و فرانسه را فراگرفته و در رشته‏هاى مختلف علوم انسانى به تألیف و تحقیق پرداخته است، فردى کم دانش است؟ آیا کسى که با آن استعداد و پشتکار زیاد، چند سال درس خارج فقه آیت اللّه‏ بروجردى رحمهم‏الله ، 8 سال درس خارج فقه و اصول حضرت امام قدس‏سره ، 15 سال درس خارج فقه آیت اللّه‏ بهجت شرکت فعال داشته است، فقیه نیست؟ خوب است کمى در سوابق ایشان مطالعه شود.(1)

7. اما در مورد خصلت تند و کم طاقتى آقاى مصباح باید گفت که این تندى یا کم طاقتى در نسبت با همه چیز نیست، بلکه در نسبت با ناحق و ضداسلامى است. این روحیه‏اى است که در ایشان وجود داشته و سابقه‏اى دیرین هم دارد. در برابر دشمنان اسلام با استحکام و قدرت مى‏ایستادند. نشریه انتقام که در سال‏هاى 43 و 44 به دست آقاى مصباح منتشر مى‏شد، گویاى این روحیه ایشان است و ربطى هم به امثال آقاى فردید ندارد. همکارى ایشان با نشریه بعثت نیز از همین روحیه ناشى شده است.(2)

در مجموع باید گفت که این گفت‏وگوى آقاى سروش، که بر موازین علمى استوار نیست، نشانه خروج آقاى سروش از حد کنترل است. پرخاشگرى و اهانت ورزى دکتر سروش در اینجا به اوج خود رسیده است و عصبانیت ایشان به حدى شده است که همه چیز را با تئورى توطئه ارزیابى مى‏کند و همه مصائب و مشکلات را به جریانى منتسب مى‏کنند که شاید وهم و خیالى بیش نباشد، یااگر چیزى هم باشد، بسیار کمتر از آنى است که ایشان تصور کرده‏اند. ایشان براى جریان فردیدى‏ها، قدرتى بسیار زیاد تصور کرده‏اند، که شواهد موجود خلاف آن‏را نشان مى‏دهد.

______________________________

1. ر.ک. الف) عربى، حسین على، اندیشه ماندگار، قم: زلال کوثر، 1381، ب) صنعتى، رضا، مصباح دوستان، قم: هماى غدیر، 1383، ج) اسلامى، محمدتقى، زندگى نامه آیت اللّه‏ مصباح یزدى، قم: پرتو ولایت، 1382

2. براى دیدن نمونه‏هایى از نشریات یاد شده رک: مجموعه اسناد انقلاب اسلامى، انتقام، به کوشش هادى خسروشاهى، و مصباح دوستان، ص 57 ـ 67

پایان مقاله